امیلی

 

 

 

حس غریبی داشتم. مثل لحظه ای می ماند که چشم هایت را پس از خوابی

عمیق باز کرده ای و نمی دانی هنوز خواب هستی یا بیدار. همه چیز تار و

مبهم بود، انگار کف اقیانوس دراز کشیده و به ساحل چشم دوخته بودم.

ساحلی که میلیون ها کیلومتر دور از دسترسم، آن بالا بالاها، قرار داشت.

«امز؟»

صدایم در نمی آمد. سعی کردم نفس بکشم، ولی شش هایم واکنش چندانی

از خودشان نشان ندادند.

«چشم هاش بازه!» آوا با هیجان بالا و پایین می پرید. «اون حالش خوبه! ولی

چطور؟... اون که مرده بود...»

«چی داری می گی؟! حالش به هیچ وجه خوب نیست، نبض نداره!»

الکس. حالش خوبه. چشم هایم را بستم. اریک به حرفش عمل کرد.

«جلل الخالق، اگه قلبش نمی زنه پس چه جوری زنده ست؟!»

«امز؟ صدامو می شنوی؟» صدای الکس کمی می لرزید، باعث شد

چشم هایم را دوباره باز کنم. می توانستم ببینم که اشک در چشم هایش

حلقه زده است. «واقعا زنده ای.»

آرام سر تکان دادم. سعی کردم حرف بزنم ولی کلمات بریده بریده از دهانم

خارج شد. «ن... نف... نفسم... نم... می... اد.» در همان لحظه چیزی از بالای

سر الکس رد شد و به دیوار خورد. صدای شکستن شیشه آمد.

الکس مردد در فاصلۀ چند قدمی ام ماند. «چشمات سبزه امز. چرا مدام

پرتشون می کنی سمت من؟»

کار من نیست. کمی سر جایم تکان خوردم، تک تک حروفی که بدنم را تشکیل

می داد به درد آمد. تلاش کردم کد سبزم را غیرفعال کنم، ولی نتیجه نداد. فقط

درد بیشتری با خودش به همراه آورد.

الکس با احتیاط دستم را گرفت، طوری که انگار می ترسید پوستم با کوچکترین

فشار ممکن، ترک بردارد. انگشت هایش را آرام از لا به لای انگشت هایم عبور

داد.

اجسام معلق در هوا بلافاصله روی زمین سقوط کردند.

شش هایم نیز در همان لحظه از هوای دیجیتال پر شدند.

نفس نفس زنان گفتم: «الکس! تو زنده ای!»

خنده اش باعث شد چند قطره اشک روی گونه هایش جاری شوند. «من باید

اینو می گفتم، دیالوگم رو دزدیدی!»

یقه اش را دو دستی چسبیدم و خودم را بالا کشیدم تا به حالت نشسته در

بیایم.

«آی! یواش! خفه شدم!»

کله اش را بغل گرفتم. موهایش صورتم را قلقلک داد. «موهات رو کوتاه کن.»

معلوم بود الکس می خواهد اعتراضی بکند که ناگهان...

کسی گلویش را صاف کرد. آوا با چشم های گرد شده داشت تماشایمان

می کرد. «خیلی... عصبانی می شین... اگه بخوام یه عکس ازتون بندازم؟

تو همین حالت؟»

«بله!»

«نه!»

من و الکس همزمان جواب های مخالف دادیم و بعد به هم خیره شدیم.

جفتمان زدیم زیر خنده.

«ای جاااااانم.» آوا نیشخند زد. «آه. آره. من یهو یادم اومد این خرگوش بئاتریس

رو خیلی وقته ندیدم، برم ببینم کجاست. با اجازه. خرگوشیییییی؟ کجایی

توووو؟» سرش را برگرداند و مثل تیری که از چلۀ کمان رها شده زد به چاک.

یکم خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «ال، فکر کنم دیگه بتونی ولم کنی،

همم؟»

«آخ آره ببخشید.» مثل باز کردن گره می ماند، باید دست هایمان را یکی یکی

پس می گرفتیم. کل صورت الکس گل انداخت. «خوشحالم زنده ای. ولی...

چطوری؟»

اریک... لحظۀ مرگم را دقیق به خاطر می آوردم. چاقوی نقره ای رنگ،

دست اریک، چشم هایش که در آخرین لحظه به قرمزی می زد... نگاهم را

دزدیدم. «مطمئن نیستم.»

«میشه ببینمش؟»

«چیو؟»

«جای زخمت رو.»

ای وای نه. دست هایم را دور خودم پیچیدم. «ترجیح می دم این کارو نکنی.»

نگاهش نرم تر شد. «لطفا. فقط می خوام کمک کنم.»

من معمولا نه گفتنم خوبه... ولی نه گفتن به الکس؟ کار آسانی نبود.

نفس عمیقی کشیدم. اگه بگم نه می پرسه چرا. تصمیم گرفتم: پنهان کاری

فایده ای ندارد. دیر یا زود خودش می فهمید. «جای زخمی در کار نیست

الکس.»

