مثلث ما▼فصل۱_قسمت۲
ماشین ها,پشت سرمان بوق میزدند که با سرعت بیشتری حرکت کنیم؛اما تنها کاری که آقای بالتز میکرد,عوض کردن خط رانندگیاش بود و فقط بین بخش ۱ و ۲ جابه جا میشد.بیشتر سعی میکرد روی بخش یک ثابت بماند. ساختمان ها و خانه های رنگ و رو رفته و چند درخت کج و معوج کاج، خبر میداد به مدرسه نزدیک میشویم.با هیجان دستم را روی صندلی آقای بالتز گذاشتم و سرم را جلو بردم که صورت سیب زمینی شکلش را ببینم. پرسیدم:«رسیدیم؟»
با کلافگی پاسخ داد:«نه,همین چند دقیقهٔ پیش پرسیدی»
اخمی کردم و به صندلی تکیه دادم. خیلی دوست داشتم سیبل بالتز را با موچین نخ نخ بکنم و کف دستش بگذارم.«میشه سریع تر رانندگی کنی؟»
«نه، نمیشه»فرمان را چرخاند و وارد خیابان46B شد
اَبروم را بالا انداختم: « چرا؟..»
«آقای پرسون گفتند با کمترین سرعت ممکن و با احتیاط شما رو به مدرسه برسونم»
در جواب بالتز، نفسم رو با صدا بیرون میدم و حرفی نمیزنم.
ثانیه ها، دقایق، ساعت ها، روزها، ماه ها، سال ها و قرن ها سپری شدند؛انسان ها توانستند به مریخ سفر کنند و آنجا خانه ای داشته باشند، ولی ما هنوز به مقصد نرسیده بودیم.
سرعت ماشین کمتر و کمتر میشد و بالاخره متوقف شد. آقای بالتز با شادمانی خبر داد:«رسیدیم پیتر. برو خوش بگذرون. مطمئنم دوست های زیادی پیدا میکنی»
کیفم را از صندلی کنارم برداشتم«من دوست های زیادی دارم بالتز، نیازی به دوست های جدید نیست.»بعد از خداحافظی پیاده شدم و در ماشین را آرام بستم.
امیدوارم کسی روی سر و کله ام نپرد و امضا و عکس نخواهد.من برای درس خواندن و فرار کردن از امر و نهی کردن پدرم به مدرسه آمدم,نباید هدفم را فراموش کنم.
نگاهی به ورودی مدرسه میاندازم. دیوار آجری که هم رنگ ساختمان مدرسه است دور تا دور حیاط کشیده شده است؛ زمین حیاط آسفالت شده و یک باغچه دایره ای شکل که در آن گل های زرد و بنفش شقایق کاشته شده در وسط حیاط قرار گرفته.
پدر و مادر ها بچه هاشون را بغل میکردند و با لبخند برایشان دست تکان میدادند، پسر ها به عنوان سلام و نشانهٔ رفاقت با مشت روی شانه و پهلو هم میزنند و دختر ها یکدیگر را بغل میکردند.
سرم را پایین میاندازم و از بینشان رد میشوم.فکر کنم هنگامی که رد میشدم به چند نفر تنه زدم و یکی هم پخش زمین شد,اما مهم نیست، پدر و مادر عزیزشان هستند.صحنه تهوع آور وداع والدین و بچه های تیتیش مامانی را ترک میکنم و گوشهٔ حیاط روی نیمکت فلزی مینشینم.از مکان های شلوغ متنفرم اما این یکی فرق دارد,کسی حواسش به من نیست و همین موجب آرامشم میشود؛ولی تا چند ثانیه پیش اینگونه گمان میکردم و آرامش حکم فرمایی میکرد.
دستی محکم روی شونهام میخورد و شخصی با هیجان داد میزند:«پییتتررررررر!!! تو اینجایی؟؟ تو این مدرسه؟!» این صدا و حجم رومخ بودن، فقط من را یاد "جان" میاندازد. دستش را فشار میدهم«خفه شو جان.. آروم تر حرف بزن...» آخی زیر لب میگوید و دستش را میمالد«آخ..دستم درد گرفت. به هر حال،خوشحالم میبینمت!»
نفس عمیقی میکشم«باشه،فکر کنم منم از دیدنت بعد از یک سال خوشحالم.» حقیقت این بود که اصلا خوشحال نیستم.
لبخند دندان نمایی تحویلم میدهد و کنارم میشیند.
نگاهش میکنم و میپرسم:«لندن خوش گذشت؟..»
