تقریبا همیشه یه قانون رو یادشون می ره. (پارت یک)

پروفایلش در تیندر می گفت چهل و پنج سال دارد، ولی توی عکس حداکثر سی ساله به نظر می رسید.
دنبال یه هم صحبت می گردم. هفته ای 700 دلار بهش می دم.
🚫اگر انتظار چیزی فراتر از صحبت های روزمره رو دارین اینجا نیاین.🚫
باورم نمی شد کسی فقط بابت چت کردن با دیگران چنین پولی بدهد، اما، به عنوان یک دانشجو، وضعیت مالی قابل قبولی نداشتم و حاضر بودم از هر فرصتی برای کسب درآمد استفاده کنم. انگشتم را روی صفحه به سمت راست کشیدم و پیام درحال اتصال تیندر بالا آمد. چند ثانیه بعد اولین پیام را برایم فرستاد.
سلام، عزیزم :)
مورمورم شد، از این واژه متنفر بودم، ولی هفتصد دلار هفتصد دلار بود، پس انزجارم را قورت دادم و نوشتم:
سلام :)
اسمش جیمز بود و آدم بدی به نظر نمی آمد. بهم گفت صاحب کسب و کار خودش است، اگرچه هرگز مشخص نکرد که این کسب و کار چیست. مدتی دربارۀ مسائل روزمره و معمولی حرف زدیم، بعد از من ID ونمو خواست تا پول را پرداخت کند.
چند دقیقه بعد، پیام دریافت وجه بالای صفحه ام معلق ماند. حداقل بیست دقیقۀ تمام به $700 زل زدم، انتظار داشتم هر لحظه از خواب بپرم. اما خوابی در کار نبود.
هنوز اونجایی؟
روی پیام کلیک کردم.
آره. ببخشید. امیدوارم پرسیدنش ایرادی نداشته باشه ولی... این پول در عوض یه گفت و گوی چند دقیقه ای زیاد نیست؟ چیز دیگه ای هست که دنبالش باشی؟
به صفحۀ چت خیره ماندم تا بالاخره جواب داد:
راستش فقط چندتا درخواست دارم که می خوام بهشون عمل کنی.
به نظر من که داشت به چیزی فراتر ار صحبت های روزمره اشاره می کرد.
مثلا چی؟
مثلا، اولین کاری که می خوام برام انجام بدی اینه که یه بسته رو برام تحویل بگیری.
به قدر کافی بی خطر به نظر می رسید، ولی هنوز هم انتظار داشتم کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. هفتصد دلار فقط برای تحویل گرفتن یک بسته؟ بی خیال، حتی من هم انقدر ساده لوح نبودم.
از ادارۀ پست یا... ؟
نه. آدرس رو برات می فرستم، اما ترجیح می دم از طریق تیندر در ارتباط نباشیم. برنامۀ Kik رو داری؟ یا می تونی شماره ت رو بهم بدی.
Kik؟ مگر سال 2011 بود؟ تصمیم گرفتم شماره ام را برایش بفرستم، و بلافاصله آدرس را برایم ارسال کرد، همراه آدرس خانه اش، جایی که باید بسته را تحویل می دادم.
الان خونه نیستم، ولی توی گلدون آبی رنگ کنار در کلید هست. برو داخل و بسته رو روی میز آشپزخونه بذار. حتما وقتی وارد خونه شدی در رو پشت سرت قفل کن، و وقتی هم اومدی بیرون دوباره قفلش کن.
سوئیچ و کیف پولم را برداشتم و توی ماشین نشستم. آدرس را در مسیریاب گوشی ام نوشتم.
گرفتم. دارم راه می افتم.
وقتی دنده عقب از پارکینگ بیرون می آمدم، گوشی روی پایم لرزید.
حواست باشه: هر دوبار در رو قفل کن. لطفا.
زیاده روی بود، ولی قول دادم همین کار را انجام دهم.
خانه در اولین نگاه متروکه به نظر می رسید. حصار فلزی شکسته ای دورتادورش داشت که در کوچکش با تقلای بسیار سرپا ایستاده بود. احاطه شده با خانه هایی که در مقایسه با آن خیلی زیبا بودند، بدجوری به چشم می آمد و دل آدم را می زد.
