الکس

 

 

 

قلبم با ضربان های دیوانه وارش اضطرابم را بروز می داد. انقدر تند می زد که

مطمئن بودم حتی اگر تک تک سلول های بدنم را هم به کار بگیرم، نمی توانم

مخفی نگهش دارم. دست به سینه ایستاده بودم و با انگشت روی بازوانم

می زدم.

اگه با این کارم همه چیز رو خراب کرده باشم چی؟

اگه امیلی قضیه رو خیلی جدی بگیره و دیگه نخواد دوستم باشه چی؟

اگه ببازه چیییییییی؟!

«چرا انقدر ساکتی، استرایک؟» اریک یک چشمی مرا می پایید و

چشم دیگرش روی امیلی بود، که بی هدف و سرگردان کنار ساحل راه

می رفت.

چرا نباید ساکت باشم؟ انتظار داره وقتی امز اون تو داره جونش رو به خاطر من

به خطر می ندازه، باهاش گپ هم بزنم؟! دست هایم را پشت سرم روی دیوار

قفل کردم و پرسیدم: «چی می خوای بگم؟»

شانه بالا انداخت. «چه می دونم... مثلا واسه نجات جونت یکم پاچه خواری

کنی؟ باورت نمیشه چند نفر هر روز این کارو می کنن.»

با اینکه جمله اش کاملا اریکی بود، چیزی در لحنش بود که اصلا بهش

نمی خورد. شایدم، صداشه؟ اخم کردم. «صدات... گرفته؟»

«ببخشید؟»

لبخند زدم و دستم را با حالتی نمایشی روی قلبم گذاشتم. «وای، واقعا

داری عذرخواهی می کنی؟! عجب افتخاری! حالا بابت چی؟ اینکه

می خوای بکشیم؟ یا اینکه داری امیلی رو می کشی؟ یا خیلی کلی گفتی،

در رابطه با همۀ بدبختی هایی که سر ما آورده ی، میاری و خواهی آورد؟»

بهم تشر زد: «نظرم عوض شد، زیپ دهنت رو ببند.»

ادا در آوردم و با دست روی لبم کشیدم. با این حال نیشخندم سر جایش ماند.

«شما پسرا تا کی می خواین وایسین اونجا زل بزنین به امیلی اول؟» لیدیا

غرغرکنان و سینی به دست ظاهر شد. از کجا آمد، فقط خود خدا می دانست.

اصلا حواسم بهش نبود، کی از استار استرایک رفت بیرون؟

«لیدیا... اون چیه؟» اریک محتاطانه سوال کرد، به نظر می آمد رنگ پوستش

چند درجه سفیدتر شده.

سرپرست کشتارگاه سینی را در دستش بالا و پایین کرد، انگار وزنش را

می سنجید. «در جریانی که دیگه دیجی بایت نداریم، درسته؟»

سرم را به سرعت بالا آوردم. اوه، نه. این بحث قراره به بد جاهایی ختم بشه.

اریک دستش را بی حوصله در هوا تکان داد. «خب که چی؟»

مشخص بود لیدیا دارد تمام توانش را به کار می گیرد تا به لبخند زدن ادامه

بدهد و اتفاقی از سر خشم سینی را به کلۀ اریک نکوبد. «خب به جمالت،

اریک. الان الکس بمیره، تو از کدوم قبرستونی دیجی بایت میاری؟»

به اریک خیره شدم و منتظر عکس العملش ماندم. چهره اش کوچکترین

تفاوتی نکرد. فقط خیلی ساده جواب داد: «می بینی که هنوز زنده ست.»

«فعلا زنده ست. به زودی می میره. اون وقت چی کار کنیم؟ باید همین الان

از زیر زبونش حرف بکشیم.» می توانستم شیطنت و هیجان خبیثانه ای در

نگاهش ببینم.

یکدفعه صدایم در آمد: «می دونید... من خودم اینجاما، و به هیچ وجه رابطه م

با شکنجه شدن خوب نیست... منظورم اینه که گفت و گو واقعا روش بهتری

برای...»

لیدیا چنان چشم غرۀ ترسناکی بهم رفت که باعث شد دهانم خود به خود

بسته شود، بعد نگاه معصومی تحویل رئیسش داد. «چی می گی؟»

اریک سرش را تکان داد. «می گم برو رد کارت و وقتت رو با چرت و پرت

فرو کردن توی گوش من تلف نکن.»

خندۀ ریزی از دهانم در رفت.

لیدیا جیغی از سر عصبانیت کشید و ناخن درازش را به طرفم نشانه رفت.

«رو آب بخندی. بدبخت، تا یه ساعت دیگه می میری! فکر می کنی اگه ما

دیجی بایت نداشته باشیم چه بلایی سر امز جونت میاد؟!»

پاسخ دادم: «اممم، خب، هیچی؟ اون خودش از پس خودش بر میاد.

فقط بدون دیجی بایت دیگه مجبور نیست چشمش تو چشم اریک بیفته.

که این به نظرم خیلی هم خوبه!»

«هان؟! مثل اینکه جنابعالی اصلا تو باغ نیستی، نه؟ اریک در واقع بهترین...»

«جفتتون خفه شین.» دیدن ورژن خشمگین اریک برای همه دهشتناک بود،

حتی لیدیا. صدای جیغ جیغویش زود قطع شد و خودش هم مثل سگی

دست آموز و توبیخ شده، رفت کنج استار استرایک روی زمین نشست.

اریک برگشت رو به من گفت: «اینی که الان درموردم گفتی، جدی گفتی؟»

جا خوردم، ولی به روی خودم نیاوردم. «مگه برات مهمه؟»

تشر زد: «جدی بود یا نه؟»

چشم هاش انگار راستی راستی قرمز شده ن. آه کشیدم و سرم را پایین

انداختم. «جدی نبود.»

«خوبه.»

لحظه ای سکوت برقرار شد. امیلی که انگار آن طرف دیواری از جنس شیشه

ایستاده بود، داشت کد می نوشت. وقتی چشم هایش سبز شد،

توجه همه مان را جلب کرد.

«دیدی سبزه؟» اریک نیشخند زد. «به سبزی خودت. راضی شدی؟»

کمی طول کشید تا بفهمم از لیدیا سوال پرسیده است. لیدیا لب هایش را

جمع کرد و گفت: «من دارم می رم. اینجا موندن فقط اعصابم رو بهم می ریزه.»

اریک پوزخند زد. «عاقلانه ترین تصمیمی بود که تا حالا گرفتی.»

سرپرست کشتارگاه که یک تار مو با از عصبانیت منفجر شدن فاصله داشت

خودش را جمع و جور کرد و رفت.

«اونطوری بهم خیره نشو.» به نظر می رسید اریک بدون دیدنم هم می تواند

سنگینی نگاهم روی صورتش را تشخیص بدهد. «اگه تو رو بهش می دادم

می کشتت. ولی تو باید تا آخر چالش زنده بمونی.»

«این یعنی فکر می کنی امیلی ممکنه برنده بشه؟»

شانه بالا انداخت، هرچند حرکتش خشک تر از آن بود که طبیعی تلقی شود.

«شاید تا حالا نباخته باشم، ولی برای هر چیزی یه اولین بار هست، نه؟»