تیکه ای از شکلات کیت کت توی دهنش میزارد و سرش را تکان میدهد«اوهوممم...خیلی خوب بود! حتی تونستم چند تا دوست جدید پیدا کنم.امیدوارم پدرم بتونه امسال هم جایزه بهترین کارگردان رو ببره.» درست متوجه شدین،پدر جان آقای جورج هست. کارگردانی که به او لقب شیطان کابوس های بازیگران، را داده ام.
در جواب جان خمیازه میکشم و بدون اشتیاق حرف میزنم«چه خوب.شاید موفق بشه.. به هر حال ۴ سال متوالی جایزه بهترین کارگردان رو ازآن خودش کرده.» در دلم گفتم همه بازیگر ها را تا مرز روانی شدن برده.
جان با لبخند میپرسد:«همه اش درمورد من شد، تو چیکار کردی؟»
«کارهای همیشگی. فقط تونستم پدرم رو قانع کنم که تو مدرسه عادی ثبت نامم کنه»
«چه عالی.خیلی خوشحالم باهم توی یک مدرسه هستیم. اوه راستی،این مدرسه مادرمه پس اگه مشکلی پیش بیاد نگران نباش»
ازحرف جان زیاد تعجب نکردم،معلوم است که پدرم من را جایی که نمیشناسد نمیفرستد؛همه پدر ها همین هستند,نه؟
لحظاتی را در سکوت سپری کردیم که بالاخره زنگ به صدا در آمد. جان دستم را گرفت و به داخل کلاس C5 برد.
داخل کلاس سه ردیف است: ردیف چسبیده به پنجره که همه سر نشستن سمت پنجره باهم دعوا میکنند، ردیف وسط که من پیشنهادش نمیکنم، ردیف کنار دیوار که پر از یادگاری و نوشته های رنگی شاگردان قبل است.
در هر ردیف ۸ نیمکت چوبی و قهوه ای تیره رنگ چیده شده است و بر این اساس اگر ۸ را در ۳ ضرب کنیم به عدد ۳۸... ببخشید ۲۴ میرسیم,که یعنی قرار است ۲۳ همکلاسی احمق را تحمل کنم.
جان پیشنهاد داد که سمت پنجره، نیمکت سوم بنشینیم؛ اما من به سادگی قانع اش کردم که نیمکت آخر در آن ردیف بهترین مکان برای دوستان صمیمی مانند ما است. این موضوع را یادآوری کنم که،من زیاد جان را مانند دوست نمیبینم، چه برسد به صمیمی بودن.
از پنجره به حیاط مدرسه خیره شده بودم و جان هم درمورد دوستان جدیدش حرف میزد و از آنان کلی تعریف میکرد، من هم در پاسخ از کلمه های کوتاه استفاده میکردم و سرم را به نشانه تأکید تکان میدادم. همه چیز در حیاط مدرسه عادی به نظر میرسید اما ناگهان شخصی که موهای قرمز فری داشت و یونیفورم سرپنت را به تن داشت توجه ام را به خودش جلب کرد. او به آرامی به سمت در ورودی مدرسه قدم برمیداشت و بنظر میرسید خیلی خونسرد است.چیزی درمورد او حس خوبی بهم منتقل نمیکرد. جان دستش را محکم روی شانه ام گذاشت:«پیتر..حالت خوبه؟» سعی کردم آرام باشم، اما بی دلیل اضطراب گرفته بودم.انگار آن آدم را میشناسم و ازش میترسم ولی تا جایی که میدانم با آدم های مو قرمز چشم سبز در زندگیم برخورد نداشتم.نفس عمیقی میکشم و کمی آرام میشوم:«...آ..آره خوبم،فقط تو فکر بودم.داشتی میگفتی»
جان نگاهی بهم انداخت و آرام پرسید:«...پیتر،چی اذیتت میکنه؟»
از سوالی که جان پرسید شوکه شدم.درواقع تا الان هیچکس این سوال را از من نکرده بود، بیشتر میپرسیدند"چیزی اذیتت میکند؟" و من هم با پاسخ نه بحث را تمام میکردم.انگار جان میخواست دلیلی برایش بیاورم؛اما مسئله این بود که خودمم نمیدانستم چه کسی یا چه چیزی اذیتم میکند.پس ساکت ماندم، چون جوابی نداشتم!.