«دنبال خنزل پنزل های جیمز اومدی؟»
سرم را بالا آوردم تا مردی را که به چارچوب در تکیه داده بود ببینم. قدمی به جلو برداشت و جثه اش ورودی خانه را تقریبا به کل پوشاند. کم مانده بود سرش به بالای چارچوب بخورد. درشت اندام بود، هم قد بلندی داشت و هم ماهیچه های ورزیده. گردن و بازوانش غرق جوهر خالکوبی بود.
پاسخ دادم: «آه، بله، به گمونم.» از جایم جنب نخوردم.
گفت: «همینجا بمون.»
ماندم. فکر نکنم حتی اگر می گفت برو هم می توانستم. اطراف را از نظر گذراندم و متوجه شدم هیچ کس دیگری داخل خیابان نیست. من، زنی بیست و یک ساله، تک و تنها در پیاده رو ایستاده بودم. انگشت هایم را دور سوئیچ قفل کردم.
چند دقیقه بعد، مرد که جعبۀ مقوایی اندازۀ جعبۀ کفش در دست داشت، بازگشت. گوشه های جعبه لکه دار و مرطوب بود.
پرسید: «بذارمش توی ماشین؟»
صندوق عقب را باز کردم، نمی خواستم محتویات جعبه، هر چه که بود، صندلی های ماشینم را کثیف کند.
جعبه را داخل صندوق گذاشت. «خیلی خوب. حله.»
گفتم: «ممنون.»
سمت صندلی راننده رفتم و در را گشودم.
صدایش مرا متوقف کرد: «اوه، و یه چیز دیگه!»
نگاهم را روی او برگرداندم.
گفت: «مراقب باش.»
جواب ندادم.
مقصد بعدی ام خانۀ جیمز بود. در طول مسیر با صدای بلند آهنگ گوش کردم، به امید اینکه کمی از اضطرابم بکاهد. این اتفاق نیفتاد.
ماشین را در کوچۀ سنگفرش شده پارک کردم و درحالیکه پشت فرمان نشسته بودم، با اشتیاقی کودکانه به خانه خیره شدم.
خانۀ جیمز عظیم و باشکوه بود؛ با ستون های سنگی در ایوان جلویی، و سبزترین چمنی که به عمرم دیده بودم. ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم. بسته را برداشتم، سمت در قدم زدم، و کلید را همانجایی که جیمز گفته بود یافتم.
در را پشت سرم بستم.
به درخواستش برای قفل کردن در پس از ورود اندیشیدم. روی این مسئله تأکید داشت، و با اینکه از نظرم مسخره بود، دستم به طور خودکار دراز شد و در را قفل کرد.
روی فرش خرمایی رنگ پا گذاشتم و دهانم باز ماند. مبلمان همه چوبی بود و به طرز باورنکردنی گران قیمت به نظر می رسید. با پولی که برای اسباب و اثاثیۀ این خانه صرف شده بود، احتمالا دوازده بار دانشگاه را تمام می کردم.
بسته را روی میز گذاشتم اما وقتی خواستم سمت در برگردم، صدای زنگ تلفن را از جایی داخل خانه شنیدم و خشکم زد.
گوشی توی جیبم لرزید. آن را بیرون آوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم.
به هیچ تماسی که از طرف ماروین نیست جواب نده.
گوشی را داخل جیبم سر دادم و دنبال صدای تلفن راه افتادم. به داخل چند اتاق سرک کشیدم تا سرانجام منبع صدا را توی دفتر کاری یافتم.
روی میز خم شدم و نگاهی به نام تماس گیرنده انداختم.
جیمز.
عجیب بود.
گوشی ام را بیرون کشیدم تا دوباره پیام را چک کنم. کم کم داشتم می ترسیدم. تصمیم گرفتم محض احتیاط جواب ندهم و از خانه خارج شدم. در را پشت سرم قفل کردم.
از آن زمان تا کنون، به درخواست های مختلف جیمز عمل کرده ام. با یک BMW به پارکی بی نام و نشان در شهری دیگر رفتم، پیاده شدم و با ماشین متفاوتی تا خانۀ جیمز راندم. با یکی از "کارمندهایش" هنگام ناهار ملاقات کردم، که کیفی دستم داد و خواست آن را به اولین خانه ای که رفته بودم تحویل دهم و تأکید کرد که اگر زیپش را باز کنم، او خواهد فهمید، و در این صورت عاقبت خوبی در انتظارم نخواهد بود. چندین بار از من خواست که به همان خانه بروم و برای مدت معینی پیش مرد، که جولیو نام داشت، بمانم.
