امیلی

 

 

 

جایی در مرکز قلعۀ اریک، تالاری بزرگ قرار داشت که ازش به عنوان

سالن غذاخوری یا حداقل چیزی شبیه به آن استفاده می شد. هر سه روز

یکبار می توانستی واردش شوی و غذایی عجیب الخلقه، چسبناک و در

بیشتر موارد بدبو، در دهانت فرو کنی، بلکه گرسنگی ات بخوابد و وسط کار

روی زمین ولو نشوی.

از روی اجبار معدۀ خالی ام، با مشت روی درهای تالار کوبیدم و منتظر ایستادم.

مدت طولانی صبر کردم تا بالاخره در کمی باز شد و دو چشم ریز و موذی از

لایش براندازم کرد. با تندی گفت: «تعطیلیم امروز. برو پی کارت.»

مگه مرگ حتمی تعطیلم میشه؟ «اما این چهارمین روزی میشه که

بدون غذام.»

«به من ربطی نداره، می خواستی سر سه روز بیای، اون وقت باز بودیم.»

دستم را بالا آوردم. «ولی...»

«همین که گفتم.» درها محکم به رویم بسته شد.

مثل مجسمه بی حرکت ماندم و به در زل زدم. «عجب... حداقل بگو چرا

تعطیلین!»

«شاید من بدونم.»

به طرف صدای غریبه برگشتم. پسری به دیوار تکیه داده بود، هدفون براق و

مشکی رنگی دور گردنش آویزان بود و دستگاهی به دست داشت که مرا

یاد گوشی موبایل های دنیای واقعی می انداخت. طرز لباس پوشیدنش با

عقلم جور در نمی آمد: سویشرتی رنگارنگ روی پیراهنی نقره ای و

شلوار گشادی که رنگ شلوار جین بود. کتانی هایش بندهای رنگین کمانی

داشتند و با نور کم سوی آبی رنگ می درخشیدند.

هیچ یک از کارکنان اریک اینطوری لباس نمی پوشیدند.

پسر ادامه داد: «به گمونم به طور غیرمستقیم تقصیر ارباب منه که اینجا

بسته ست.» شانه بالا انداخت. «پس معذرت.»

اربابش؟ همۀ کارکنان اریک او را به اسم صدا می زدند. «اممم... ببخشید...

شما؟»

«دی جی بوم.» هدفون را از دور گردنش باز کرد. «داشتم روی یه آهنگ جدید

کار می کردم که یه دفعه از جلوم رد شدی. حس کردم قیافه ت آشناست،

واسه همین دنبالت اومدم. فکر کنم آهنگش خوراک خودته. می خوای گوش

کنی؟»

«خب...»

قبل از اینکه بتوانم رد کنم، جلو آمد و هدفون را روی گوشم گذاشت.

موسیقی بیس داری شروع به پخش شدن کرد.

هه هه. روزی که یه دختر بچۀ نازنازی اریک رو شکست بده روزیه که من ماه

آوردم تو مرگ حتمی...

موسیقی با صدای آرام داشت در پس زمینه پخش می شد.*

این، همون آهنگه! چشم هایم گشاد شد. به دی جی بوم خیره شدم و

فهمیدم مرا زیر نظر گرفته است. لبخند زد. «امیلی، درسته؟»

«ا... از کجا فهمیدی؟»

«حدس و آزمایش.» هدفون را از روی گوشم برداشت. «می گم... چرا نمی ری

استار استرایک؟ اینجا رو بسته ن به جاش اونجا رو راه انداخته ن.»

تا جایی که یادم می آمد، استار استرایک به تلی از جسد و شیشۀ شکسته

تبدیل شده بود. «واقعا؟»

«واقعا.» شانه هایم را از پشت گرفت و بفهمی نفهمی هلم داد تا در

مسیر استار استرایک قرار بگیرم. «اتفاقا من هم می خواستم برگردم.»

«یه دقیقه صبر کن...»

«نکنه می خوای ضعف کنی؟» نچ نچ کنان به هدایت کردنم ادامه داد. «بیا.

قول می دم پشیمون نشی.»

صدای قاروقور شکمم اعتراضاتم را برید. اخم کردم و صاف تر ایستادم.

«باشه میام. ولی دستت رو بکش.»

با حرف گوش کنی تمام دستش را پس کشید. «مایۀ تاسفه. مرگ حتمی

همه رو همینجوری می کنه؟»

«چی؟»

«اصلا ولش کن، نمی خوام بدونم.» هدفون را روی گوش هایش گذاشت

و صدایش را تا آخر زیاد کرد.

از چی انقدر لجش گرفت؟!

حتی من هم می توانستم صدای آهنگش را بشنوم، عجیب بود که کَر

نمی شد.

 

هنوز کلی علامت سوال از این آواتار جدید در ذهنم بود که به استار استرایک

رسیدیم. پردۀ ارغوانی رنگی چهارچوب در را پوشانده بود. کنار زدمش...

و با دنیای متفاوتی رو به رو شدم.