به اطراف نگاه میکردم که شاید بتوانم بهانه ای جور کنم و موضوع را عوض کنم,در همین شرایط در کلاس باز شد؛همان دختر مو قرمز وارد کلاس شد و مردی قد بلند که کت شلوار یک دست سیاه به تن کرده بود و بنظر میرسید دبیر باشد پشت سر او داخل کلاس آمد و در را بست.همه ساکت شدند,از روی صندلیشان بلند شدند و سریع نشستند.کمی طول کشید متوجه شوم که من هم نیز باید از روی صندلی بلند بشم و احترام بگذارم.
دخترک قرمز نیمکت جلویی ما نشست و کیفش را محکم در بغلش فشار میداد.بنظر بیآزار میآمد، اما با این حساب هم هنوز حس خوبی به او نداشتم.
دبیر کیفش را روی صندلیاش گذاشت و در کلاس بین ردیف ها قدم میزد،با صدای بلند و رسانا خودش را معرفی کرد:«سلام بچه های کلاس C6،بنده آقای وود هستم. ویلیام وود.» به سمت تخته رفت و با ماژیک سیاه اسمش را نوشت. سمت دانش آموزان نه چندان مشتاق برگشت و ادامه داد:« دبیر سابق درس جغرافیا به شهر دیگری مهاجرت کردند و امسال بنده در خدمت شما هستم.ممنون میشم خودتان را تک به تک معرفی کنید تا باهم آشنا شویم»
از ردیف سمت پنجره شروع کرد.من زمان زیادی نداشتم تا نقابم را بیشتر نگهدارم، قرار بود همه متوجه شوند چه کسی هستم و آنگاه بود که همه چیز بهم میخورد.
نوبت به دختر مو قرمز رسید.دخترک بلند شد. کیفش را هنوز بغل کرده بود. با صدای بلند و سرشار از انرژی حرف زد:«ســـلامممم اسم من آرتس است، آرتس هالن» دستش را در کیفش کرد،جوجه ای زرد رنگ از کیفش درآورد و بالا گرفت:« این هم برادر بزرگترم مکس است،مکس هالن. او فقط یک دقیقه از من بزرگتر است.»
صدای خندهٔ بچه ها بلند شد و آرتس آرام نشست. میدانستم نفر بعدی من هستم پس اصلا خنده ام نگرفت، برعکس خودم را در موقعیت آرتس تصور کردم.
آقای وود بچه ها را ساکت کرد و ما را نصیحت کرد:«بالاخره یاد میگیرید باهم بخندید، نه بهم بخندید. آن موقع رفتار بهتری باهم خواهید داشت.» مکث کرد,نگاه من کرد و ادامه داد:«بحث قبلی را باز میکنیم.خوشحال میشم خودت را معرفی کنی، پسر جوان»
ساکت به آقای وود زل زده بودم و منتظر یک معجزه بودم که مرا از این شرایط نجات دهد.
جان با آرنجش به پهلوم ضربه زد و زمزمه کرد:«پیتر، با تو هست»
نفس عمیقی کشدیم و بلند شدم. هر چه بادبادا. :«سلام من پیتر پرسون هستم.بیشتر افراد این کلاس و مدرسه من رو میشناسن.امسال اولین سالی هست که به مدرسه میام، تا قبل از این در خانه تحصیل میکردم.امیدوارم سال تحصیلی خوبی کنار شما داشته باشم...» موقع حرف زدن سعی میکردم ارتباط چشمی با بیشتر همکلاسی هام داشته باشم که فکر خوبی نبود. آنها به من خیره شده بودند و من مانند دانشجویی بودم که وارد سایت اعلام نتایج,امتحان ورودی دانشگاه شده بود.
صدای پچ پچ بلند شد و حرف هایی مثل: من الان چه طوری روی درسهام تمرکز کنم؟پیتر پرسون اینجا چیکار میکند؟ خوابم یا بیدار؟ من را نیشگون بگیر. وای خدای من، به گوشم میرسید.
آقای وود لبخندی زد و بهم خوش آمد گفت، من هم تشکر کردم و سریع نشسته ام.
جان گفت:«دیدی سخت نبود!»
سریع و تند گفتم:«گفتنش برای تو آسان است.حرفهاشون رو نمیشنوی؟ زنگ تفریح بدبختم،حتما زیر دست و پاشون میمیرم» هم عصبی بودم، هم ترسیده بودم و یکم هم احساس ناراحتی میکردم.
جان با خونسردی گفت:«بیخیال پیتر، فوقش چند تا دونه عکس و امضا میگیرن. نوبت من است خودم را معرفی کنم،بعد حرف میزنیم» این را گفت,از روی صندلی بلند شد و معرفی خودش را آغاز کرد.
