مرگ حتمی پارت هجده

بئاتریس
دلم نمی آمد امیلی را با اریک تنها بگذارم. حسی بهم می گفت اوضاع قرار
نیست به خوبی و خوشی تمام شود. با حضور اریک، هرگز اینطور نمی شد.
پس با قدم هایی محتاط و مردد راهرو را دور زدم، پشت دیوار پناه گرفتم و
سرم را خم کردم تا سر و گوشی آب بدهم.
اینگونه بود که شاهد قتل دختری شدم که با الکس استرایک رابطۀ نزدیکی
داشت.
به موقع جلوی دهانم را گرفتم تا صدایی ازم در نیاید.
اریک با خونسردی تمام امیلی را چسبانده به دیوار نگه داشت و منتظر ماند.
سیلابی از خون بین بدن هایشان جاری شد و روی زمین ریخت، لباس های
هردویشان به آن آغشته شد، اما اریک ککش هم نمی گزید. چشم هایش
روی صورت امیلی ماند، نه زخمی که روی سینه اش دهان باز کرده بود.
امیلی جیغ نکشید، فقط با حیرت به چاقوی خونین زل زد و لب هایش را
بی صدا تکان داد.
تا اینکه اریک چیزی در گوشش خواند.
و صدای جیغ امیلی بلند شد.
نمی تونم اجازه بدم... از پشت دیوار بیرون آمدم، می خواستم با تمام قدرت
خودم را روی اریک پرت کنم و به باد کتک بگیرمش. خشم کورم کرده بود.
اما در همان لحظه کسی از پشت سر دستی دور کمرم انداخت و با دست دیگر
دهانم را پوشاند. کشان کشان مرا عقب برد.
به دستش چنگ زدم ولی فایده نداشت. نگاهم به ناخن هایش افتاد.
لاک سرمه ای رنگی که با اکلیل های نقره ای تزئیین شده بود. آوا.
آوا از پشت هدایتم کرد و مرا به اتاق خودش برگرداند. در را بست، قفل کرد
و بعد پچ پچ کنان گفت: «چه غلطی داشتی می کردی؟!»
«ندیدی چی شد؟!» موهایم را از جلوی صورتم کنار زدم و نفسم را بیرون دادم.
«دختر شنل پوشه رو کشت!»
«خب که چی؟! تو باید به خاطرش خودتم به کشتن بدی؟ با این کارت زنده
میشه؟!» آوا قوری چایی از روی یک میز ماهونی برداشت و دو فنجان را با
چای پررنگش پر کرد. یکی را بهم داد. «بیا بخور آروم شی.»
می خواستم مخالفت کنم. باید یه کاری بکنیم! خوردن که نشد کار!!! با
این حال، آوا را می شناختم و می دانستم بحث کردن با دوستم دردی ازم
دوا نمی کند. جرعه ای چای نوشیدم و پرسیدم: «ترمیمش می کنه، مگه نه؟»
«البته.» آوا سر تکان داد و لبخند زد. «اریک همینجوریه. هر چند وقت یه بار
می ره تو فازِ بزن بکش، ولی بعدش همه رو زنده می کنه. خوبی مرگ حتمی
همینه.»
نه همه رو. چای را با حرص و ولع تا آخر سر کشیدم و فنجان را روی میز
کوبیدم. «من می رم امیلی رو میارم اینجا.»
«تریس! یادت رفته؟ ما مهمون مرگ حتمی هستیم. واسۀ اریک دردسر
درست کنی، بیرونمون می کنه. توی کاراش دخالت نکن.»
«برام مهم نیست چی کار می کنه. اول که توی استار استرایک قتل عام به
پا کرد، حالا هم اینطوری. من قراردادی امضا نکردم که خون و کشت و کشتار
ببینم.» از زیر مبل، نیزۀ بلندی را بیرون کشیدم. در هوا چرخاندمش. کوچک
و کوچک تر شد تا در نهایت به شکل عصایی طلایی رنگ در آمد. عصا را
داخل جیب پولیورم گذاشتم و تصمیم گرفتم: «بعدشم می رم الکس رو پیدا
می کنم.»