«چی؟»

«بسه دیگه همه ش در مورد من شد. مگه فقط واسه من اتفاقات عجیب

افتاده؟ اصلا بگو ببینم قضیۀ پیام هایی که بهم داده بودی چیه؟» یکدفعه بحث

را عوض کردم. در حقیقت چنان مسیر گفت و گو را پیچاندم که مطمئن بودم

الکس گول نمی خورد.

تقریبا همینطور شد.

«امز، یعنی چی که زخمی... وایسا...» رنگ از رخش پرید. «کدوم... پیام ها؟»

دستم را بالا بردم و لینک چت روم را باز کردم.

الکس یک قدم عقب رفت.

پرسیدم: «اینا یعنی چی؟»

آب دهانش را قورت داد و با صدایی آرام گفت: «من اینا رو نفرستادم.»

«ولی لینکش رو خودت برام گذاشته بودی.»

«آره... نه، یعنی...» دستی به صورتش کشید. «باشه. انکار نمی کنم، من اون

پیام ها رو نوشتم، ولی ارسالشون نکردم. در آخرین لحظه نظرم عوض شد...»

حرفش را ادامه نداد. دستش را روی صورتش گذاشت و زیرلب با خودش گفت:

«خیال می کردم قراره حذف بشم و هیچ وقت قرار نیست این ماجرا رو توضیح

بدم...»

«الکس؟! چی داری می گی؟»

«هیچی.» آهی بسیار عمیق و طولانی کشید. «امز من واقعا خیلی متاسفم.

بابت همه چیز. چالشت با اریک و...» به اطراف اشاره کرد. «همۀ اینا تقصیر

منه.»

«معذرت خواهی هم نحوۀ جالبی برای عوض کردن موضوعه.» اشک داشت در

چشم هایم جمع می شد و دلیلش را درست درک نمی کردم. «ولی اینطوری

حرف نزن.» با لحنش آشنا بودم. اولین باری که یکدیگر را دیدیم، روز چالشم با

اریک، و خلاصه هر وقت الکس می خواست برای نجات جانم خودش را به نحوی

فدا کند، این لحن را به کار می برد.

دست هایش را به نشانۀ تسلیم بالا برد. «فقط می خواستم عذرخواهی کنم،

همین.»

«نمی خواد.» روی پاهایم ایستادم. تلو تلو خوردم، ولی نگذاشتم الکس کمکم

کند. «اگه بهم نمی گی، یه جور دیگه جوابم رو پیدا می کنم.» جایی در

اعماق سیاهچالۀ ذهنم، قطعات پازل مانند خاطرات شکل گرفته و رها شده

بودند. به جز الکس، افراد دیگری هم وجود داشتند که می دانستند جریان از

چه قرار است.

با لحنی آغشته به غم گفت: «امیلی... بهت نمی گم چون... نمی تونم. واقعا

نمی تونم. نمی خوام ناراحتت کنم. تو... با امیلی که قبلا بودی فرق داری...

نمی خوام با شنیدنش آسیب ببینی.»

احساساتم بدجوری طغیان کرده بود. «همیشه می خوای ازم محافظت کنی،

به خاطر اینه که قبلا همدیگرو می شناختیم؟ چرا بهم نمی گی؟ کی

می خوای دست از این کارت برداری؟ چرا متوجه نیستی؟ این همه سختی

رو تحمل نکردم که تو دوباره بخوای با محافظت از من به جفتمون آسیب بزنی.

این کارهات به اندازۀ هر کاری که اریک باهام کرده درد داره!»

الکس خشکش زد.

می دانستم زیاده روی کرده ام و باید حرفم را پس بگیرم، ولی سودی نداشت،

حرفم را از ته دل زده بودم و نمی شد ماستمالی اش کرد. پس نفس عمیقی

کشیدم و قبل از اینکه اشک هایم جاری شوند رو برگرداندم.

من چه م شده؟ تا چند دقیقه پیش همه چیز خوب بود... احساساتم ناآشنا،

غریب و آشوبگر بودند، مثل آتشی که در دلم زبانه بکشد.

چیزی جز چند گفت و گوی کوتاه از گذشته ام به خاطر نمی آوردم، ولی وقتی

برای دومین بار چشم به دنیای دیجیتال گشودم، عواطف وصف نشدنی

در وجودم شکل گرفت که شاید خود قبلی ام در دلم کاشته بود.

از آن لحظه به بعد ترکیبی ناهمگن از امیلی اول سابق و خودم شدم؛ هر روز

حس می کردم مجبورم بین امیلی گذشته، حال و آینده، یکی را انتخاب کنم.

انتخابم به چند نفر بستگی داشت.

الکس و اریک هم جزوشان بودند.

همراه افراد دیگر، از جمله جک و بئاتریس.

البته شخص خاصی هم بود که با یک دستبند همه چیز را تغییر داد.

او زندگی ام را متحول کرد.

زندگی اریک را هم همینطور.

حتی روی الکس هم تاثیر گذاشت.

و آن روز، روزی بود که برای اولین بار ملاقاتش کردم.