امیلی

 

 

 

اریکی که دقیقا اریک نبود دستم را گرفت و مرا در راهروهای آشنا و ناآشنای

قلعه اش جلو برد. هرازچندگاهی، قطره ای خون از گونه اش جاری می شد

و روی زمین می چکید. صدای چک چک خون هر دفعه مرا از جا می پراند.

 

«دارم می ترسم، اریک.»

چند لحظه سکوت، و صدای قطره قطره چکیدن خون روی زمین.

«از چی؟ از من؟!»

 

«تا سه می شمرم، بعدش فرار می کنی، باشه؟»

«ولی... تو و الکس چی می شین؟»

«فردا میایم دنبالت.»

«فردا. می گم... تو که نمی خوای اینجا بمونی، مگه نه؟ قول می دی باهام

بیای، اریک؟»

«از چی انقدر می ترسی؟ معلومه که میام. قول می دم.»

 

«اما اریک... او... اون... دستم رو ول کرد. هنوزم... اون توئه.»

باهام نیومد.

 

ناخودآگاه دست اریک را در دستم فشردم.

وقتی فهمیدم دارم چه کار می کنم که دیگر کار از کار گذشته بود.

از حرکت باز ایستاد، برگشت و با چشم های ریز شده چهره ام را جست و جو

کرد، بعد بدون به زبان آوردن حتی یک کلمه، به راهش ادامه داد.

و دستم را ول کرد.

کمی با انگشت هایم ور رفتم و سرانجام سکوت را شکستم: «چرا... داریم

می ریم آزمایشگاه مایکل؟ فکر کردم گفتی می ریم پیش جک.»

«خیلی دوست داری بدونی، سریع تر راه بیا.» لحنش تند نبود، ولی دستگیرۀ

در را چنان با حرص چرخاند که انگار می خواهد از جا بکندش.

با اعصاب خرد برای خودش سر تکان داد و زیرلب چیزی گفت.

انگار با خودش درگیر بود.

دو نفر که به هیچ وجه انتظار دیدنشان را نداشتم داخل آزمایشگاه،

روی صندلی نشسته بودند.

اولی الکس و دومی...

«مایکل؟!»

سرش را بالا آورد و لبخندزنان دست تکان داد. «سلام امی.»

قدمی به جلو برداشتم...

اریک با صدای بلند اخطار داد: «از الان بگم، هر گونه عواطف، احساسات،

و تماس های فیزیکی دوستانه رو در حضور من دور بریزین. بذارین برای وقتی

که من اینجا نباشم.»

سکوت مطلق حاکم شد.

الکس با اضطراب به حرف آمد: «ما برای چی اینجاییم؟»

اریک پاسخ نداد، رفت، روی زمین کنار تخت خم شد و اسکنر الکس را بیرون

کشید.

چشم های الکس گرد شد. «از کجا... می دونستی؟»

اریک فقط نیشخند زد. اسکنر را روی میز قرار داد و دستش را به طرفم دراز کرد.

«می خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»

تا به حال کسی جز الکس از من اسکن نگرفته بود. به دستش خیره ماندم.

«وای خدا. گاز نمی گیرم، می دونی.» اریک چشم هایش را در حدقه چرخاند.

«استرایک، کار خودته.»

الکس با تردید بلند شد و کدهای اسکنر را راه انداخت. چهره اش نگران بود.

«برای چی اسکن امیلی رو می خوای؟ می تونی کدهاش رو ببینی.»

«جدیدا یه لب دوز حرفه ای استخدام کردم توی کشتارگاه، کارش حرف نداره.

یه کاری می کنه جیک آواتار هم دیگه در نیاد.»

دهان الکس خودکار چفت و بست شد. دستم را گرفت و روی مکعب اسکنر

قرارش داد.

لبم را گاز گرفتم. جریان های الکتریسیته پشت سر هم وارد بدنم می شد و

از پوستم بیرون می زد.

الکس دستم را سر جایش نگه داشت.

روند اسکن گرفتن، دردناک بود. انگار انگشت هایم را آتش زده بودند و داشتم

از درون می سوختم.

همه چیز پیش چشم هایم تار شد.

رنگ دستگاه اسکنر داشت از نظرم تغییر می کرد.

خیلی وقت پیش، سفید می دیدمش. از وقتی کد سبزم را کشف کردم،

همیشه سبز می شد.

الان...

هنوز سفید بود.

جیغ زدم. الکس مجبور شد بازویش را دورم حلقه کند تا نگذارد دستم را پس

بکشم. «چیزی نیست. الان تموم میشه.»

اریک به حرفش خندید. «اینجاست که اشتباه می کنی، استرایک. تا حالا

گذاشتی بیشتر از چند ثانیه بهش دست بزنه؟»

«درد اسکن می تونه جون آواتار رو بگیره! اگه نمی دونستی بدون!»

«واسه همین من اینجام.» اریک دستش را روی شانه ام گذاشت.

اشکم داشت در می آمد. سوزش به قدری زیاد بود که نمی توانستم حرف

بزنم.