در کل، 3500 دلار گیرم آمد.
آخرین بار، درخواستش این بود که یک شب در خانۀ او بمانم. بیدار شدم و نگاهم به پیامش افتاد.
لازمه امشب رو توی خونۀ من بگذرونی.
هرگز رودررو ملاقات نکرده بودیم، ولی چندبار تلفنی صحبت کردیم. بهم گفت 1000 دلار بابت گذراندن شب در خانه اش پرداخت می کند، البته به شرط رعایت چند قانون.
آن روز بعد از ظهر، به خانه اش رفتم. کوچه طبق معمول خالی بود، اما چراغ ایوان روشن بود. از پله ها بالا رفتم، در را گشودم و دوباره قفل کردم.
همه چیز داخل خانه مثل دفعۀ قبل بود. جیمز پشت تلفن بهم گفت لیست قوانین را روی میز آشپزخانه می گذارد. وسایلم را توی اتاق پذیرایی زمین گذاشتم. در مقایسه با مبلمان باکلاس، زباله محسوب می شد.
همانطور که انتظار می رفت، برگۀ کاغذی روی میز آشپزخانه پیدا کردم که توسط لیوانی خالی سر جایش نگه داشته می شد.
وقتی وارد شدی در رو قفل کن.
از ساعت 9 تا 11 شب شیر آبی رو باز نکن.
از ساعت 10 شب به بعد، در رو برای هیچکس باز نکن -تکرار می کنم: هیچکس. مهم نیست می گه کیه.
اگه درب کمد انتهای سالن بازه، شب توی کتابخونه بخواب. اگر بسته ست، توی هر اتاق خوابی که دلت خواست می تونی بخوابی.
باغبان نصفه شب میاد. اگه شروع کرد به ضربه زدن روی پنجره، مخفی شو.
تلویزیون رو روشن کن و بذار شب تا صبح روشن باشه. یادت نره این کار رو بکنی.
با هر چیزی که توی یخچال هست از خودت پذیرایی کن. :)
فردا صبح پول رو برات واریز می کنم. شب بخیر!
باید به تک تک قوانین عمل می کردم. صادقانه بگویم، داشتم تصمیمم را زیر سؤال می بردم. اما، با توجه به اینکه الان اینجا بودم و پولم را هم می گرفتم، یک شب را می توانستم بمانم. به این نتیجه رسیدم که تا وقتی همۀ قانون ها را رعایت کنم، مشکلی پیش نخواهد آمد.
با این حال، کمی عجیب به نظر می رسید. مگر این خانه جن زده بود؟
در هر صورت، چند ساعتی بی هدف در خانه پرسه زدم. قصد داشتم ساعت 9 بخوابم چون ظاهرا از 9 به بعد اتفاقات عجیب غریب قرار بود رخ دهد. 8:50 دندان هایم را مسواک زدم، و شیر آب را برای آخرین بار قبل از ساعت 9 باز کردم.
نگاهی به کمد انتهای سالن انداختم و دیدم که درش باز است، پس وسایلم را به کتابخانه منتقل کردم و آماده شدم که روی مبلی کوچک بخوابم. محض احتیاط در را هم قفل کردم، دراز کشیدم و مدتی با گوشی سرگرم شدم. پیام جدیدی از جیمز نداشتم. شروع کردم به خیال پردازی. به دلایل و احتمالاتی فکر کردم که چرا او چنین قوانین سخت گیرانه و غیرعادی برای خانه اش دارد.
احتمالا بدون اینکه بفهمم به خواب رفته بودم، چون دقیقا ساعت 10:16 صدای زنگ در مرا از خواب پراند. خواستم بلند شوم و بروم ببینم کیست، ولی ناگهان قانون را به خاطر آوردم.
از ساعت 10 شب به بعد، در رو برای هیچکس باز نکن -تکرار می کنم: هیچکس. مهم نیست می گه کیه.
روی مبل نشستم، سعی کردم تکان نخورم. حس می کردم کوچک ترین صدا را هم ممکن است بشنوند.
«مأمور آب و برق. لطفا باز کنید.»
تکان نخوردم.
«سلام؟ سیم کشی منطقه مشکل پیدا کرده، اگه نذارید بررسی کنیم خودتون ضرر می کنید.»
همچنان جنب نخوردم، اما صدای ضربان قلبم را توی گوش هایم می شنیدم.
مدتی سکوت حاکم شد.
