اروس و روآن «کیوپید و پیسوخه»

درود بر دوستان *----*🌈

به دنیای افسانه های قدیمی (و فراموش شده؟!) خوش اومدین^0^🌌

البته این بخش خیلی وقته افتتاح شده و بچه ها سرش زحمت کشیدن.. و من تازه دارم داستان هاش رو میزارم0-0 (مدیونین اگه فکر کنین درمورد خدایان پارسی هم نزارم.....:-:)

در این صفحه به یکی از داستان های عشقولانه یونان میپدازیمu-u👐

...از الان میگم... خوشحال باشین که زئوس نقش پرنگی نداره..من خوشحالم:)))

💖˚☆˚☆˚☆˚☆˚☆˚💖

روان کوچکترین دختر پادشاه و ملکه یونان بود و دو خواهر بزرگتر زیبا داشت.

زیبایی او از زیبایی خواهرانش بیشتر بود و مردم روان را با آفرودیت (خدای عشق و زیبایی) مقایسه میکردند حتی اشتباه میگرفتن@-@

تا اینجا شاید بگید وای.. چه خوب.. چه زیبا... روان یه پرنسس زیبا بود ببخشید یک پرنسس زیبا تنها و دل شکسته بود. تصحیح میکنم یک پرنسس زیبا تنها دل شکسته که حتی آفرودیته بهش حسادت میکرد و میخواست سر به ته تنش نباشه

وقتی که معبد آفرودیت به دلیل اینکه مردم شروع به پرستش روان کردن، خالی شد؛ آفرودیت برای مجازات روان، پسرش اروس را فرستاد تا روان را عاشق یک فرد شرور,وحشی در یک کلمه هیولا کنه.(آفرودیت عزیزم.. تو خدایی میتونستی راحت تر از شرش خلاص شی)

با این حال، اروس تیرکمونش رو برداشت و راهی قصر انسان ها شد. با دیدن روان و فهمیدن اینکه چقدر تنهاست و قلب پاک و احساسات خالص داره عاشقش شد و تصمیم گرفت از روان در مقابل مادرش حفاظت کنه;-; (زرشک)

اروس با روان وقت میگذروند، باهم روی بوم ها ببخشید دیوار ها نقاشی و کاشی کاری میکردن و حتی اروس ظرف های پر از میوه و دسته های گل برای روان هدیه میبرد.. اما روان نمیتونست اروس رو ببینه و اروس نامرئی بود::))) ...ولی خب روان کوچولو احساس ناراحتی نمیکرد"^"!

اما پادشاه به دلیل اینکه همه دخترانش جزء روان با پادشاهانی ازدواج کرده بودن و به شهر و کشور های دیگر رفته بودن، برای روان ناراحت بود؛ به همین دلیل به اوراکل دلفی"معبد آپولو" رفت و به دنبال راه حلی بود.

آپولو از طریق معبدش میتوانست با انسان ها ارتباط برقرار کند. به پادشاه سردرگم گفت:« پادشاه تو نا امیدی. دخترت با جانوری ازدواج می کند، که حتی خدایان هم از آن می ترسند. او را با لباسی سیاه، به بلندترین قله ببر.»

پادشاه با دل شکسته از معبد بازگشت، اما از دستورات آپولو را اطاعت کرد و روان رو در بلندترین قله به سرنوشت خودش رها کرد @-@!

و اینجاست که نقشه خدایان به خوبی پیش میرود.

زفیروس (خدای باد غرب)، روان را از صخره دور کرد و به کاخ اروس که پر از ثروت و محبت بود برد.

اروس در تاریکی به روان گفت که او نباید سعی کند او را ببیند، و اروس نمی توانست حتی نامش را به روان بگوید، وگرنه همه چیز را خراب میشد. (خب هه.. روان با شخص نامرئی ''اروس" ازدواج میکند)

اولین هفته‌های حضور روان در قصر پر از شادی بود، اما اروس به او گفته بود که خواهرانش به کوه می‌آیند زیرا فکر میکردند روان مرده است. روان قول داده بود که بیرون نرود و خانواده و خواهرانش را نبیند، اما به دلیل تنهایی، به قصر اروس به عنوان یک زندان فکر کرد.

او روزها گریه می کرد چون اجازه نداشت خواهرانش را ببیند و این موضوع اروس رو هم ناراحت کرد. برای دلجویی و شادی روان به او اجازه داد خواهرانش را ببیند، اما به او درباره چیزهایی هشدار داد که ممکن است بگویند تا آنها را از هم جدا کنند.

