مرگ حتمی پارت چهارده و نیم :)

جک
یا رسما عقلم رو از دست داده م، یا حس شیشمم داره بالاخره کار دستم
می ده.
روزم خیلی عادی شروع شده بود. با یک در داغان و زهواردررفته، سکوتی
که صدای بوق مانند کامپیوترهایم هرازچندگاهی می شکستش، و
دوقلوهای (گاهی) اعصاب خردکنی که از کنارم جنب نمی خوردند.
صبر کن. آخرین مورد را خط بزن.
امروز خبری از بلیز و ایسا نبود.
به غیر از این نکتۀ ظریف، همه چیز مثل سابق بود.
البته تا وقتی که فهمیدم کسی دارد کامپیوتر اصلی ام، عشق زندگی ام،
را هک می کند.
«عجب روزی بشه امروز.» یکی از عادت های قدیمی ام بود. وقتی کسی
نیست تا سکوت را بشکند، خودت باید این کار را بکنی. روی صندلی به عقب
خم شدم و افکارم را بلند بلند به زبان آوردم: «اِیلین، هممم؟ چرا یه حسی بهم
می گه هکر کوچولوی ما در واقع امیلی اوله؟» یعنی اریک بهم دروغ گفته؟
فکری به سرم زد. شاید کسی را می شناختم که می توانست بهم کمک کند.
پیامی فرستادم:
های. من جک هستم از مرگ حتمی. یه سوال فنی داشتم:
از امیلی اول چی می دونی؟
اریک می گه می خوای ملاقاتش کنی.
میشه بپرسم چرا؟
چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا پاسخ دریافت کنم.
سلام جکی. خوبی؟
اما مکث کوچکی وجود داشت.
چرا می پرسی؟
کنجکاوم کنجکاوم راجع به تو.
نگو اینم یکی از اون حقه های جدید اریکه واسه بازجویی کردن از من.
بهش گفتم، الانم به تو می گم، تا نذارین امیلی رو ببینم لام تا کام حرف
نمی زنم.
چرا می خوای ببینیش؟ می شناسیش؟
بانمکی جک، ازت خوشم میاد. تلاش خوبی بود.
ولی سرم شلوغ تر از این حرفاست، باید برم.
صبر کن. یه لحظه.
فقط می خوام بدونم تو کی هستی. یعنی... امیلی تو رو به چه عنوانی
می شناسه؟
اگه اریک خوش شانس باشه، امیلی اصلا منو یادش نمیاد.
اگه نباشه، دست در دست هم از مرگ حتمی می زنیم بیرون.
می دونم واسه اریک کار می کنی، ولی بهش نگو اینو گفتم.
مرگ حتمی جای خوبی برای امیلی اول نیست. اریکم دیر یا زود باید اینو
بفهمه.
انکار نکن. می دونم تو باهام موافقی، وگرنه هرگز بهت نمی گفتم.
نفس عمیقی کشیدم. این خیانت محض به اریکه. این کارم رو هیچ وقت
نمی بخشه.
دستم را روی کی بورد برگرداندم.
می تونم کمکت کنم دیک.
هه هه، بهم نگو دیک، بابا خز شده! جدیدا با اسم های بهتری شناخته
می شم.
به هر حال، می تونم بیارمت اینجا.
اگه بخوای.
فقط اریک نباید بفهمه کار من بوده، باشه؟
در عوض؟
امیلی رو از اینجا ببر.
پشت سرت رو هم نگاه نکن.
آه، و... یکم درموردش بهم بگو.
از اولم نقشه همین بود!
اوکی رفیق. تو بذار ببینمش، هر چی خواستی بهت می گم.
پایه م. زمان بده.
بهت خبر می دم.
تا پایان امروز.
می دونی،
واقعا ازت خوشم میاد.
خوشحال شدم حرف زدیم.
منتظرم پس.
تا بعد.
جکی.
جان.*
اگر ایلین در حقیقت امیلی بوده باشه...
«باز دوباره درمورد کی داری رویاپردازی می کنی؟» در آزمایشگاه به قدری
بی صدا باز شده بود که صدای بلیز مرا از جا پراند. به سرعت برق صفحۀ پیام
های کامپیوتر را بستم. «اریک بفهمه از کوره در می ره.»