ناگهان سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم، سرم را سمت جلو چرخوندم و با آرتس که نیشش تا بناگوش باز بود روبه رو شدم.
دوباره آن حس بد به جونم افتاد، سعی میکردم آرام باشم و زیاد به آرتس نگاه نکنم. ممکن است هر لحظه بهم حمله کند و گازم بگیرد، به همین دلیل آماده بودم که با کیف جان از خودم دفاع کنم. در همین فکر بودم که گفت:«تو بهم نخندیدی!» هنوز لبخند مسخره و ترسناکش را حفظ کرده بود. بی تفاوت گفتم:«آره،خنده دار نبود»
پرسید:«تو حرفم را باور کردی؟..»
دوست داشتم فریاد بزنم تو روانی هستی و با تمام توانم فرار کنم، اما مطمئنم که اگر او دیوانه باشد با این حرف دنبالم میافتد و رسما میکشتم، ساده ترین راه را که دروغ است انتخاب کردم.نگاهی به آرتس انداختم:«..آره باورم کردم.»
آرتس خوشحال شد، با دقت اطراف رو تحت نظر گرفت و آرام گفت:« مکس از اول جوجه نبوده....» جان خودش را کامل معرفی کرد و سرجاش نشست,آرتس ساکت شد و حرفش را ادامه نداد.
کنجکاو بودم که آرتس چه داستانی قرار است تعریف کند. دستم را روی شانه جان گذاشتم و روبه آرتس گفتم:«دوست قابل اعتماد من هست، میتونی حرفت را کامل بگی»
جان قضیه را نمیدانست و از چهره اش مشخص بود گیج شده.
آرتس نگاهی به جان انداخت و یادآوری کرد:«..خندید....»
سعی کردم آرتس را قانع کنم:«جان آدم خوش خنده ای است، اگر بهش خبر بدی کسی مرده قهقه میزند!»
جان سریع اعتراض کرد:«..من از مرگ کسی خوشحال نمیشم»
خواستم به جان چیزی بگویم و خاطرهی مراسم وفات را برایش بازگو کنم که آرتس گفت:«باشه، براتون میگم..» با صدای آرام تر حرف زد:«آنها مکس را تبدیل به جوجه کردند، چون مکس از دستوراتشان پیروی نمیکرد»
جان با ترس به بازوم چنگ میزد:«...چ..چی؟کی؟..چی میگی؟» حتما مانند من فکر میکرد که آرتس دیوانه است.
جان را از خودم دور کردم و پرسیدم:«چه کسانی این بلا را سرش آوردند؟»
آرتس پاسخ داد:«وال...کار آنها است» از پنجره به بیرون خیره شد« نمیتونم بیشتر از این چیزی بگم» رویش را برگرداند و سرش را روی میز گذاشت.
مشخص بود جان استرس گرفته، با صدای لرزان گفت:« ا..الان حالم بد میشه. پیتر اگر حق با آرتس باشه چی؟ ممکن است ما هم تبدیل به جوجه بشیم! خدای من.»
تاکید کردم:«ممکن است آرتس خل و چل باشد! از تیپ و قیافه اش معلوم است. چه کسی کفش آبی، شلوار سبز و لباس زرد میپوشد؟..لای موهاش هم پر از برگ است؛حتما در جنگل میماند و از مردم دزدی میکند»
جان نفسش را با صدا بیرون داد:«پیتر، اگر دیوانه نباشد چی؟ من نمیخوام تبدیل به یک جوجه شوم»
با جدیت گفتم:«اول اینکه، هر حرفی را باور نکن. دوم اینکه،تو بخاطر رنگ مو و چشمت تبدیل به هویج میشی تا جوجه!»
جان بسته آدامس هندوانه را از جیبش در اورد و باز کرد«تو این موقعیت من دارم سکته میکنم. تو جوک میگی؟» آدامس را در دهنش انداخت و میجوید.
سرم را با تاسف تکان دادم:«جان,من حقه های مردم رو خوب میشناسم.»
آدامس را باد میکند و میترکاند:« امیدوارم حق با تو باشد و همهی اینها تخیل کودکانه آرتس باشد»
.
.
.
˚☆˚☆˚☆˚☆˚☆˚☆˚☆˚
پایان این پارت را اعلام میکنم:'>..🌱
امیدوارم پارت بعدی رو بتونم زود بدم.
راستی اگر برای خوندن این اسم به مشکل برخوردین، انگلیسیش اینه:
آقای وود:m.wood
+نظرتون را با نامه(همون کامنت) با من به اشتراک بزارین'^'👐