امیلی

 

 

 

همه در استار استرایک منجمد شدند. سرها همزمان به طرف ما برگشت.

سر اریک داشت خون می آمد. خونی که آرام آرام جلوی پایم جمع می شد.

صدای کوچکی از دهانم در رفت. آخرین باری که اریک رو زخمی دیدم یادم

نمیاد.

«بوممم!» راسکال حیرت زده به دستیارش زل زد. «یکم زیادی محکم نزدیش؟»

بوم شانه بالا انداخت. جسمی مکعب مستطیل شکل، بزرگ و سنگین

دستش بود. «نع خیر. صد در صد حقش بود. جیگرم حال اومد.»

راسکال آهی کشید و رو به تماشاچیان اعلام کرد: «عزیزان، قربانیان، و

بزرگان مرگ حتمی، همونطور که دیدین من نمی خواستم دستیارم این کارو

بکنه، بنابراین هیچی رو گردن نمی گیرم. سوء تفاهم نشه!»

بوم با دست دهانش را پوشاند، داشت می خندید. راسکال چشم غره ای

تحویلش داد، دست من را گرفت و دنبال خودش کشید.

نتوانستم خودم را آزاد کنم، دستش مثل زنجیری آهنین بود که دور مچم

می پیچید. «هعی! داری چی کار می کنی؟ ولم کن!»

حتی بهم نگاه هم نکرد. «نه.»

بوم جلویمان راه افتاد تا آواتارهای مزاحم را کنار بزند. نگاهی به اطراف انداختم.

کسی نمی خواد یه کاری بکنه؟! آوا با چشم های از حدقه بیرون زده رفتمان را

تماشا می کرد. چرا همه خشکشون زده؟!

بوم به در رسید و پرده را کنار زد.

صدها اسکلت مرگ حتمی بیرون انتظارمان را می کشیدند. به قدری تعدادشان

زیاد بود که تمام راهرو را اشغال کرده بودند.

«اوه.» راسکال بلافاصله رهایم کرد و دست های خالی اش را بالا برد.

«تسلیم.»

بوم با تعجب نجوا کرد: «واقعا؟»

اسکلت ها قدمی به جلو برداشتند. دوتا از آنها شانه های راسکال را چسبیدند.

بوم تکرار کرد: «واقعا، راسکال؟»

جوابی نگرفت. راسکال سخت مشغول اخم کردن بود. به یکی از اسکلت ها

گفت: «می خواین ما رو ببرین پیش اریک، نه؟ خب اریک که اون پشته.»

به اریک بیهوش شده اشاره کرد. «رسما ارباب ندارین. می خواین چی کارم

کنین؟ اصلا می دونید جرمم چیه؟»

 اسکلت ها غریدند. بعد از چند دقیقه مکث، همگی به سمت اربابشان رفتند.

راسکال سرش را به نشانۀ تاسف تکان داد. «سیستم امنیتی مرگ حتمی به

درد اریک و عمه هاش می خوره.» دوباره دستم را قاپید. «بیا از این جهنم دره

ببرمت بیرون.»

«ببریم... بیرون؟!!»

«ببین، می دونم دارم لطف خیلی بزرگی در حقت می کنم.» از استار استرایک

خارج شدیم. «متوجهم که توی شوکی، زبونت بند اومده و نمی تونی ازم

قدردانی کنی... ولی حداقل یه تشکر خشک و خالی لازم دارم تا انگیزه بگیرم.

کسی ندونه فکر می کنه دارم می دزدمت.»

تشر زدم: «تشکر؟ چی داری می گی؟! داری می دزدیم! بذار برم!»

بوم که دید می خواهم به دست اربابش چنگ بیاندازم، دست آزادم را گرفت

و پشتم قفل کرد. «اصلا توی باغ نیست. داریم نجاتت می دیم خیر سرمون!»

نجاتم می دن؟ «من حتی شما رو نمی شناسم!»

راسکال دم گوشم نجوا کرد. «الان نمی شناسی. نگران نباش، کاری می کنم

یادت بیاد.»

به خودم لرزیدم. حس عجیبی در رگ هایم دوید. هیجان و آرامشی که با هم

مخلوط شده بودند. صداهای آشنایی در سرم پیچید:

- نمی خوام بپرم! می گم دست از سرم بردار! لعنت بهت راسکال!

