امیلی

 

 

 

در راه بازگشت دیگر به موجود چشم قرمز بر نخوردم. انگار همراه اریک

غیبش زده بود.

با رفتنم پیش اریک، ده ساعت باقی مانده از آزادی ام را به باد فنا داده بودم

و ثانیه شمارم دیگر روی پانزده دقیقه تنظیم شده بود.

سر سیزده دقیقه، سراسیمه وارد آزمایشگاه شدم. «الکس؟» به زور

می توانستم ببینمش، باید چشم هایم را ریز و به قدری تمرکز می کردم

که مردمک چشم هایم به درد بیایند. با این حال، نفس راحتی کشیدم.

خیلی کمرنگ شده بود اما هنوز آنجا حضور داشت. «ال! زود باش بیا،

باید خوبت کنیم.»

«چی؟» آرام برگشت. چشم هایش کامل طلایی شده و سوسو

می زد. صدایش هم انگار از ته چاه در می آمد. «اریک راضی شده... اوه.

خب معلومه که تو...» حرفش را ناتمام گذاشت. آهی کشید و روی تخت

ولو شد. خسته به نظر می رسید، انگار همۀ انرژی اش را صرف این

می کرد که از ناپدید شدنش جلوگیری کند. «یه چیزی باید بهت بگم...»

«می تونی بعدا بگی. الان باید جلوی حذف شدنت رو بگیریم و...»

محکم تکرار کرد: «باید بهت بگم. همین الان.»

ساکت شدم.

اسکنر را روی زانوهایش نشاند. مثل پدری که کودکش را روی پاهایش

می گذارد. «ببین امز، از دستم ناراحت نشو، ولی باید این رو ازت بخوام:

به تصمیمم احترام بذار. بهم نگو عقلم رو از دست دادم، سعی هم نکن

نظرم رو عوض کنی، فایده ای نداره. فقط سخت ترش می کنی.»

«چرا احساس می کنم خبر خیلی بدی می خوای بهم بدی؟»

«چون حس ششمت خوبه.» دوباره لبخند غمناکی زد. «خبرم هم اینه:

قرار نیست بذارم نجاتم بدی.»

احساس کردم دنیای اطرافم دود شد و رفت هوا. «منظورت چیه؟»

چشم هایش را بست. «نمی ذارم با اریک بازی کنی، دیگه نه.

نه به خاطر من.»

خودکار شروع کردم بگویم: «کی گفته...»

چشم هایش باز شد. با عصبانیت بهم چشم غره رفت. «دَمِ مرگی بهم

دروغ نگو امز. می دونم به اریک چه پیشنهادی دادی که قبول کرده.»

بهش تشر زدم: «دم مرگی کدومه؟! تو قرار نیست بمیری. نصف بدنت

ناپدید شده، فکر کنم مغزتم همراهش پریده.»

آه کشید. «خیر سرم بهت گفتم این رو نگی ها.»

«الکس چرت و پرت نگو، وقت نداریم.» کنار تخت ایستادم و دستم را دراز

کردم، حرکتی که از سارا یاد گرفته بودم.

به دستم خیره ماند و اصرار کرد: «باهات نمیام.»

«چرا، میای. خوبم میای. برام مهم نیست چی می گی. داری از بین

می ری! نمیشه توی این وضعیت به حرف هات اعتماد کرد.»

سرش را تکان داد. «اصلا فکرش رو کردی از این به بعد چه اتفاقاتی برامون

می افته؟ تو نقطه ضعف دست اریک داده ی. اگه زنده بمونم، اریک از

من استفاده می کنه تا تو رو مجبور به انجام هر کاری که می خواد بکنه.

تازه، اصلا نمی تونی ببَری، پس من در هر حال می میرم.»

دستم را انداختم. صورتم داشت داغ می شد. احساسات منفی به سرم

زده بود و می خواستم منفجر شوم. «فکر می کنی من قراره ببازم؟ فقط

چون یه بار وقتی هشت سالم بوده باختم؟ دستت درد نکنه، ال.»

«من اینو نگفتم. بهت ایمان دارم. ولی اریک عادلانه بازی نمی کنه. و تو هم

چه ببری چه ببازی وضعت داغون میشه! مرگ حتمی برات غیرعادی میشه.