«هیچ وقت به حرف من گوش نمی دی.» آوا آه کشید. «حداقل وایسا من
لباسام رو عوض کنم باهات بیام.»
حرفش باعث شد لبخند روی لب هایم بنشیند. «ممنونم.»
شانه بالا انداخت. «اگه می خوای دردسر راه بندازی، درست حسابی
انجامش بده.»
اول باید جسد بی جان امیلی را از چنگ دو اسکلت در می آوردیم.
اریک چاقویش را با لباس امیلی تمیز کرد و دستور داد از آنجا دورش کنند.
به همین سادگی، کل کثیف کاری هایش را به اسکلت ها سپرد، رو برگرداند
و رفت.
دلم می خواست یقه اش را بگیرم و فریاد بزنم: «آخه چطور می تونه برات مهم
نباشه که الان یه آدم کشتیییییی؟» حتی اگر سرم را هم قطع می کرد،
ارزش دیدن واکنشش را داشت.
آوا آستینم را کشید و حواسم را جمع کرد. دنبال اسکلت ها راه افتادیم.
وقتی به انتهای راهرو رسیدند، عصایم را بیرون آوردم و با شتاب در هوا
چرخاندمش.
میلۀ طلایی رنگ بلند شد و سر نوک تیزش با پشت گردن یکی از اسکلت ها
برخورد کرد. جفتشان منجمد شدند.
همزمان چرخیدند. اسکلتی که ضربه خورده بود رم کرد و به طرفم هجوم آورد.
چرخی زدم و نیزه ام را بین دنده هایش فرو بردم. درست همانطور که
می خواستم، نیزه به استخوان ها گیر کرد. با یک حرکت تمیز، اسکلت
نقش زمین شد.
آوا دستش را دراز کرد. آستین های لباسش، که پیراهنی تنگ و سفیدرنگ بود،
در هوا به پرواز در آمد و شانه های اسکلت دوم را گرفت، از روی زمین بلندش
کرد و...
با پرتابی حساب شده، صاف روی اسکلت اول فرود آورد.
«بوم بوم.» آوا نیشخند زد. «بزن قدش.»
چشم هایم را در حدقه چرخاندم و کنار امیلی روی زمین زانو زدم. در
کمال تعجب، زخمش به دهشتناکی که انتظار می رفت نبود! به نظر
نمی رسید اریک چاقو را تا آخر در سینه اش فرو کرده باشد، در حالیکه با
چشم های خودم دیده بودم که این اتفاق افتاده است. دستم را روی
شاهرگ گردنش گذاشتم. زمزمه کردم: «نبض نداره.»
«انتظار دیگه ای داشتی؟» آوا دست امیلی را دور گردنش انداخت. «بیا
کمک کن ببریمش تا کسی نیومده.»
سر تکان دادم، ولی موهای تنم سیخ شده بود. وقتی روی جسد خم شده
بودم، حاضرم شرط ببندم پلک های امیلی تکان خورد.
مقصد بعدی آزمایشگاه الکس بود. آوا قبول کرد پیش امیلی بماند و این کار را
به من بسپرد. بارها پیش الکس رفته بودم، پس اگر هم کسی مرا می دید،
حضورم را پدیده ای عجیب تلقی نمی کرد.
در آزمایشگاه نیمه باز بود. به داخل سرک کشیدم. موهای سیاه رنگ الکس
به چشمم خورد. خیالم راحت شد. در را کامل باز کردم و آرام صدایش زدم:
«لکسی؟»
چنان از جا پرید که لحظه ای ترسیدم سکته اش داده باشم. یکبار دستش را
محکم به صورتش کشید و بعد به طرفم برگشت. «بئاتریس اینجا چی کار
می کنی؟»
«الکس...» چهره اش قلبم را شکست. چشم هایش قرمز بود و اجزای صورتش
خبر از غصه ای دردناک و عمیق می داد. «تو حالت خوبه؟»
سر تکان داد و چشم هایش را مالید. «خوب می شم. فقط... میشه لطفا
تنهام بذاری؟»
«می خوام کمکت کنم.»