- هی هی! آروم بابا! آروم باش! کاریت ندارم! می خواستم لیوان بردارم، چرا

انقدر شلوغش می کنی؟! تا تکون می خورم یعنی می خوام هلت بدم پایین؟

- چرا نباید هلم بدی؟

- وااااا! مگه آزار دارم؟ هر وقت آماده بودی بپر. من کی باشم که برات تصمیم

بگیرم؟

- و اگه نخوام بپرم؟

- اون وقت برت می گردونم خونه. دیگه هیچ حرفی هم درمورد امروز نمی زنیم.

وانمود می کنیم اصلا اتفاق نیفتاده. هیچی هم از ارزشت واسۀ من کم

نمیشه.

- ... واقعا... راست می گی؟

- تو تنها کسی هستی که همیشه باهاش روراستم.

پس از به یاد آوردن این صحنه، حس دیگری بهم دست داد: اعتماد.

آرام گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.

راسکال که دید دیگر تقلا نمی کنم، با لبخند دستی به سرم کشید. «صد

آفرین، دختر حرف گوش کن خودم.»

«لطفا این... اینطوری باهام حرف نزن. خیلی... یه جوریه. مور مورم میشه.»

نیشش باز شد؛ به معنی واقعی کلمه، چون دندان نیش داشت. «حالا کجاش

رو دیدی.»

به یکی از عریض ترین راهروهای مرگ حتمی رسیدیم. بوم مکعب را (که

هنوز هم نمی دانستم از کجا آوردتش) روی زمین گذاشت، کمی با

جسم موبایل مانندش کلنجار رفت و سپس با مشت، ضربۀ جانانه ای

نثار مکعب فلزی کرد.

مکعب تکه تکه شد.

تکه هایش شروع کردند به وول خوردن و متحول شدن. یکی پس از دیگری،

شکلشان تغییر کرد، به هم چسبیدند و شروع به ساخت وسیله ای کردند.

شقیقه ام را ماساژ دادم و بالاخره پرسیدم: «می خواین منو کجا ببرین؟»

راسکال جواب داد: «خونه.»

خانه ای در مرگ حتمی؟ فکر نمی کردم چنین چیزی وجود داشته باشد.

«خونۀ... تو؟»

خندید. «خونۀ ما.»

سکوت اختیار کردم. اوضاع داشت لحظه به لحظه بدتر و پیچیده تر می شد.

وسیلۀ ساخت مکعب، نوعی موتور سیکلت بود. حداقل، من اینطور فکر

می کردم. مشکی رنگ و کشیده بود. چهار نفر هم به راحتی می توانستند

رویش بنشینند.

فکر ناخوشایندی سراغم آمد: با موتور سیکلت کوبیدن توی کلۀ اریک.

اصلا چرا دارم به اریک فکر می کنم؟!

افکارم به دو بخش نامساوی تقسیم شده بودند. صدایی در ذهنم از

شدت خوشحالی و هیجان جیغ می کشید، می گفت باید خوشحال باشم

که راسکال را می بینم و او را در آغوش بفشارم.

دیگری فریاد می زد: با دو غریبه دارم سوار موتور عجیب غریبی می شوم که

کمربند ندارد. با خودم چه فکری کرده ام؟!

یکدفعه گفتم: «من... من زیاد حالم خوب نیست...»

«مشخصه. عیب نداره، غش کنی می گیرمت.» راسکال مرا روی موتور نشاند

و خودش جلویم نشست. «اگه احساس کردی داری غش می کنی، یه جیغی

چیزی بزن.» موتور با صدای بلندی روشن شد.

«یه لحظه صبر کن!» همه چیز داشت خیلی سریع اتفاق می افتاد، مغزم

بین دنیای واقعی و توهمات فکری ام گیر افتاده بود و نمی توانست از وضعیتم

سر در بیاورد. نمی دونم به کدوم بخش مغزم می تونم اعتماد کنم.

بوم تند و تند روی دستگاه موبایلی تایپ می کرد. چشم هایش را در حدقه

گرداند. «دیگه چی شده نازک نارنجی؟ امیلی قبلا هم انقدر رو مخ بود؟»

راسکال همزمان اخم کرد و لبخند زد.

این صحنه رو دیده م.

«می دونی بوم جانم... اگه خود قبلیش بود، جفتمون الان مرده بودیم.»