روان قول داد که نمی‌توانند او را تحت تأثیر قرار بدن ولی دو خواهرش روان را متقاعد کردند که شکل واقعی اروس را ببیند، چون ممکن است فریب خورده باشه. درواقع خواهران او به خوشبختی روانی حسادت می‌کنند چون روان نه تنها زیباتر بود، بلکه زندگی مجلل و بهتری از خواهرانش داشت. خواهرانش میگفتند که اروس یک هیولا هست..:::))

روان تحت تأثیر سخنان خواهرانش قرار گرفت و شب با یه چراغ نفتی و چاقو به اتاق اروس رفت. هنگامی که روان نور را سمت صورت اروس گرفت، یک قطره روغن داغ روی شانه او افتاد و او را بیدار کرد و پوستش سوزاند. اروس از کار روان ترسید و ناراحت شد و فرار کرد و پیش مادرش آفرودیت رفت.

اروس و روان هر دو ناراحت بودند. آفرودیت که نمیتونست پسرش رو ناراحت ببینه، روان را پیدا کرد و به شرط دیدن اروس ۴ چالش برایش گذاشت.

اولین چالش جمع کردن یک تپه بزرگ دانه بود. روان با کمک یک گروه مورچه دلسوز، این کار را به پایان رساند.

کار بعدی او جمع آوری پشم از یک گوسفند خطرناک بود. روان با کمک خدای رودخانه که به او یاد داد تکه های پشم را از بوته ها جمع کند این مرحله هم رد کرد.

وظیفه بعدی او جمع آوری آب از دنیای مردگان (جهان زیرین) بود . که اینبار عقاب زئوس به اون کمک کرد و آب را برای او جمع کرد.

آخرین کار روان سخت ترین کار بود. او باید کمی از زیبایی پرسفونه(خدای بهار و ملکه دنیای مردگان) را برای آفرودیت میبرد . پرسفونه با کمال میل بخشی از زیبایی خود را به روان بخشید و جعبه ای به اون داد. روان وقتی که نزدیک المپ بود، جعبه زیبایی پرسفونه را باز کرد، اما تنها چیزی که درون آن بود جوهر مرگ بود که باعث مرگ روان شد. اروس روان را پیدا کرد و جانش را نجات داد و او را به المپ(خانه خدایان) برد.

زئوس روان را خدای روح کرد که در حالت خدا بودنش بال پروانه شهریار را داشت و با اروس همراه میشد:') روان و اروس با خوشبختی کنار یکدیگر زندگی کردند و صاحب دختری به نام هدونه شدند.

THE ENDDDD

​​​​​​💖˚☆˚☆˚☆˚☆˚☆˚💖

گوگلم قاطی کرده هی مینوشتم هی پاک میکرد..:)))

اگه اشتباهی چیزی دیدن حتما بگید'^'💖

+دوست دارید درمورد کدوم خدای پارس/یونان بزارم؟^0^

سال نو مبارک'^' ..با تاخیر@-@🍭🌌

سلام دوستاننن💖

سال نو رو بهتون تبریک میگم*^^*✨

مطمئنم امسال سال بسیار خوبی میشه و به خوبی میگذره^-*🍄

بیاین امسال یه قرار هایی بزاریم و تغییری رو اجرا کنیم🌈

به فکر سلامتی خودمون باشیم📖

آدم های سمی رو از زندگیمون بیرون کنیم🔫

اگه لازمه اخلاقمون رو تغییر بدیم❄

بیشتر درمورد تاریخ باستان ایران (تاریخ حقیقی) بدونیم✨

​​​​​​درس ها رو عقب نندازیم😂

پارت های داستان ها زود بدیم😭😂🎆

+ اگر زمانی فکر بدی نسبت به خودتون میکنین یادتون باشه که انسان از نور هست و مثل آیینه است:)🌈

++امیدتون رو از دست ندین..زغال تحت فشار الماس میشه🍒

+++ یه دستی روی قصر تخیل ذهن من هم بکشیم@-@!

☆☆☆☆☆☆☆

#بیاین سعی کنیم​​​​​​ رسوم فراموش شده رو زنده کنیم

عکس انیمه ای <:

سلامی مخصوص تنها برای نویسندگان و بازدید کنندگان وب *--*

🌱💫^0^عید همتون مبارککککک^0^💫🌱

امیدوارم امسال پیشرفت زیادی توی اهداف و زندگیتون داشته باشید.

همچنین آرزومندم امتحانات اول سالی شما را از پا در نیاورد :"""")

امیدوارم فامیل های عزیز بهتون به اندازه یک سال تامین غذا پول بدهند. ^---^

خانواده ها هم به قول هایشان عمل کرده باشند.

به مناسبت این روز بزرگ و گذرا عکسایی که طی این ماه جمع آوری کردم رو به نمایش می گذارم *^*

البته هیچ ربطی هم به عید ندارن ،-،

استفاده آزاده ^۰^

^/*-*\°بشتابید به ادامه مطلب ^/*-*\°

🌈s w e e t d a y🌻

+Read More