امیلی

 

 

 

به الکس خیره ماندم. کسی که او را دوست خود می دانستم و حالا

داشت جلوی چشم هایم محو می شد، کمرنگ و کمرنگ تر. نمی توانستم

حرف بزنم، زبانم گرفته بود.

«امز، خودت رو ناراحت نکن، بیا اسکنت رو بگیریم.» دستش را بالا گرفت

و شروع به نوشتن کد فعال سازی اسکنر کرد.

«الکس...» نفسم بالا نمی آمد. «می فهمی چی می گی؟ داری... داری

محو میشی!»

بی صدا خندید. «باور کن می دونم. واسه همین باید زودتر اسکنت کنم،

قبل از اینکه... خب به جز من کسی نمی تونه.» زنجیره ای از کد روی

اسکنر تایپ کرد، دستگاه مکعبی شکل روشن شد.

«الکس!» اشک در چشم هایم حلقه زد، دستش را محکم پایین کشیدم.

لبخند مهربانی تحویلم داد. «امز، ولم کن. مگه نمی خوای بدونی اریک

با کدهات چی کار کرده؟»

«تو داری...» سعی می کردم نفس های عمیق بکشم اما موفق نمی شدم.

به نفس نفس افتاده بودم. «درستش می کنیم. باید درستش کنیم.»

سرش را تکان داد، هنوز هم لبخند روی لب هایش بود. «اشکال نداره جونم،

کاری از دستت بر نمی آد.»

«معلومه که بر می آد.» برای هر در قفل شده ای یه کلید هست. و کلید این

در دور گردن بد کسیه.

الکس فکرم را از چشم هایم خواند. لبخندش خشکید. «حتی فکرشم نکن.»

اما خیلی دیر گفت، همین الان هم دستم روی دستگیرۀ در بود. «امز!» راهم

را بست. بدنش عملا چشمک می زد. مدام ناپدید و پدیدار می شد.

«جون من نرو پیش اریک! هنوز ده ساعت از آزادیت مونده. متوجه نیستی؟

خودشم همین رو می خواد!»

«خب که چی؟ می گی بذارم بمیری؟!» کنار نرفت. «الکس! مثلا می خواد

چی کارم کنه؟ بفرستدم کشتارگاه؟ باهاش کنار می آم! اگه الان این کارو

نکنه ده ساعت دیگه می کنه! چه فرقی داره؟؟؟ توی مرگ حتمی اینا

همه ش عادیه! از دست دادن توئه که عادی نیست! می فهمی؟ برو کنار.»

«امز، خواهش می کنم گوش کن...»

گوشم بدهکار نبود. در را باز کردم و از میان الکس رد شدم. داشت از بین

می رفت. دیگر حالت جامد و ثابتی نداشت.

هر چه جان در بدن داشتم گذاشتم تا با بیشترین سرعت به طرف

اتاق اریک بدوم. در آبی رنگی که رویش نوشته ای به چشم می خورد.

قرمزرنگ و تیره. رنگ خون. حالم داشت بد می شد.

نوشتۀ روی در: استار استرایک 0-0

محض احتیاط دستگیره را پیچاندم. از جایش جنب هم نخورد. دوباره دویدن را

از سر گرفتم. آزمایشگاه مایکل را دور زدم، از کنار اتاق ها و دالان هایی که

به تدریج بی صاحب و متروکه می شدند رد شدم و...

در تاریکی مطلق ایستادم. فانوسا دیگه روشن نیستن. تصویرهای

وحشتناکی در سرم چرخ می زد. اریک چی کار کرده؟ به خودم فرصت حدس

زدن ندادم، به دل تاریکی پا گذاشتم و بدون آنکه جلویم را ببینم پیش رفتم.

طولی نکشید که صدایی آشنا از پشت سرم شنیدم. حتی قبل از اینکه

کلمۀ اول را به زبان بیاورد شناختمش. مثل غریزه می ماند. درست همانطور

که هر انسان صدای حیوانات مختلف، آژیر خطر و یا همهمۀ مردم را

تشخیص می دهد. صدای اریک در مرگ حتمی، دست کمی از

آژیر خطر نداشت.