حرفش کمی عصبی ام کرد. از دهانم در رفت که: «من آدم نمی کشم.»

راسکال لحظه ای خشکش زد. بعد آرام برگشت و از روی شانه اش بهم نگاهی

انداخت. «شوخی می کنی دیگه، نه؟»

خواستم از موتور پایین بپرم، ولی دستش را دور کمرم حلقه کرد و جلویم را

گرفت. «یا جد جوان سپیدمو! تو اصلا نمی دونی کی هستی! اریک هیچی

بهت نگفته؟! الکس؟ جک؟! هیچ کس؟!»

الکس؟ الکس! چه حرف هایی که بهش نزدم! نمی تونم اینطوری تنهاش بذارم

و یهو ناپدید بشم. «من می دونم کی هستم! ظاهرا شما نمی دونید. فکر کنم

اشتباه گرفتین...»

صدای آژیری به صدا در آمد.

راسکال زیرلب دشنام داد. «انقدر وقت تلف کردی که اریک خان به هوش اومد.

وقتشه بزنیم به چاک.»

اعتراض کردم: «ولی من نمی خوام باهاتون بیام!»

«دو حالت داره، یا با ما فرار می کنی، یا چاره ای جز گاز گرفتنت ندارم، که در

اون صورت اریک مجبوره خودش دودستی تقدیمت کنه بهم. حالا... کدوم رو

ترجیح می دی؟»

حالت های دیگه ای هم هست. عزمم جزم شد. برایم مهم نبود که در گذشته

راسکال را می شناختم. امیلی گذشته دیگر وجود نداشت، فقط من بودم. و

من هرگز اجازه نمی دادم کسی به همین راحتی مرا خلاف میلم جایی ببرد.

بوم خبر داد: «همه چی آماده ست.»

راسکال فرمان را به دست گرفت و موتور با سرعت جت به جلو پرتاب شد.

راسکال گفت: «دیدی؟ انقدرا هم بد نبود. بوم برامون وقت می خره.»

«می خوام پیاده شم.» محکم روی شانه اش کوبیدم. «اگه واینستی می پرم

پایین.»

شانه اش از شدت خنده زیر دستم تکان خورد. «اگه جراتش رو داری بپر.»

«خودت گفتیا.» کد سبزم را به کار انداختم. مثل بالنی که شعلۀ داغ ناگهان

بادش کرده، بلافاصله به پرواز در آمدم. موتور سیکلت با سرعت از زیر پایم

رد شد. کمی آن طرف تر ایستاد.

روی چهار دست و پایم فرود آمدم و شروع به دویدن کردم.

داری چی کار می کنیییییی؟

صدای امیلی گذشته را که به طرز شک بر انگیزی شبیه صدای آدم فضایی بود

در ذهنم خفه کردم.

صدای موتور سیکلت دوباره از سر گرفته شد. ریسک کردم و نگاهی به

پشت سرم انداختم.

موتور داشت با چنان سرعتی صاف به طرفم می آمد که ترسیدم مبادا راسکال

بخواهد زیرم بگیرد.

ولی در آخرین لحظه سرعتش کم شد، راسکال از روی موتور دست راستم را

چنگ زد. ولی قبل از اینکه بتواند حرکتی بکند، زمین زیر چرخ های موتور ترک

برداشت. صدای رعب انگیزی از اعماق زمین بلند شد. مثل نالۀ هیولایی که

پس از سال ها از خواب بیدار شده است. ترک همینطور بزرگ و بزرگ تر شد،

و سرانجام موتور را در خودش بلعید.

دیگر راسکالی وجود نداشت.

به گودال عمیقی که درست تا جلوی پایم امتداد یافته بود خیره شدم.

چطوری اینطور شد؟

جرقه های آبی رنگ اطراف ترک ظاهر شد و ترمیمش کرد. موتور و راننده اش

حالا در اعماق زمین حبس شده بودند.

صدای قدم های کسی توجهم را جلب کرد. برگشتم. اریک برای اولین بار

داشت... نفس نفس می زد. از چشم هایش خون می چکید. به قرمزی چشم

های راسکال شده بودند. هرچند قطرات تیره تر خون رویشان نشسته بود.

با این حال، اریک هنوز هم ضعفی از خودش نشان نمی داد. اگر خون

پشت خون از صورتش پایین نمی ریخت، می توانستم باور کنم حالش خوب

است.

