الکس

 

 

 

«چی شد، بهش گفتی؟» اولین کسی که در استار استرایک به استقبالم آمد

امیلی 3025 بود. چشم هایش می درخشید، لایه ای از اشک رویشان جمع

شده بود.

زبانم را گاز گرفتم. نمی خوام امیدش رو از بین ببرم. ولی از طرفی، امید

دروغین داشتن بدتره. «متاسفم. امز نمی خواست پیامت رو بشنوه.»

محکم دستی به صورتش کشید. «می دونستم. هیچ وقت گوش نمی ده.»

شانه بالا انداختم. «خب، باید بهش حق بدی، بدجوری زدی داغونش کردی.

حالا انتظار داری کمکت کنه؟»

سکوت مطلق.

«هی لکسی! برگشتی!» وای که چقدر از این لقب خوشم میاد البته نه از

زبون اینا. کاش امز یکم کمتر جبهه می گرفت بهش می گفتم... بئاتریس

لبخند کمرنگی تحویلم داد. «فکر کردم از حرفام خسته شدی در رفتی.»

«نه، خیلی هم خوبه.» سرم از همین الان داشت درد می گرفت. زورکی

جواب لبخندش را دادم. «خیلی مشتاقم بدونم بعدش چارلز چی کار کرد...»

اصلا اسم نامزدش چارلز بود یا جیمز؟! نمی دانستم. به هر حال فکر کنم

اشتباه گفتم چون بئاتریس می خواست چیزی بگوید که یکدفعه...

«الکس! عزیییییزم!» ای داد بیداد، این آوا هم که سر و کله اش پیدا شد!

محکم زدم توی سرم، دست امیلی 3025 را گرفتم و پچ پچ کنان التماس کردم:

«جون مادرت من رو از دست اینا نجات بده.»

نیشش تا بناگوش باز شد.

آوا داشت راهش را از میان جمعیت باز می کرد. امیلی رفت صاف رو به رویش

ایستاد. «ببخشید شما Av@hj هستین؟»

رنگ از صورت آوا پرید. «ب... بله، چطور؟»

«زودتر از تموم شدن شیفتت اومدی بیرون، خانوم خانوما. زود برگرد سر کارت

تا به اریک اطلاع ندادم دمار از روزگارت دربیاره.»

چرخید رو به بئاتریس گفت: «شما هم بکش کنار کله توت فرنگی.

نوبت نفر بعدیه. این همه آدم توی صف ان برای صحبت با الکس، یه ساعته

داری مثل مگس دم گوشش وزوز می کنی. دیگه بسه ته.»

وقتی هر دو دختر دست از سرم برداشتند، نفس راحتی کشیدم.

امیلی گوشزد کرد: «یکی طلبم.»

نیشخند زدم: «یکی طلبت.»

 

امیلی 3025 یک ساعت آخر شیفت سپر بلایی شد بین من و آواتارهای

روی اعصاب. پشت میزی که برخلاف همیشه خلوت شده بود نشستیم و

مشغول گفتگویی مصنوعی شدیم تا کسی مزاحممان نشود.

این امیلی، با بهترین دوستم خیلی فرق داشت. در حالیکه امز شنل پوش،

مخفیانه و در خفا به اینجا می آمد، هم نامش برای خودش تیپ می زد و

طوری رفتار می کرد که انگار صاحب استار استرایک است؛ بیشتر لباس هایش

از جنس پوست مار بود و احساس خطر را به مخاطب انتقال می داد. و

برخلاف امز، 3025 از شغلم متنفر نبود.

«به نظرم جای باحالیه. هم غذا هست، هم یه هم صحبت خوب.» کلوچه ای

را برداشت و درسته قورتش داد.

امز به غذاهای اینجا لب نمی زد.

دلم آشوب شد. با کسی که به امیلی خیانت کرده بود پشت یک میز

نشسته بودم. انگار منم دارم بهش خیانت می کنم...

مشکل اینجاست که، من اصلا از امیلی 3025 بدم نمی آمد، در حقیقت،

ویژگی های فوق العاده ای در شخصیتش می دیدم که شاید زمانی

باعث دوستی بین دو امیلی شده بود. جفتشان شجاع و بی باک بودند.

امز زیرک و بی سروصدا بود، به جایش امیلی می دانست کی و چطور

صدایش را بالا ببرد. امز جاسوس می شد، امیلی جنگجو.

شاید توی یه دنیای دیگه، دوستای خوبی می شدن. یه تیم کامل.

به خودم یادآوری کردم: ولی ما توی یه دنیای دیگه نیستیم.

تصمیمم را گرفتم. دشمن دوست من، دشمن منم هست. «ممنون

بابت کمکت، امیلی. دیگه شیفتم تموم شده، باید برم.» بلند شدم که...

ناگهان صدای کسی در کل سالن طنین انداخت و همگی، از جمله خودم،

منجمد شدیم.

«به به، الکس ما رو ببین. چه خبرا رفیق، خیلی وقته خبری ازت نیست.»

برگشتم. قلبم داشت در سینه ام بالا و پایین می پرید. «اریک! چه...

غیرمنتظره.» صدایم کمی می لرزید.

چاقویی نقره ای رنگ دستش گرفته بود و آن را بدون آسیب رساندن به خودش

بین انگشت هایش می چرخاند. چشم های بنفشش زیر نور فانوس ها بیشتر

به قرمز می زدند. لبخند کجی به لب داشت که از چاقویش هم خطرناک تر

به نظر می رسید. «آخی، ترسوندمت دوستم؟ شرمنده. کارم واجب بود.»

چهارچوبِ درِ استار استرایک در نداشت، و تنها کاری که اریک لازم بود

انجام بدهد این بود که یک قدم به سمت راست بردارد تا اسکلت هایش

مثل مور و ملخ بریزند داخل سالن. همه نفس هایشان را حبس کردند.

بعضی ها جیغ کشیدند و عقب رفتند.

من خشکم زده بود. «داری... داری چی کار می کنی؟»

«معلوم نیست؟» چشم هایش برق زد. «تخلیه می کنم.» قدم زنان

نزدیک شد.

«اما... تو گفتی استار استرایک...» سردی فلز چاقویش را روی گردنم

حس کردم و ادامۀ حرفم را خوردم.

«حالا بهتر شد.» نیشخند زد. بعد آهی نمایشی کشید. «ببین استرایک،

دارم کارت رو رونق می دم! می دونم از کار کردن توی این آلونک خسته

شده ی، می خوام راحتت کنم. دوستا واسه همین کارهان دیگه. ما هم

دوستیم، مگه نه؟»

چاقویش را بیشتر در پوستم فرو کرد. چیزی نگفتم.

قطره ای خون از لبۀ چاقو پایین ریخت.

اریک هنوز هم منتظر جواب بود. لب هایم را روی هم فشار دادم.

با لحن سردی پرسید: «پس اینطوریاست، الکس؟ انقدر زود منو یادت رفت؟»

تُن صدایش به طرز ترسناکی نرم شد. «اصلا می دونی چیه؟ فدا سرت.

بذار خودم حافظه ت رو به کار می ندازم.»

برای اولین بار متوجه چیزی شدم... اسکلت هایش... سلاح داشتند.

دهانم را باز کردم. «اِری...»

اریک دستش را دور کمرم حلقه کرد. طوری که انگار بخواهد از پشت بغلم کند،

من را به خودش چسباند. لب هایش تقریبا گوشم را لمس می کرد.

نجوا کرد: «خیلی دیر زبونت باز شد. حالا خوب تماشا کن.»

 

پارازیت!

(می خواستم اینجا تمومش کنم ولی برای جبران کوتاهی پارت هشت،

ادامه ش می دم ^-^)

 

جهنمی به پا شد که نمی توانستم از آن چشم بردارم. اسکلت های اریک

در یک چشم بر هم زدن استار استرایک را به آتش کشیدند. آتشی داغ

و سوزان که زبانه می کشید و راه فرار مهمان ها را سد می کرد.

مردم فریاد می زدند و به این سو و آن سو می دویدند، ولی تعداد اسکلت ها

خیلی بیشتر بود.

خیلی خیلی بیشتر.

«اریک...» چاقو دیگر عملا در گوشتم فرو رفته بود و با هر کلمه ای که به

زبان می آوردم، اشکم را در می آورد. اما نمی توانستم ساکت بمانم.

«این... کارو... نکن.»

«چرا نکنم؟» سرش را خم کرد و روی شانه ام گذاشت. نیشخندی زد که کم

از نیشخند چشایر در آلیس در سرزمین عجایب نداشت. «از این صحنه

لذت نمی بری؟»

دست اسکلت ها پایین می آمد و تبرهایشان چندین سر را همزمان قطع

می کرد. بیشتر آواتارها بی دفاع بودند، چون نه سلاح داشتند و نه

فرصت کافی برای کدنویسی. آنهایی هم که دستشان تند بود، ترجیح

می دادند بی حرکت بایستند و مرگشان را بپذیرند تا اینکه در

مقابل خواستۀ اریک مقاومت کنند.

یکدفعه یادم آمد: فکر می کنن قراره همه شون ترمیم بشن!

دست هایم را به سختی بالا آوردم و به دست اریک چنگ زدم تا نگذارم چاقو

را بیشتر از این داخل گردنم فرو کند. «می خوای همه شون رو بکشی؟»

ابرویش را بالا برد. «پس بالاخره دوهزاریت افتاد.»

«تمومش کن اریک، اینا واسه خودت کار می کنن!»

«دقیقا!» خندید. «پس به جای اینکه التماسم کنی، مرگشون رو تماشا کن

و لذت ببر.»

نفسم به زور در می آمد. «خواهش می کنم، باشه؟ دست نگهدار.»

«سوال اینجاست که چرا خواهش می کنی؟ اینا آدمای منن ابله، تو باید

از خدات باشه چند روزی از شرشون خلاص بشی.» یکبار محکم تکانم داد،

که باعث شد صدای کوچکی از خودم در بیاورم. غلط نکنم چاقوش رسیده

به استخونم.

یکی پس از دیگری، آواتارها روی زمین می افتادند. موهای صورتی بئاتریس

جایی در میان استخوان های اسکلتی به چشم می آمد. آوا هم کنارش

ایستاده بود و جیغ کرکننده ای از خودش ساطع می کرد. اریک داشت

تماشا کردنم را تماشا می کرد، لبخندی مرموز روی لب هایش

نقش بسته بود که انگار می گفت: جفتمون می دونیم آخرش چی میشه.

آب دهانم را قورت دادم. «باشه. باشه! هر کاری بخوای می کنم، فقط

تمومش کن.»

چاقو از اعماق گردنم بیرون کشیده شد و اریک خیلی ناگهانی رهایم کرد.

نزدیک بود بخورم زمین، ولی به موقع تعادلم را بدست آوردم و دستم را به

زخم روی شاهرگم چسباندم. اونقدرام که فکر می کردم عمیق نیست. به

اریک خیره شدم. نیشش تا بناگوش باز بود، هر چه نباشد چیزی را که

می خواست بهش داده بودم. گردنم را مالیدم و نگاهم را دزدیدم.

اریک دستش را بالا برد و همۀ اسکلت ها سر جایشان بی حرکت ماندند.

«خب دیگه رفقا نمایش تمومه. پیشنهاد می کنم همین الان بزنین به چاک.»

مهمان های باقی مانده چنان باعجله از سالن خارج شدند که انگار دروازه های

بهشت جلوی رویشان باز شده بود.

اسکلت ها سر جایشان ماندند.

«نیازی به این کارا نبود.» به خون روی دست هایم خیره شدم، بهتر از صحنۀ

رو به رویم بود. قلبم می خواست قفسۀ سینه ام را بشکافد و بیرون بیاید.

با این حال سعی کردم صدایم این موضوع را نشان ندهد. «می تونستی

احضارم کنی، یا چه می دونم... دو کلمه حرف می زدی کارت رو می گفتی...»

شانه بالا انداخت. «آره، اما اینطوری ورودم باشکوه تر بود.»

به خرابی هایی که به بار آورده بود نگاه کردم. هر چیزی بود جز باشکوه.

«خب الکس استرایک بگو ببینم، کی درمورد قضیۀ ترمیم کردن فهمیدی؟»

چاقوی خونین را در دستش چرخاند و با نوکش زیر ناخن هایش را تمیز کرد.

سرم را پایین انداختم. «چند وقت پیش.»

چاقویش در فاصلۀ یک تار مویی از پایم فرود آمد و مرا از جا پراند. «دقیقا

چند وقت؟»

«ح... حدود یه ماه پیش.»

چهره ام را به دقت زیر نظر گرفت. «واسه همین یهو غیبت زد.» انکارش

فایده ای نداشت، پس سکوت کردم. «جالبه. به کسی هم چیزی گفتی؟»

«نه.»

چشم هایش را ریز کرد. «حتی امیلی هم نمی دونه؟»

سرم را به نشانۀ نفی تکان دادم.

ظاهرا تعجب کرده بود، هرچند حالت صورتش تغییری نکرد، گفت:

«چه عجیب.» برگشت و رو به یکی از اسکلت هایش پرسید: «امیلی 3025

رو پیدا کردی؟» صدای غرش مانندی از اعماق استخوان های اسکلت

بیرون آمد. اریک سر تکان داد. «اس. اچ. 24 رو هم بگین بیارن. به

سرپرست کشتارگاه هم خبر بده.»

می خواد چی کار کنه؟!

طوری که انگار سوالم را در چشم هایم خوانده باشد، جواب داد: «خودت

می بینی. هنوز جای یه مهمونمون خالیه. جنابعالی قراره امز جونت رو

واسه م بیاری.»