پرسید: «راهت رو گم کردی؟»

می دانستم حرکت حرفه ای نیست، نباید سوالش را اینطوری جواب

می دادم، ولی برای الکس فرصت زیادی باقی نمانده بود. «تو حق نداری

الکس رو از بازی حذف کنی.»

چیزی نمی دیدم، اما از صدای قدم ها و گرمای خفیفی که از بدنش ساطع

می شد، فهمیدم درست مقابلم ایستاده. «حق ندارم چی کار کنم؟»

«اون هیچ کار اشتباهی نکرده. حتی باهات نجنگیده که بخوای به

خاطر باخت زجرش بدی. و من می خوام...» اشک هایم را فرو بردم.

هرگز از اریک درخواستی نداشتم. هر مجازاتی که برایم تعیین می کرد،

در سکوت می پذیرفتم. شاید چون در اعماق وجودم حس می کردم

تقصیری دارم. بعضی از بلاهایی که اریک سرم آورده، حقم بوده. اما

الکس گناهی نداشت. بی گناه ترین آدمی بود که در عمرم دیده بودم،

کسی که به خاطر نشکستن دل آواتارهای غریبه، شب و روز نقش بازی

می کرد. نه، الکس سزاوار این نبود. «می خوام به قوانین خودتم که

شده احترام بذاری، اینکه کسی توی مرگ حتمی نمی میره. تو داری اطلاعاتش رو حذف می کنی، این یعنی اون برای همیشه...

می ره.»

جرقه ای مقابل چشم هایم زده شد. اریک فانوس روشنی را بین

صورت هایمان نگه داشت. اخم کرده بود. «همچین با اطمینان راجع بهش

حرف می زنی کسی ندونه فکر می کنه...» سرش را تکان داد. 

«که الکس کاری نکرده، همم؟ انقدر مطمئنی؟» از آن چیزی که فکر می کردم

نزدیکتر بود. اگر یک قدم دیگر جلو می آمد پیشانی هایمان به هم می خورد.

«اینجا مرگ حتمیه، امیلی. بی گناه وجود نداره. در ضمن یادم نمیاد گفته

باشم هیچ کس اینجا نمی میره. این رو از زبون خودم شنیدی؟»

احساس عجیبی در صدایش موج می زد. خشم کمرنگی که به دقت

پشت کلماتش مخفی شده بود.

یه چیزی درست نیست.

دستی به صورتش کشید و فانوس را دستم داد. «بگیرش، لازمت میشه.»

بعد، بالاخره، لبخند شوم و آشنایش را به نمایش گذاشت. «می خوام یه

چیزی بهت نشون بدم.» از کنارم گذشت. واقعا انتظار داره دنبالش برم؟!

با صدایی رسا تکرار کردم: «دستور حذف الکس رو لغو کن.»

از حرکت باز نایستاد. «اگه می تونستم هم نمی کردم، ولی خب در این

یک مورد من صاحب کارش نیستم چون من یکی که هیچ دستور حذفی

ندادم. یکی دیگه پشت جریانه و منم دلیلی نمی بینم که بخوام دخالت کنم.

تو هم بهتره نگران حال خودت باشی.» بشکن زد. «و زودتر دنبالم بیای،

اگه نمی خوای توسط اون خورده بشی.»

«توسط چ...» نعرۀ پرقدرت و وحشتناک یک موجود از پشت سر موهایم را

سیخ کرد و باعث شد روی صورتم بریزند. آرام برگشتم.

و جیغ کشیدم. موجود انگار درست از دل کابوس های شبانۀ انسان

بیرون کشیده شده بود. چهره ای زشت و درهم فرو رفته داشت که

اجزایش تفکیک شدنی نبود. چشم های قرمزش کم سو بود اما خبر از

نابودی می داد. دهانش را باز کرد و نعرۀ کرکنندۀ دیگری سر داد. دندان های

تیز و برنده اش در تاریکی می درخشید. آب دهان چسبناکش روی

صورتم پاشیده شد.