تا چشم کار می کرد، مبلمان سرخ و کوسن های سیاه همه جا را پوشانده

بود. لوستری بزرگ و مجلل روی سقف تاب می خورد. سینی های نقره از

غذاهای لذیذ و گوشتی روی میزها چیده شده بود.

مهمان های همیشگی استار استرایک بین جمعیت به چشم می آمدند.

آوا گوشه ای ایستاده و با گروهی از دخترهای دیگر مشغول صحبت بود.

چشم هایم به طور خودکار دنبال موهای براق الکس گشتند، تا اینکه یادم

افتاد به احتمال زیاد اینجا حضور ندارد.

اگر هم بود، فکر نکنم باهام حرف می زد...

بَردۀ همین افکار نابسامان بودم و متوجه نشدم بوم دستم را گرفته و دارد

برایمان راه باز می کند. «راسکال! (Rascal)»

بهت زده تکرار کردم: «راسکال؟ با منی؟ (پانویس ^-^: راسکال در زبان

انگلیسی به معنی رذل است، دقیق تر بگویم، کسی که کارهای پست انجام

می دهد، ولی همچنان مورد علاقۀ دیگران قرار می گیرد.)»

کنج استار استرایک، میز شطرنج هایی قرار داده شده بود و پشت یکی شان،

پسری نشسته بود که با شنیدن کلمۀ راسکال سر برگرداند.

سر جایم خشک شدم.

«بوم؟» پسر سرش را با کنجکاوی خم کرد. بعد نگاهش به نگاهم گره خورد.

چشم های قرمزش لحظه ای گرد شدند. بعد چنان نیشخندی زد، که

تمام صورتش مثل گلبرگ های یک گل رز زیبا باز شد.

البته، گل رزی که روی گلبرگ هایش هم خار داشت.

و به جای شبنم، قطرات ریز خون رویش نشسته بود.

به طور کلی، ظاهرش طوری طراحی شده بود که همین فکر را در سر مخاطب

بیاندازد. موهای آتشین، چشم هایی به سرخی خون، لباس هایی به

تاریکی شب. و در پس زمینۀ همۀ این ها، پوستی به رنگ نور ماه.

«بوم! بهت گفتم دنبال شام بگردی! نه دختری که...» پسر موقرمز آرام خندید.

«امان از دست تو.»

دی جی بوم شانه بالا انداخت. «دفعۀ بعد، منوی غذات رو مشخص کن.»

«خانوم جوان، لطفا دستیار گستاخ من رو ببخشید. گرسنه ست، یکم زده به

سرش.» بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، دستی در هوا تکان داد.

پسری که مقابلش نشسته بود و حریفش در بازی شطرنج محسوب می شد،

آهی کشید، با عجله بلند شد و رفت. به نظر می رسید منتظر اولین فرصت

برای خلاص شدن از شر بازی بوده است. تعجبی هم نداشت. یک نگاه به

تختۀ بازی بهم گفت در سه حرکت دیگر کیش و مات می شده. راسکال نگاهم

را دنبال کرد. «شطرنج بلدی؟»

دروغ گفتم: «نه.»

«یه دست با هم بازی کنیم؟»

«گفتم که، بلد نیستم.»

چشم هایش برقی زد. «اوه، ببخشید حواسم نبود. آخه چشمات انقدر بلند

حقیقت رو فریاد می زنن که دیگه صدات به گوشم نمی رسه.» با دست به

صندلی خالی اشاره کرد. «افتخار بدین لطفا.»

نمی دانستم چرا، حس می کردم قضیه پایان خوشی نخواهد داشت. «نه.»

«نه؟» راسکال دوباره خندید. «می دونی آخرین باری که کسی بهم نه گفته

کی بوده؟»

قیافه اش شبیه آدم هایی بود که عادت ندارند نه بشنوند. با این حال، نگاهش

پر از مهر و محبت بود و کوچک ترین خشمی درش دیده نمی شد.

برخاست، چند قدم به من نزدیکتر شد و زمزمه کرد: «آخرین باری که همدیگه

رو دیدیم. هرچند، به گمونم اون نه با این نه فرق داشت.» لبخند مرموزی

تحویلم داد.

اون... منو می شناسه؟

اصرار کردم: «ما قبلا هم رو ندیدیم.»

«رنگ مورد علاقه ت سبزآبیه، گل رز دوست داری، به شرط اینکه قرمز نباشه.

هیچ وقت شنا یاد نگرفتی، کدش رو توی آواتارت جاسازی کردی. شطرنج بلدی

و برخلاف بازیکن های معمولی همیشه اولین حرکتت رو با اسب انجام

می دی... بازم بگم؟»

دهانم کمی باز ماند. اما... این امکان نداره...

«دوباره می پرسم: یه دست باهام بازی می کنی؟»

روی صندلی نشستم.

