مرگ حتمی پارت هشت

امیلی
خیلی وقت پیش اگر اوقات فراغتی داشتم، به دور از کارگاه، کشتارگاه و
چشم های پرسشگر اریک، به محل کار الکس می آمدم: استار استرایک
(Star Strike). تنها جای مرگ حتمی که ظاهرا از رنج و سختی و بدبختی به
دور بود و همیشه غذای درست و حسابی سرو می کرد. راهروهای قلعه
کم کم به دالان های تنگ تر تبدیل می شد و پله های بی شماری مرا پایین
و پایین تر می برد.
تنها جای قلعه که فقط محض تفریح نور داشت، همینجا بود. فانوس ها با
رنگ متمایل به نارنجی شعله می درخشیدند و راه را روشن می کردند.
در انتهای راه پله، ایستادم و به اطراف سرک کشیدم. حوصلۀ
جمعیت همیشگی مهمان های الکس را نداشتم. می خواستم خودش را
ببینم.
اما همانطور که انتظار می رفت، جای سوزن انداختن هم نبود. آواتارها به زور
داخل اتاق جا شده بودند. همشون هم همکارای اریک ان.
الکس از کاری که اریک مجبورش کرده بود انجام دهد خجالت می کشید؛
تا حدی که برای مدت طولانی از من مخفی اش کرده بود. وقتی مچش را
گرفتم، دور میز شطرنج نشسته بود و داشت شکست آبروبری به یکی از
نگهبان های اریک تحمیل می کرد.
آن شب تا صبح پشت در سلولم نشست، چون حاضر نبودم به توجیه هایش
گوش کنم. بالاخره بعد از چند روز توضیح و معذرت خواهی، مسئله خیلی
دوستانه بین خودمان حل شد.
بگی نگی.
دستم را بالا آوردم تا کد اجرا کنم. موقع ورود شنل بلند و کلاهدارم را
می پوشیدم که چهره ام را مخفی نگه دارد. متوقف شدم. اول اینکه، دستم
را بیهوده بالا گرفته بودم، دیگر ساعتی نداشتم. دوم... کد بنفش. نمی تونم
ریسک کنم. آب دهانم را قورت دادم. اما نمیشه که همینطوری برم تو.
می فهمن قربانی ام.
چشم هایم را بستم. خواهش می کنم. بنفش نمی خوام. نمی فهمیدم
رنگ چشم هایم چه تغییری می کند چون نور فانوس ها همه چیز را زرد نشان
می داد. ولی کد مثل همیشه اجرا شد، بی دردسر و سریع، پارچه ای روی
شانه هایم فرود آمد.
شنل را دور خودم پیچیدم و کلاهش را روی سرم کشیدم. بعد از سه
نفس عمیق، راه افتادم.
صدای خنده و گفتگو سرم را پر کرد. همه جا میز و صندلی هایی به چشم
می خورد که توسط ده ها نفر اشغال شده بود. غذاها و نوشیدنی های
جورواجور روی میزها قرار می گرفت و به همان سرعت بلعیده می شد.
خیلی شلوغ بود، اما پیدا کردن الکس اصلا کار سختی نبود.
همیشه بیشترین جمعیت دور او جمع می شد تا از نبوغش بهره ببرد.
و... مثل همیشه هم که اکثرا دخترن. چشم هایم را در حدقه گرداندم و
سرفه ای کردم تا توجه دختر جلوییم جلب شود. «ببخشید، میشه بری کنار؟
می خوام رد شم.»
«همه همین رو می خوان! وایسا تا نوبتت بشه!»
چه عصبانی. بهش طعنه زدم و راهم را باز کردم. صدای جیغ و داد همه در آمد
ولی هیچ اهمیتی نداشت.
کسی که مهم بود همین حالا هم از شوک دیدنم زبانش بند آمده بود.
الکس خوش قیافه ترین آواتاری را داشت که تا به حال دیده بودم. موهای
مشکی اش با زرق و برقی همیشگی پوشیده شده بود و می شد توی
چشم های آبی پررنگش غرق شد. یک هفته ای می شد ندیده بودمش.
ظاهرا موهایش به قدری بلند شده بود که بتواند قسمتی از آن را ببافد.
البته حدس می زدم کار خودش نیست. به احتمال نود و نه و نه دهم درصد،
یکی از دخترها هوس کرده بود آن را ببافد، الکس هم که نه گفتن بلد نبود.