دست خودم نبود، دوباره جیغ زدم. فانوس در دستم می لرزید و

سایه های عجیبی روی دیوارها می انداخت.

آنقدر در وحشت غرق شده بودم که صدای بلند خندۀ اریک به سختی

به گوشم رسید. «توی کشتارگاه هم اینطوری جیغ نمی کشن که تو داری

می کِشی! کَرَم کردی! بیا.» مچ دستم را خیلی ماهرانه در هوا قاپید و مرا

از موجود دور کرد.

چشم های قرمزرنگ تمام راه من را تعقیب می کرد. می خواستم بپرسم: 

اون دیگه چی بود؟ ولی دهانم را بسته نگه داشتم.

اریک مرا تا چهارچوب ورودی استار استرایک همراهی کرد. بعد با

تعظیمی نمایشی گفت: «خانوما مقدم ان.»

در حالت عادی، سرم را می انداختم پایین و وارد می شدم. ولی... الکس

اون بیرون داره حذف میشه... به چالش بطلبش... نفس عمیقی کشیدم.

«من حاضرم به خاطر الکس باهات بازی کنم.»

سرش به سرعت رعدوبرق بالا آمد، چشم هایش هم برق می زد.

«درست شنیدم؟»

«تو می گی الان دلیلی برای دخالت کردن نداری. خب... می خوام بهت

یه دلیل بدم. اگه من بردم، کمکش کن.»

انگار چشم هایش با شور و نشاط لبخند می زدند. «می دونی این

خلاف قوانینه دیگه، نه؟ درستش اینه که چون بهم باختی دیگه چالش

نداشته باشیم.»

«درستش اینه که الکس زنده بمونه.»

«هممم...» قیافۀ متفکری به خودش گرفت ولی واضح بود از پیشنهادم

خوشش آمده و قبول می کند. اون عاشق چالشه. «و وقتی باختی چی؟»

«ه... هرچی تو بگی انجام می دم.» آب دهانم را قورت دادم.

«واقعا؟ اگه می دونستی چیا تو سرَمه اینو نمی گفتی.» نیشخند زد.

«یادم بنداز دفعۀ بعد خودم دستور حذف الکس رو بدم. اگه زودتر

می فهمیدم انقدر برات مهمه یه ضیافت درست و حسابی راه می نداختم.» 

به ترس درون چشم هایم خندید. «امروز از دندۀ راست بلند شده م، پس

سه ثانیه بهت وقت می دم حرفت رو پس بگیری. می تونیم وانمود کنیم

منو به یه چالش احمقانه دعوت نکرده ی، بریم توی استار استرایک و

سورپرایزی رو که آماده کردم ببینیم. اما اگه بخوای چالش رو انجام بدیم،

باید قبلش یکم سورپرایزم رو تغییر بدم.»

سورپرایز؟ اریک تا حالا از این کلمه استفاده نکرده... قلبم داشت در دهانم

می تپید. الکس مهم تره. به خودم اطمینان خاطر دادم.

سه ثانیه زودتر از برق و باد گذشت.

اریک طوری به من نگاه می کرد که انگار می خواهد از شدت خوشحالی بپرد

و مرا در آغوش بگیرد. این فکر بیش از حد آزارم داد، به قدری که یک قدم

عقب رفتم.

فانوس را از دستم گرفت و با صدایی آرام گفت: «انتظارش رو نداشتم.»

پلک زدم.

چهره اش دوباره تغییری ناگهانی کرد و جدی شد. «یه ربع دیگه همینجا باش.

الکس رو هم با خودت بیار. کاری می کنم تا پایان چالش زنده بمونه.»

این را گفت و فانوس را در هوا پرت کرد. چشمم به شعله اش دوخته شد،

آتشی که آرام آرام رنگش از نارنجی به قرمز و بعد به بنفش تغییر کرد.

و سپس فانوس با یک انفجار پر سر و صدا، نابود شد.

دالان منتهی به استار استرایک در خاموشی محض فرو رفت.

و اریک غیبش زد.