قرص تریپتیزول «نوعی قرص زد افسردگی» رو برداشت و اخرین دونه ای که توی پاکت مونده بود رو خورد.

لعنتی... این اخریش بود؟

رفت کنار پنجره، به جنگل نگاه کرد و به صدای بارون گوش داد.

دو هفته ای میشد که از شدت عصبانیت، بخاطر اینکه خانوادش نمیذاشتن برگرده شهر ویولنشو پرت کرده بود تو جنگل و گمشده بود. از همون موقع صدای ویولن، از توی جنگل میومد.

چند باری سعی کرده بود که اونی که ویولن میزنه رو پیدا کنه، چون صدا خیلی نزدیک به نظر میومد..

اما انگاری که روح باشه هیچی و هیچکسو پیدا نمیکرد.

در همین حین که داشت به اتفاقاتی که از موقعی که اومده اینجا رخ داده فکر میکرد برای شام صداش زدن:

-پائولا! بیاااا شااامممم

+باشههههه عمههههه

پردرو کشید و و با عجله از پله ها پایین رفت، پاشو روی پله اخر نذاشته بود که وایستاد و از تعجب چشاش گرد شد!

تزئینات تولد و بادکنکها، تو کل خونه پخش شده بودن و یه کیک تولد بزرگ بجای شام روی میز گذاشته شده بود!

-تولدت مبارککک

از شدت شوک نمیدونست چی بگه ولی لبخند بزرگی اومده بود روی لباشD':

از دوتا دستاش گرفتنش و نشوندش روی صندلی و بهش گفتن ارزو کن!

هنوز نمیدونست چی باید بگه اما فقط یک چیز رو توی ذهنش تصور کرد..

شعمارو فوت کرد و همه شروع کردن به جیغ زدن و شادی کردن..

+م.. مرسیی؛ باورم نمیشه که یادم رفته بود امروز تولدمه..

-حواسشون به حرفای پائولا نبود چون داشتن جلوی اون دوتا بچه کوچیکو میگرفتن که نرن تو کیک*

چاقو رو برداشت و اولین برش کیک تولد 16 سالیگشو زد! تو کل اون مدتی که جشن تولد بود با اینکه اشخاص غریبه ای نبودن و همشون روزای قبل هم توی خونه بودن، سروصدای عجیبی خونه رو فرا گرفته بود. انگار به طور بخصوصی اونشب همه خوشحال بودن!

اولیویا دوست پائولا که توی همین روستا باهاش آشنا شده بود به طرفش رفت و جعبه ی بزرگ سبز رنگی که توی دستاش بود رو به پائولا نشون داد.

-لبخند ملیح*بگیرش، کادوی تولدت!

+لعنتی این چیه چرا انقد بزرگه؟ نکنه برام دندون فیل اوردی؟ 😂 «میدونم نمکنمT^T»

-نه نه نه، یه چیز خیلی بهتر! فقط الان بازش نکن، میخوام جدا از بقیه کادوها بازش کنی!

+هه هه هه، باش.

کادو های تولد جالب بودن ،مثلا عمه نینا، دختر عمه ی پدرش؛بهش یه جعبه خیاطی داد! و رابرت سه ساله، پسره عمه نینا؛ بهش یه نقاشی از کل خانوادشون +خوده پائولا داد.

جشن تولد تموم شد و پائولا رفت بدرقه ی اولیویا. از خونه خارج شدن، سروصدا هنوز نامفهوم شنیده میشد! پائولا خنده ریزی کرد و روشو برگردوند به سمت اولیویا:

+ممنون که امشب اومدی، بی صبرانه منتظرم برم و ببینم که کادویی که از دندون فیل بهتره چیه!

-اخه دندون فیل براچیته؟ میخای باهاش خونه درست کنی یا بهش نگاه کنی و حوصلت سر نره؟ نمیشههه

+گرونهههه، میتونم بفروشمش و میلیونر شمم

-اگهه پولشو داشتم الان تو روستا زندگی نمیکردممم

هردوتاشون زدن زیر خنده؛ اولیویا خداحافظی کرد و دور و دورتر شد،تاجایی که دیگه دیده نمیشد.

بارون بند اومده بود و زمین خیس بود؛ پائولا به اسمون نگاه کرد، دستشو جوری برد بالا که انگار ماه رو توی دستاش گرفته؛

+یعنی الآن تو اون بالایی؟

صدای ویولن توی سرش پخش شد...

خیب دوستان این پارت چون پارت اول بود، نه زیاد طولانی بود، نه زیاد قرار بود از داستان چیزی بفهمیدD:

و اینکه منظورش از اینکه تو اون بالایی با ویولنش نبود، تو پارتای بعد میفهمید😭😂

ولی داستان جالب میشه ستستفنفدیتدییوینی

اها، و اینکه پارت بعدی که از این داستان میبینید میشه پارت 1/5 که کرکترا عو معرفی میکنم

پ.ن:اینجوری که عکس شبیه به هر صحنه رو بذارم براتون خوشتون میاد؟ D: