🎻ویولن گمشدهp3~☁️
به دورو ورش که خیس آب بود نگاهی انداخت، چشمانش را مالید و باز نگاهی طولانی به مجسمه ی وسط حوض انداخت؛
خشکِ خشک بود!
دستش را به لبه های حوض کشید، آنها هم خشک بودند!
انگاری که گریه های ابرها نصیب این حوض نشده بود. کسی اورا خشک کرده بود؟ یا شاید برای خودش چتر گرفته بود؟
از دویدن خسته شده بود، حتی نمیدانست که چه کسی اون ویولن رو اونجا انداخته بود، از پنجره نگاهش میزد و چرا از جنگل شبها صدای ویولن میومد؟
-بیخیال، اون انقدرم ارزششو نداشت...
اون فقط..یه هدیه لعنتی از یه فرد لعنتی تر بود..
حالا که نه ویولن میزنم نه بهش علاقه دارم... لعنتی،چرا همچین کاری کردم؟ هوا خیلی سرده و من گمشدم! اونم توی کجا؟ یه جنگل کوفتی که تاحالا اینجاشو ندیده بودم!(با صدای بلند)
دستشو مشت کرد و محکم زد روی لبه ی حوض. نشست روی زمین چسبیده بهش که خشک بود و سعی کرد با مچاله شدن توی خودش، خودشو گرم کنه
-قرار بود فقط یه سفر مزخرف پنج روزه باشه..لعنت بهش.. از اون موجود لعنتیو پیدا کنم سرشو از بدنش جدا میکنم.. ~با صدای لرزون بخاطر سرما ~
به درختها که در شب به رنگ سبز تیره درامده بودند نگاهی انداخت.
سرش رو برگردوند و به زمین جلوش که خیس بود نگاه کرد، این واقعا عجیبه! چطور همه جا خیسه به جز اینجا؟
به اینکه ساعت چند بود فکر کرد
یعنی چند ساعت دیگه باید توی این وضعیت بمونم تا صبح بشه؟
-تو اینجا میمونی~
سرش رو به سمت اطرافش میچرخوند تا منبع صدا رو ببینه، اما چیزی نبود!
بلند شد و وقتی داشت توی کیف دنبال چراغ قوه میگشت از بالای چشمش سایه ی سیاهی که روبروش بود و قد بلندی داشت رو ناواضح دید.
خشکش زده بود و حتی نمیتونست سرشو ببره بالا، اما نیازی هم بهش نبود.اون سایه کم کم خم شد و با پائولا چشم تو چشم شد.
چشمای زردی داشت، حالا که نزدیک شده بود رنگ پوستش هم معلوم بود... سفید بود، مثل پوست مرده ها!

صورتش هبچ مویی نداشت، حتی ابرو و مژه!
+میخوای منو تنها بذاری؟ ~
یک لحظه فکر کرد میتونه تکون بخوره و تا خواست حرکت کنه و فرار بکنه پاش رفت توی گِل، لیزخورد و سرش خورد به لبه ی حوض و بیهوش شد..
...... ☁️......... 🎻........ ☁️......
خب خب خب
کوتاه شدT^Tخیلی کوتاه شدT^T
<:این پست چنتا سوال داره
از این به بعد چنتا سوال درمورد داستان ازتون میپرسم ببینم چقد ذهنتون جلو جلو میرهXD
1.بنظرتون چرا حوضه خشک مونده بوده؟
2.چرا دیگه از ویولن خوشش نمیومده؟
3.اون صداعه که قبلش میومد «همونی که ساعت و گفت و...» همینیه که الان دید؟ یا مجسمه اس؟ یا اونیه که داشت نگاهش میکرد؟ سا همشون یکین؟ یا چیز دیگه؟
<:اینارو جواب بدین باحال میشه، با توجه به نظراتون شاید داستانو یکم تغییر بدمو بر اساس چیزایی که گفتینم برم جلو
خب..
بایییی