«من و رویاپردازی؟ نه بابا بیخیال.» شکلکی در آوردم، هرچند قلبم داشت در
سینه ام می تپید. «و اریک؟ هه. اون از من فراریه، یادته که. حالا حالاها این
طرفا پیداش نمیشه.»
بلیز روی نیمکت، جای همیشگی خودش و خواهرش، نشست و پا روی پا
انداخت. «خب، از ما گفتن بود. تا وقتی کاری با ایسا نداشته باشی، من
مشکلی ندارم.»
زیرلب غرغر کردم: «چرا انقدر دیدت نسبت به من شرم آوره؟»
شانه بالا انداخت. «تو به قلب شکنی معروفی رفیق، انتظار دیگه ای داری؟»
آهی کشیدم. چندبار تا حالا این بحث رو کردیم؟ «من فقط دنبال یه
دوست درست درمون می گردم، بلیز. و چون پسرای مرگ حتمی کلا یا مغز
ندارن یا از پشت بهت خنجر می زنن، مجبور شدم برم سراغ دخترا.»
اخم کرد و پرسید: «مگه من چِمه؟»
«جااااان؟» دست هایم را در هوا تکان دادم و ادای کسی را در آوردم که از
شدت تعجب دارد از روی صندلی اش سقوط می کند. «تو جاسوسی! نمیشه
که بهت اعتماد کنم!» حرفم فقط تا حدودی شوخی بود.
«من جاسوسی اریک رو می کنم، نه تو. با این حال، اریک دوستمه.»
«دقیقا مشکل همینه! کسی که دوست اریک باشه قاعدتا یه تخته ش کمه.»
«دیگ به دیگ میگه روت سیاه.» بلیز با چشم های ریزشده براندازم کرد.
«می دونی الان ابر بالای سرت چی میگه؟ بذار برات بخونم: من دوست اریکم.
پس خودم هم یه تخته م کمه.»
چقدر از این ابر متنفرمممم. عذاب وجدان یقه ام را چسبیده بود. اگه بلیز بدونه
الان چی کار کردم... بهش فکر نکن! روی ابر ظاهر میشه!!! پاسخ دادم: «خب،
اعتراف می کنم که لهم کردی. حالا هم دهنم رو می بندم.»
خندید. «شوخی کردم پسر، آروم باش. ابرت دیگه انقدرا هم خیانتکار نیست.»
نظرم عوض شد. از بلیز متنفرم.
با دیدن سکوتم، و یا شاید هم ابری که از آن دود بلند می شد، بلیز دوباره
خنده اش گرفت. «راستش، یه درخواستی ازت داشتم.»
با لحن کنایه آمیزی گفتم: «و تصمیم گرفتی با شوخی های بی مزه ت به ثمر
برسونیش؟ عجب ترفند کارسازی.»
بلیز می خواست چیزی بگوید ولی در آزمایشگاه ناگهان باز شد و حرفش ناگفته
ماند.
چون کسی که وارد شد کسی نبود جز اریک. از گوشۀ چشم هایش چند قطره
خون روان بود و پریشان حال به نظر می رسید. بلیز با دیدنش سریع روی
پاهایش ایستاد. «جک.»
«اریک.» تعجبم را پشت لبخندی پنهان کردم. «کارت گیره نه؟ وگرنه این ورا
پیدات نمی شد.»
«ببین بعدا می تونی هر چقدر خواستی تلافی کنی، باشه؟ ولی الان
خود جدیت رو می خوام. الکس داره می میره.»
تصور منه، یا... اریک واقعا نگرانه؟ این دفعه نتوانستم شوکه شدنم را به رویم
نیاورم. «امیلی... شکستت داد؟!!!!!!!!!»
تشر زد: «آخه کی به این موضوع اهمیت می ده؟! می گم الکس داره
می میره. دی جی بایتم نداریم، ای خدااااا.» خون چشم هایش را با بی صبری
پاک کرد و نفس عمیقی کشید. «یکی با گلوله بهم شلیک کنه لطفا.»
«من نمی فهمم. الکس چرا برای نجات خودش دیجی بایت نمی سازه؟»
جواب سوالم درست بعد از پرسیدنش به ذهنم رسید. «اوه.»
اریک مشتش را به چهارچوب در کوباند. «زده به سرش.
می خواد خودکشی کنه.»