همین قیافه ت کار دستت داده! موهات رو کوتاه کن محض رضای خدا!
الکس طوری به من نگاه می کرد که انگار فکرم را شنیده و حالا دوست دارد
آب بشود فرو برود داخل زمین. رو به دختری که داشت برایش خاطره تعریف
می کرد، گفت: «اِ... ببخشید لاو، یه لحظه، من باید برم...» صدای آه و ناله
بلند شد.
دختر از اینکه حرف هایش ناتمام مانده خوشش نیامد و اعتراض کرد: «لکسی،
برگرد!»
«الکس، نروووو.»
«آقا نوبت من چی میشه پس؟»
«استرایک امروز یکم زود نمی ری؟»
الکس دستم را با حرکت حساب شده ای قاپید و مرا کشان کشان از لا به لای
جمعیت خشمگین جلو برد. با همۀ غرغرهایشان، خوب راه را باز می کردند!
دم گوشم پچ پچ کرد: «اِمز، مگه قرار نبود دیگه نیای اینجا؟»
ابرویم را بالا بردم. «لاو؟ لکسی؟ واقعا؟ خوب شد اومدم.»
سرخ شد. «اون طوری که تو فکر می کنی نیست. نامزدش که توی دنیای
واقعی بوده امروز فوت شد، می خواستم دلداریش بدم...»
«الکسسسس!» الکس خشکش زد و دستم را فشرد. صدا را می شناختم.
امیلی... 3025؟
نگاهی که تحویل الکس دادم از آتشین ترین، خشمگین ترین و
خیانت شده ترین نگاه ها بود.
الکس شروع کرد: «امیلی...»
هم نامم فکر کرد او را صدا می زند. «سلام! دو ساعته دنبالت می گردم.
کجایی؟ بهت گفتم این مسئله خیلی برام مهمه. باید...»
طاقتم برید. دستم را از دست الکس کشیدم بیرون و رفتم.
«امیلیییی! امززززز، وایسا!» خدا می داند الکس چطور توانست به این سرعت
خودش را از دست 3025 خلاص کند. داشتم پله ها را دو تا در میان بالا
می رفتم که صدایم زد. «اریک رو لعنت، آرتروزم گرفت! می گم یه لحظه صبر
کن، امز!»
اتفاقات بیمارستان درمانده ام کرده بود، امیدوار بودم با پیش الکس رفتن اوضاع
بهتر شود، همانطور که همیشه می شد. اما...
یادم رفته بود چقدر از کارش متنفرم.
الکس نفس نفس زنان اعتراض کرد: «امیلی! عادلانه نیست از دستم عصبانی
بشی. فکر کردی خودم خوشم میاد؟ نمی خوام با آدمای اریک نشست و
برخاست کنم، می دونم از اون یکی امیلی متنفری، باشه؟ اما چاره ای
نداشتم. اریک بهش دعوت نامه داده بود. نمی تونم که کسی رو با دعوت نامه
راه ندم. می گی چی کار کنم؟»
جملۀ ناگفته اش را شنیدم: نمی خوام یه قربانی باشم.
من هم نمی خواستم باشد. ایستادم و آرام گفتم: «می دونم. می دونم،
ببخشید، تقصیر خودم بود. فکر نکرده اومدم... حالم خوب نبود.»
قیافه اش نگران شد. «چی شده؟»
سوال درستی نپرسید. باید طبق معمول می پرسید: چه کاری از دستم بر
می آد؟ همان چیزی که به همۀ افراد داخل استار استرایک می گفت.
خودم جواب سوال درست را بهش دادم: «اریک کدهام رو دستکاری کرده،
می تونی بفهمی چرا؟»
لبش را گزید. «ببین امز، حله چشاته، فقط...» دستش را بالا برد و بافت موی
کوچک را از پشت گوشش پایین کشید. «امیلی 3025 یه پیامی داشت که
حتما باید بهت...»
پریدم وسط حرفش. «الان وقت خوبی نیست ال. یه ساعت دیگه شیفتت
تموم میشه، همم؟ مایکل رو راضی می کنم بذاره بیای آزمایشگاه. اونجا
می بینمت.»
راهم رو کشیدم و رفتم.
الکس نفسش را محکم بیرون داد. دوباره دستی به موهایش کشید و با
حرکات آهسته ازم دور شد.