نمی دانستم چه بگویم... پس فقط نگاهش کردم.

نفس عمیقی کشید. «کشتمت ولی زنده شدی.» سرش را با ناباوری تکان

داد. «می خواستی باهاش بری.» خون چشم هایش را با آستین پاک کرد.

«دراکولا... راسکال رو... می شناسی؟»

چرا می خوای بدونی؟ «باید بشناسم، مگه نه؟»

دوباره کاری کرد که برای اولین بار شاهدش بودم. نگاهش را دزدید. با صدایی

خیلی آرام گفت: «از مرگ حتمی فرار نکن.»

«چی؟»

«باور کنی یا نه، زندان من از خونۀ راسکال امن تره.» قطرات خون باعث

می شد طوری به نظر برسد که انگار دارد گریه می کند. با کلافگی، یقۀ

لباسش را روی صورتش کشید. «دراکولا دیر یا زود به کشتنت می ده.»

سعی کردم نگذارم دهانم باز شود، ولی موفق نشدم. «چه جالب که اینو

کسی می گه که امروز منو کشته!»

«قصد داشتم بعدش ترمیمت کنم. ولی مثل همیشه همه برنامه هام رو به

هم ریختی.» آرام سرش را بالا آورد. چشم هایش ته رنگ بنفشی به خودشان

گرفتند. «اصلا دردی حس کردی؟»

چاقو تا اعماق قلبم فرو رفت.

ولی هیچی حس نکردم.

به اریک خیره نگاه کردم. چشم هایش بنفش بود و می درخشید.

به جلو خم شد و دم گوشم تکرار کرد: مگه نگفتم جیغ بزن؟! تا جای ممکن

طبیعی جیغ بکش.

و من هم جیغ کشیدم.

باورم نمی شد. «یع... یعنی داری بهم می گی... نمی خواستی درد

بکشم؟!» خندۀ تلخی کردم. «فکر نمی کنی حرفت خیلییییی مسخره ست؟!

کشتارگاه! کارگاه! چه دردهایی رو که بهم تحمیل نکردی! هشت ساله که

اینجام، الان یه دفعه ای به رحم اومدی؟ اصلا چرا باید برات مهم باشه؟!»

«من می خواستم درد بکشی.» لبخند غمناکی زد. این اصلا اریک نیست.

مغزم داشت ارور می داد. هیچ کار پسری که مقابلم ایستاده بود به اریک

شباهت نداشت. «چون زنده موندن و درد کشیدن بهتر از این بود که بمیری.»

«بود؟ نمی فهمم. همه تون یهویی درمورد گذشته حرف می زنید! گذشته ای

که من اصلا نمی دونم چه ربطی به من داره!!! تا دیروز من فقط یه

قربانی معمولی دیگه بودم! چی تغییر کرده؟!»

چند لحظه سکوت برقرار شد.

تا اینکه اریک ناگهان به حرف آمد و پرسید: «اون چیه دور مچت؟»

به مچ دست راستم نگاه کردم. دستبندی سیاه دورش پیچیده شده بود

که رویش دندان های نیش نقره ای رنگ یک خون آشام به چشم

می خورد.

چشم های اریک گرد شد. زمزمه کرد: «وای... نه.»

«مگه چیه؟ فقط یه دستبنده.» حتما موقعی که راسکال دستم را

گرفته بود، دور مچم بسته بودش. خواستم درش بیاورم، ولی...

جای قفلی نداشت. در نمی آمد. «ای... این یعنی چی؟!»

اریک به زمین خیره شد. «یعنی دیگه متعلق به اونی. در این صورت...

ب... باشه.» صدایش کمی لرزید. «بهت می گم چی تغییر کرده. اما...»

نفس عمیقی کشید. «در عوض باید قول بدی بدون اطلاع من از

مرگ حتمی نمی ری.»

چشم هایم گشاد شد. «از کجا بدونم بهم دروغ نمی گی؟»

«دوتا شاهد قابل اعتماد برات میارم که حرفام رو تایید کنن. خوبه؟»

«باشه.» صدایم ضعیف شده بود.

دارم خواب می بینم؟

«خب پس...» دستی لای موهایش کشید، که باعث شد به خون

آغشته و سیخ سیخی شوند. «ظاهرا مجبورم ببرمت جک رو ببینی.»