زورکی لبخند زد. واضح بود دلش نمی خواهد، ولی حس می کند مجبور است
وانمود کند حالش خوب است. «مرسی که به فکرمی، ولی الان واقعا
حال خوشی ندارم، ترجیح می دم تنها باشم.»
«باشه. درک می کنم.» نفس عمیقی کشیدم. «نمی خوام توی
مسائل شخصی دخالت کنم... پس... با اجازه.» خواستم در را ببندم و برگردم،
ولی صدای اریک مرا سر جایم خشکاند.
«بعد من می گم فضول خانوم، می گن نه.» مرا از سر راهش کنار زد و به
داخل آزمایشگاه قدم گذاشت. لباس هایش دیگر خونی نبود، ولی
انگشت هایش چرا. جای دستش روی پولیورم ماند. خون امیلی روی
دستش نباید تا الان خشک می شد؟ به الکس نگاهی انداختم، بلکه جوابم
را بداند.
ولی الکس به زمین چشم دوخته بود. به نظر می رسید تقلا می کند جلوی
اشک هایش را بگیرد.
«خب استرایک جانم، می بینم که سر عقل اومدی.» اریک نیشخند زد و
شانه هایم را از پشت گرفت. «یه مهمون ناخونده هم دعوت کردی.»
الکس دهانش را باز کرد ولی من زودتر گفتم: «خودم اومدم.»
مرا چرخاند و پیشانی اش را تقریبا به پیشانی ام چسباند. «اوه؟ که اینطور.
من درخواست تو و دوستت رو قبول کردم به شرط اینکه دست از پا خطا نکنین،
فکر کنم بهتره یه درس عبرتی بهت بدم.»
«اریک.» رنگ از صورت الکس پرید. «همین الانشم هر چی خواستی بهت دادم.
نیازی به این کارا نیست...»
«این کارو به خاطر سرکشی تو نمی کنم، به خاطر سرکشی خودشه.» اریک
دستم را در دستش فشرد و به فکر فرو رفت. «تو وقتی قربانی بودی هیچ وقت
نرفتی کشتارگاه، نه؟»
آب دهانم را قورت دادم.
«لطفا...» صدای الکس داشت آشکارا می لرزید.
«خب... پس حله.» اریک سوتی زد. اسکلتی سر و کله اش بیرون اتاق پیدا
شد. «این خانم رو تا کشتارگاه همراهی کنین، بگین حداقل یه بار پاش رو
بابت اینجا اومدن بشکنن.»
الکس چشم هایش را بست. قطره ای اشک از گوشۀ چشمش جاری شد.
اریک ادامه داد: «بعد از یه روز می تونه بره بده ترمیمش کنن.» دستم را در
دست اسکلتش گذاشت.
عزمم را جزم کردم و گفتم: «تقصیر تو نیست الکس. نگران نباش.»
«فیلم هندی شده؟!!» اریک دستش را با بی حوصلگی تکان داد و اسکلت
مرا بیرون کشید.
«دست از سر همه شون بردار.» صدای الکس به قدری قاطع بود و
احساسات پیچیده در آن موج می زد، که حتی اسکلت هم متوقف شد و
سرش را به سمتش چرخاند. «اگه بئاتریس رو ول کنی و امیلی رو... ت...
ترمیم کنی... بهت یا... یاد می دم چطور دیجی بایت بسازی.»
برای اولین بار دیدم که اریک... شوکه شد. اولین حس واقعی که ازش دیده
بودم.
حیرت طبیعی روی صورتش نقش بست، بدون هیچ تظاهری.
ناخودآگاه خشکش زده بود. تمام بدنش منجمد شد. شاید حتی نفس هم
نمی کشید.
اسکلتش هم سر جایش میخکوب ایستاد.
سکوت آزمایشگاه شکنجه آور بود. حس می کردم چیزی که الکس پیشنهاد
داده ارزش بی نهایتی دارد. بسیار بیشتر از جان من و امیلی.
حس عذاب وجدان و وحشت بهم دست داد.
«باور نمی کنم.» این، تنها حرفی بود که از دهان اریک بیرون آمد. بعد به
حالت عادی اش برگشت، اسکلتش مرا برد و درهای آزمایشگاه پشت سرهم
به رویم بسته شد.