باور کن امز، می ترسم به کشتنت بدم.»

«کسی قرار نیست بمیره!» خواستم دستش را بگیرم، ولی انگشت هایم

از بین دستش عبور کرد. «تو هم مثل مایکل بهم اعتماد نداری؟»

«دارم امز. دارم. ولی الان لازمه تو بهم اعتماد کنی...»

«اهم.» کسی گلویش را صاف کرد. مایکل با دودلی بیرون آزمایشگاه

ایستاده بود. نمی دانست باید وارد شود یا همانجایی که هست بایستد،

شاید هم به فرار فکر می کرد. «خب حلال زاده م... ولی باید اعتراف کنم

فکر نمی کردم لحظۀ خصوصیتون به اینجا بکشه.»

الکس دهانش را باز کرد اما قبل از اینکه بتواند مخالفتی بکند، من همه چیز

را به مایکل گفتم.

مایکل گروهی از فحش های بی شرمانه پشت سر هم ردیف کرد تا

خشمش را بروز بدهد. به الکس نگاه پرسشگری انداختم چون با اینکه

معنی خیلی از کلمات مایکل را نمی فهمیدم، می دانستم روی لعنت فرستادنش به من نیست. «الکس، لعنت بهت! داری می میری! و...

هنوزم نمی خوای بهش بگی؟!»

الکس از قبل هم رنگ پریده تر شد.

حس بدی پیدا کردم. پرسیدم: «چی رو بهم بگه؟»

«ولش کن امی. بذار بمیره. باور کن تمام بلاهایی که سرمون میاد

همه ش واس خاطر اینه که الکس انقدر جرات نداشت که تا الان

خودکشی کنه.» مایکل دست هایش را جلو آورد. داس بلند و خمیده ای

کف دستش ظاهر شد. دهانم از تعجب باز ماند. یک قدم به طرف الکس

برداشت، از روی غریزه راهش را سد کردم. «بذار بمیره از این جهنم خلاص

بشیم. اون و اریک...» هرگز نفهمیدم مایکل می خواست بعدش چه بگوید،

چون، خیلی ناگهانی و غیرمنتظره، از وسط دو شقه شد. مثل سیبی که با

چاقویی تیز قاچ بشود.

انقدر شوکه شدم که حتی نتوانستم جیغ بکشم.

اریک بالای سر قطعات بدن مایکل ایستاده بود. هیچ سلاحی نداشت که با

آن به مایکل ضربه زده باشد.

به جز چشم های ارغوانی اش، که همه می دانستند از هر سلاحی

مرگبارتر است. سرش را بالا آورد. قطره ای خون از گوشۀ چشم چپش

جاری شد. «مایکل، مایکل. موش کثیف نابکار.»

چشم هایم گشاد شد.

نفسش را با صدا بیرون داد. «انقدر بدم میاد شبیه قورباغه بهم...»

چشم هایش را بست، وقتی بازشان کرد، دیگر ارغوانی نبودند.

«محض اطلاع، می خواست الکس رو بکشه، اون وقت ترمیمش هم

نمی شد کرد، معامله مون پاک بهم می خورد. باید دخالت می کردم.»

اریک دست های کاملا تمیزش را با شلوارش پاک کرد. «و خوشبختانه

به موقع رسیدم. خب... حالا که الکس هنوز سر به بدن داره، کلی کار داریم.»

 

الکس تمام مخالفت های عجیبش را در حضور اریک دور ریخت. هرچند با

قیافه ای گرفته و متفکر راه افتاد، ولی حداقلش دیگر نمی خواست

خودکشی کند.

در سکوت راه می رفتیم. اریک آرام و خونسرد برای خودش سوت می زد.

ریتم سوت زدنش برایم آشنا بود، اما یادم نمی آمد آهنگش را شنیده باشم.

موجود چشم قرمز درست جلوی ورودی استار استرایک نشسته بود و

خرناس می کشید.

الکس با دیدنش درجا متوقف شد. «اون دیگه چیه؟» با اینکه در وضعیت بدی

به سر می برد، از سوال پرسیدن سر باز نزد.