بعد زنگ دومرتبه به صدا درآمد.
«سلام، جیمزم! بذار بیام تو!»
صدایش شبیه صدای جیمز بود، با این حال، بلند نشدم. جیمز حتما خودش کلید دارد، نه؟ چرا باید بخواهد من در را برایش باز کنم؟
این ماجرا تقریبا یک ساعت تمام ادامه پیدا کرد؛ آدم های مختلفی زنگ می زدند، خودشان را معرفی می کردند، و وقتی جواب نمی گرفتند ناپدید می شدند.
بالاخره خوابم برد، سر و کلۀ باغبان هم پیدا نشد.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، سر و صدایی از آشپزخانه شنیدم. آرام برخاستم و در را تا حد امکان بی صدا باز کردم. تلفن همراه به دست، از اتاق پذیرایی رد شدم و به آشپزخانه پا گذاشتم.
جلوی ورودی ایستادم و به داخل سرک کشیدم.
جیمز بود. مقابل اجاق گاز ایستاده بود و درحالیکه قهوه ساز پشت سرش قهوه دم می کرد، چیزی را توی ظرف هم می زد.
وقتی مرا دید گفت: «هی، سلام! صبح بخیر!»
کمی نگران جواب دادم: «سلام.»
تا به حال او را رو در رو ندیده بودم، ولی درست شبیه عکس پروفایلش بود.
پرسید: «تخم مرغ؟» با قاشقی چوبی به ماهیتابه اشاره کرد.
«بله، ممنون.» رفتم تا بشقاب را از او بگیرم.
در سکوت صبحانه خوردم و قهوه نوشیدم.
پرسید: «خب، چطور بود؟»
پاسخ دادم: «خوب بود. هیچ چیز بیش از حد عجیبی اتفاق نیفتاد.»
در جواب گفت: «عالیه!»
حس ناجوری در هوا موج می زد.
«فکر کنم دیگه بهتره برم. کلاس دارم...» نداشتم، ولی واقعا می خواستم از اینجا خارج شوم.
«اوه، نه! خیلی خوب، حتما! یه وقت دیگه باهات صحبت می کنم.»
وسایلم را برداشتم و توی ماشینم نشستم. می توانستم نگاه جیمز را روی خودم حس کنم که تا زمان ناپدید شدن تماشایم می کرد.
وقتی رسیدم خانه، همه چیز را سر جایش گذاشتم و فهمیدم لیست قوانین را با خودم آورده ام. روی تخت نشستم و آن را دوباره خواندم. وقتی فهمیدم چیزی را فراموش کرده ام، تمام بدنم منقبض شد.
تلویزیون رو روشن کن و بذار شب تا صبح روشن باشه. یادت نره این کار رو بکنی.
تلویزیون رو روشن کن و بذار شب تا صبح روشن باشه. یادت نره این کار رو بکنی.
یادت نره این کار رو بکنی.
انقدر به واژگان خیره ماندم که مفهومشان را از دست دادند.
گوشی تلفنم روی میز لرزید و مرا به خودم آورد.
1000 دلار پرداخت شد.
نگاهم بین گوشی و لیست چرخید.
شاید رعایت نکردن قوانین آنقدرها هم خرابی به بار نمی آورد؟
در همین فکرها بودم که پیامی از طرف جیمز دریافت کردم.
در حال حاضر خارج شهرم، احتمالا هفتۀ دیگه برگردم، پس تا اون موقع مجبور نیستی هیچ کاری برام انجام بدی! پول رو واریز کردم، برو خوش بگذرون ;)
به پیام زل زدم. از اول خواندمش.
و دوباره.
و یک بار دیگر محض اطمینان.
در حال حاضر خارج شهرم.
به امروز صبح اندیشیدم، جیمزی که داخل خانه اش بود. جیمزی که برایم صبحانه آماده کرد.
در حال حاضر خارج شهرم.
در عرض چند دقیقه، پیام جدیدی از شماره ای ناشناس برایم ارسال شد.
یادت رفت یه کاری رو انجام بدی؟ ;)
تصویری به پیام سنجاق شده بود. عکس جیمز - یا، هر کسی که این نسخۀ جیمز در حقیقت بود - جلوی تلویزیون خاموش.
جواب ندادم.
بعد عکس دیگری برایم فرستاد. این یکی نمای خانۀ من از بیرون بود.
پیام دیگری پشت بندش ارسال شد.
مراقب باش.