«آفرین، دختر خوب.» صندلی خودش را کمی جا به جا کرد تا درست رو در رویم

قرار بگیرد. سپس انگشت های زبردستش، با مهارت مهره ها را سر جایشان

چیدند. «بازنده یه کاری برای برنده انجام می ده.»

نگاهم از روی دست هایش برداشته شد. سرم را بالا گرفتم. «دقیقا چه

کاری؟»

«هیجانش به ندونستنشه. اگه ببری می تونی در مورد گذشته ت ازم سوال

کنی.» مختصر و مفید جوابم را داد و به صفحۀ بازی اشاره کرد. «سفید

شمایی. شروع کن.»

سال ها بود شطرنج بازی نکرده بودم. با این حال، به نظر می آمد دست هایم

کارشان را به خاطر می آورند. مهرۀ اسبم را حرکت دادم. ولی به جای اینکه

به وسط زمین بیاورمش، به سمت گوشۀ صفحه بردم.

«واو. شایدم واقعا بلد نیستی؟»

سکوت کردم.

از دور دومی که نوبتم شد، قابل پیشبینی بازی کردم.

 

دقیقه ها می گذشت و به ساعت تبدیل می شد. اما بازی همچنان ادامه

داشت. اوضاع راسکال بهتر از من بود، مهره های بیشتری داشت. حداقلش

این بود که وزیرش را گرفته بودم.

آن هم با همان اسبی که تا اواخر بازی، گوشۀ صفحه کز کرده بود.

لبخند پیروزمندانه ای به موقرمز زدم.

نیشخند شیطانی برگرداند. «با دو حرکت کیش و مات می شی، امیلی

خانوم.» با یک حرکت، وزیرم را گرفت و شاهم را در معرض خطر قرار داد.

ظاهرا مهره های او هم از اول بازی نقشه هایی در سر داشتند.

هر کاری کنم، بازم مات می شم. دستی به صورتم کشیدم. «زیرکانه بود.»

دستش را روی قلبش گذاشت و تعظیم کوتاهی کرد. «ممنون بابت تعریف،

ولی من زیرک نیستم، تو حواس پرتی.»

سرم را تکان دادم. «می تونستی تعریفم رو قبول کنی، می دونی؟»

حرفم را نشنیده گرفت، ولی چشم هایش با شیطنت درخشید. «خب...

بازنده، عادلانه بردم. حاضری کاری رو که می خوام برام انجام بدی؟»

«بستگی داره به اینکه چی باشه.»

راسکال آه بلندی کشید. «جوابی که می خواستم بشنوم نیست.»

«جوابی بهتر از این گیرت نمیاد.»

«باشه پس به همین راضی می شم. اجازه دارم دستت رو ببوسم؟»

از جا پریدم. «این چیزیه که می خوای؟!»

«می تونست بدتر باشه. ببین چه مهربونم.» چشم هایش مثل چشم های

گربۀ چکمه پوش مظلوم شد.

پلک زدم. اگه قرمز نبودن، معصوم تر به نظر می اومد.

با تردید من من کردم: «ب... باشه.»

دستم را قاپید. انگشت هایش به سردی یخ بود. «و... چیزه... چشم هات

رو ببند.»

«چی؟ چرا؟» ترس برم داشت. یکم این پا و آن پا کردم، ولی دستم را ول نکرد،

منتظر ماند تا به حرفش گوش کنم و چشم هایم را ببندم. «مگه می خوای

چی کار کنی؟»

«قرار شد کاری که می گم انجام بدی، نه؟» دستم را کمی فشار داد.

تهدیدآمیز نبود، ولی...

آرام چشم هایم را بستم.

حس کردم بهم نزدیکتر شده.

نفسش را روی دستم حس کردم.

قبل از اینکه لب هایش پوستم را لمس کند، صدای کسی در استار استرایک

طنین انداز شد: «فکر کردی به همین سادگیه، درک؟ لقمۀ بزرگتر از دهنت

برنداشتی؟»

چشم هایم را باز کردم. راسکال در فاصلۀ یک تار مویی از دستم متوقف شده

بود. لبخندی زد که تمام دندان هایش را نمایان می کرد.

عقب پریدم. دندون نیش؟!

«رفیق قدیمی!» راسکال با همان لبخند اریک را برانداز کرد. «خیلی وقته

ندیدمت. چقدر بزرگ شدی!»

اریک با قدم های سنگین کنارم آمد، دستم را از دست راسکال بیرون کشید و

به دقت بررسی اش کرد. «گازت که نگرفت، هان؟»

دهانم را باز کردم...

راسکال زودتر حرف زد: «البته که نه. واقعا درمورد من چی فکر کردی؟

بر عکس تو، من به اونایی که برام مهم ان آسیب نمی زنم.»

اریک تشر زد: «پس داشتی چه غلطی می کردی؟»

راسکال سرش را خم کرد، مثل بچه گربه ای کنجکاو. «حواس تو رو پرت

می کردم.»

تا اریک خواست برگردد و پشتش را نگاه کند، چیزی محکم به سرش خورد.

و او جلوی پایم روی زمین افتاد.