«آدم خوار.» اریک خیلی ساده جوابش را داد و خم شد تا از زیر بازوان غول

پیکر موجود رد شود.

«آدم خوار؟!» کل بدن الکس محو و دوباره ظاهر شد. «خب... چه خوب که

ما آدم نیستیم، آواتاریم.»

صدای اریک از داخل استار استرایک شنیده شد: «آدم خواره، آواتار

نوشخوارکن. به سیخ می کِشَدت، مثل جیگر.»

دیگر نگذاشتم الکس حرفی بزند. شیرجه زدم، روی زمین قل خوردم و

پشت آدم خوار روی پاهایم فرود آمدم.

الکس مثل روح از درون موجود عبور کرد و کنارم شناور ماند.

صحنۀ رو به رویمان، به هیچ وجه استار استرایک نبود.

میز و صندلی ها را جمع کرده بودند، غذاها را هم همینطور. فانوس ها

با شمع جایگزین شده بود. شمع هایی که پرتویی سایه مانند روی

همه چیز می انداخت. در گوشه ای از سالن، جسدهای آواتارها روی

هم انباشته شده بودند و از بسیاری شان خون می چکید. در طرف مقابل،

فانوس های شکسته و خرده شیشه ها را جمع کرده بودند.

اما چیزی که شاید اریک با کلمۀ سورپرایز به آن اشاره کرده بود،

وسط سالن قرار داشت. هاله ای زردرنگ از کد که مثل پرده های اتاق پرو

دور خودش می پیچید و محل استوانه شکلی را به وجود می آورد. 

زرد، تلپورت.

الکس پرسید: «می خوایم جایی بریم؟»

می دانستم چرا تعجب کرده است. قربانی ها نمی توانستند از

پورتال دیجیتالی عبور کنند. مرگ حتمی کدی را در پیکر آواتارهایشان ذخیره

می کرد که با برخورد به کد زرد، قربانی را از درون نابود کند.

«نچ.» اریک پوزخند زد. «جایی می خواد بیاد اینجا.» چشم هایش ناگهان

آبی شد.

آبی.

آبی؟!!!

صدایی از دهان اریک بیرون آمد که متعلق به خودش نبود. «سلام علیکم!

جک صحبت می کنه. می ریم برای راه اندازی پورتال. اریک، کدهای الکس

رو پایدار نگه دار، وگرنه تیکه تیکه میشه. راستی باید خدمتتون عرض کنم

که هر مشکلی پیش اومد، من گردن نمی گیرما. چون از اولش هم مخالف

این کار بودم. باز کردن کد زرد در سه... دو...»

استوانۀ زردرنگ بزرگ و بزرگ تر شد. لایۀ کدش از بدن هایمان گذشت و

به دیوارها رسید. استار استرایک حتی از قبل هم بیشتر تغییر کرد.

زمین سفت زیر پایم نرم و ماسه ای شد، نور آفتاب چشم هایم را زد،

ابرها و آسمان آبی بالای سرم را پوشاندند. صدای امواج دریا از دوردست ها

به گوش می رسید.

اینجا رو... می شناسم. اریک لبخند به لب کنارم ایستاده و واکنشم را

تماشا می کرد.

الکس از همه جا بی خبر، انگشت به دهان ماند. «مرگ حتمی...

ساحل داره؟!»

«اینجا دیگه مرگ حتمی نیست احمق جان.» اریک بهش چشم غره رفت.

«این دنیای واقعیه.»

 

 

 

اطلاع رسانی (یه خبر بد u.u):

سلام دوستان، در کمال تاسف اعلام می دارم که به دلیل

امتحانات میان ترم دوم ما که از شنبۀ این هفته شروع میشه، احتمالا

یه مدت نمی تونم پارت بذارم. (امتحاناتمون تا سیزدهم اردیبهشت

ادامه داره)

-____- من نمی دونم این سیزده نحس چرا چسبیده به ما!

پارت سیزدهمم اتفاقا باید بنویسم .___.

البته شاید بین امتحانا وقت کردم و تونستم... ولی خواستم اطلاع

داده باشم.

با عرض پوزش.