اسکنر سبز شد.

نفس نفس زدم: «سبزه. رنگ کدم هم سبزه...»

حالا که رنگ کدم ثبت شده بود، الکس دستم را رها کرد، ولی دست اریک

بلافاصله جایگزینش شد.

جیغ کوتاهی کشیدم.

کوتاه، چون...

درد کمی بعد... محو شد.

چیزی روی دستم ریخت. خون بیشتری داشت از چشم های اریک جاری

می شد. با این حال، عین خیالش هم نبود. «خوب نگاه کن.»

رنگ اسکنر تغییر کرد.

بنفش.

حتما واسۀ اینه که اریک دستم رو گرفته. آره، همینه...

گفت و گوی جدیدی را به خاطر آوردم:

 

«چشمات داره خون میاد دوباره.»

«دست گل تو و راسکال جونته

«چی؟ اریک! واقعا فکر می کنی تقصیر منه؟»

«می دونم نیست. فقط چون دستم به اون نمی رسه دارم سر تو خالی

می کنم.»

«بذار برات درستش کنم.»

«آها. اون وقت چطوری دقیقا؟»

 

صدای اریک رشتۀ خاطراتم را پاره کرد: «استرایک، اون یکی دستش رو بگیر.»

«به کشتنش می دی!»

«معمولا راه های خلاقانه تری واسه قتل به کار می برم. کاری که گفتم بکن.»

وقتی الکس دستم را گرفت، اسکنر قرمز شد.

 

«راه خروجی نداریم، گیرمون انداخته ن. متاسفم اریک.»

«خب، استرایک، محض اطلاع من دیگه تعطیلم. امیلی؟»

«بسپارش به من.»

«وایسا... من نبودم چیزی شد؟ امز می خوای چی کار کنی؟!»

«اسکلت ها آدم محسوب نمی شن. می تونم کدهاشون رو از وسط بشکافم.»

 

صدایم در آمد: «امکان نداره!»

اریک نجوا کرد: «تازه اولشه.»

الکس با قیافه ای که عذاب وجدان ازش می بارید، نزدیکتر شد و دست هایش

را دور شانه هایم حلقه کرد.

اسکنر صورتی شد.

 

صدای موسیقی به قدری بلند بود که خیلی ها گوش هایشان را گرفته بودند.

«حالا چی کار کنیم؟!»

«نمی دونم.»

«فکر نکنم تا حالا این رو از دهنت شنیده باشم، اریک!»

«دیگه شرمنده دیگه. در اینجور شرایط کدم به کار نمیاد...»

«نمی تونی از وسط نصفش کنی؟!»

«اگه بمیره، دستگاه پخش موسیقیش تا ابد آهنگ پخش می کنه! همه دیوونه می شن!»

«اگه نزدیکم کنی، می تونم مشکل رو حل کنم.»

«امیلی، رک و پوست کنده بهم بگو چی تو سرته.»

 

سرم را تکان دادم. اشک بی اختیار از صورتم پایین ریخت. دستم داشت در

دست اریک می لرزید.

خون بیشتری رویم پاشیده شد.

الکس با صدایی گرفته گفت: «این کارها لازم نیست. می تونی فقط بهش

بگی...»

«انجامش بده.»

الکس سر جایش ماند.

اریک تکرار کرد: «انجامش بده استرایک. می خوام ببینه.»

الکس ناله ای کرد و گونه ام را بوسید.

اسکنر آبی شد.

 

«اعتراف می کنم که... از نفس افتادم.»

«راسکال! خواهش می کنم! دارن بهمون می رسن، باید بیای!»

«می تونم زمان بخرم. فکر کنم سه چهارتا کد دیگه واسه م مونده.»

«بدون تو نمی رم! اصلا می دونی چیه؟ منم یه دونه دارم.»

درخشش آبی رنگی محیط اطرافم را روشن کرد.

قطعات فلزی کنار هم قرار گرفتند و موتور سیکلتی مشکی رنگ و عجیب

ساختند.

 

خاطرات پی در پی بهم هجوم می آوردند، ولی بدتر از آنها، احساساتشان بود.

ترس، غم، اندوه، نگرانی، و پشت همه شان، عشق.

عشقی که داشت قلبم را می سوزاند و تکه تکه اش می کرد.

یک هدف. یک امید. یک زنجیر ارتباطاتی که بین من و تمامشان کشیده

می شد.

اریک، الکس، راسکال...

ما همه میان اقیانوسی از درد و رنج، برای رسیدن به ساحل...

تقلا می کردیم.

اقیانوسی که دیگر... چیزی ازش به یاد نمی آوردم.

به گریه افتادم. «بس کنین... خواهش می کنم.»

الکس پشت سرم گفت: «دیگه بیشتر از این نمی تونم.»

اریک پوزخند زد و تایید کرد: «به هر حال بیشتر از این بخوایم پیش بریم

اوضاع بی ریخت میشه.»

دست هایم را ول کردند.

چشم هایم سیاهی رفت، تعادلم را از دست دادم و...

همه جا تاریک شد.