مرگ حتمی پارت بیست و دو و نیم ،-،

جک
جک خائن -_-
می دونم کد آبی جنابعالی بود که راه فرارم رو بست.
اریک رسما منو زیر زمین زندانی کرده.
اونم با کد خودم! خوووودممممم!
این پایین بدجوری سرده، ولی به زودی از آتیش خشمم به جوش میاد.
یه کاری نکن بزنم قلعه رو روی سرتون پایین بیارما!
عین بچۀ آدم منو بیارین بیرون! -_-
حیرت زده به مانیتور چشم دوختم. پیام ها را برای بار چهارم خواندم.
کد آبی من؟
درک زیر زمینه؟ این اصلا یعنی چی؟
تا خواستم جوابی تایپ کنم، در باز شد. سریع پیام هایم را بستم.
ولی ظاهرا چشم های عقابی بعضی ها بیش از حد تیز بود.
«خب خب... می بینم که با دشمن نامه نگاری می کنی. یه توضیح درست
درمون بهم بدهکاری، جک.»
احساس کردم هوای آزمایشگاه از ترس خشم سرد درون صدای اریک، از
مثبت بیست و پنج درجه به منفی هزار رسید. «نامه نگاری؟ من؟ ک... کدوم
دشمن؟»
«حتی فکرشم نکن. یه مدرک معلق بالای سرته، یکی دیگه هم توی کامپیوترت
هست. اگه بخوای مجبورم کنی به رخت بکشم بدجوری وقتمون تلف میشه.»
چهرۀ اریک زیر لایه ای از خون تازه و قدیمی به قدری بی تفاوت بود که مو به
تنم سیخ کرد. «یه دقیقه بهت وقت می دم قانعم کنی از کشتنت صرف نظر
کنم.»
چشم هایش داشت خون می آمد و به تهدیدش قوا می بخشید. «اریک،
باید...»
«پنجاه و هفت ثانیه.»
«خواهش می کنم آروم باش. باور کن نمی خوای حرفام رو بشنوی.»
نگاه تهدیدآمیزی بهم انداخت. ادامه دادم: «بهونه ای ندارم که حالت رو بهتر
کنه، دروغم که نمی ذاری بگم. خب... انتظار داری چطور از خودم دفاع کنم؟!»
«یعنی انقدر راحت از جونت می گذری؟» سرش را با ناباوری تکان داد. زیرلب
گفت: «همه تون احمقین.»
کنجکاو شدم. «یعنی چی همه تون؟ چیزی شده؟»
خشم درون چشم هایش می توانست میلیون ها تن آهن را ذوب کند. «سوال
رو با سوال جواب نمی دن. به چه حقی دراکولا رو آوردی اینجا؟»
«دراکولا شاید دشمن تو محسوب بشه، ولی دشمن امیلی نیست.»
چشم هایش را ریز کرد. «و این دقیقا یعنی چی؟»
سکوت کردم. نمی دانستم چطور جواب بدهم که عصبانی ترش نکنم.
«جک. ابر بالای سرت داره به جات حرف می زنه.» لبخند ملیحی تحویلم داد.
«نترس، از اینی که هستم عصبانی تر نمی شم. فوق فوقش به پات شلیک
می کنم دیگه.»
دست هایم خود به خود دور پاهایم حلقه شد. «اریک!»
«چهارصد و بیست و پنج، دیگه داری می ری رو مخم. به حرف میای، یا برم
دنبال تفنگ؟»
مطمئن نبودم شوخی می کند یا جدی جدی قصد دارد ناکارم کند، خود این
مسئله به تنهایی مرا می ترساند. «به این فکر کردی که... اتفاقی که افتاده،
شاید به نفع همه مون باشه؟ اگه امیلی به مدت با راسکال وقت بگذرونه...
شاید... یادش بیاد.»
اریک خندید. اما واضح بود خنده اش مصنوعی است، چون چشم هایش از نفرت
لبریز بود. «قرار نیست یادش بیاد. نمی خوایم هم که یادش بیاد. یادت رفته
دفعۀ پیش چی شد؟»
«دقیقا واسۀ همین راسکال رو راه دادم، چون تو از اون موقع انقدر محتاط شدی
که...» می ترسی حتی باهاش حرف بزنی. حرفم را خوردم. «یعنی...
می خوای تا ابد امیلی رو اینجا نگه داری؟ تا بیان ببرنش؟»
به نقطه ای روی دیوار خیره شد و لب هایش را روی هم فشار داد.
صبر کن...
«واقعا قصد داشتی همین کارو بکنی؟!!!»
تشر زد: «معلومه که نه!»
دروغگوی خوبی بود، فقط همین را می توانستم بگویم. «دیگه در مورد چی بهم
دروغ گفتی، هان؟ الکس؟ چالشت با امیلی توی استار استرایک؟ کشتن
امیلی، در صورتی که بهم قول داده بودی این کارو نمی کنی؟! حالا کی به
کی خیانت کرده؟»
به زمین خیره شد و با صدایی آرام پرسید: «پس این تلافیه؟»
«نیست.» آهی کشیدم. «ولی اریک... قرار شد چهارصد و بیست و پنج باشیم،
نه چهارصد و بیست و دو.»
سرش را بالا آورد. دهانش را باز کرد ولی بعد منصرف شد و دو مرتبه به زمین
چشم دوخت.
پافشاری کردم: «بدترین اتفاقی که می تونه بیفته چیه؟ که راسکال گازش
بگیره؟ خب، فکر نکنم حتی اگه این اتفاق هم بیفته مشکلی براش پیش بیاد.»
سرش را تکان داد. «می دونم.»
«پس مشکلت چیه؟»
سوالم را نشنیده گرفت. «باشه، قانع شدم نکشمت.» در آزمایشگاه را باز کرد.
اول فکر کردم می خواهد برود، ولی بعد دیدم چیزی را داخل کشید.
یکی از برانکاردهای بیمارستان، که کسی رویش دراز کشیده بود.
«واو واو واو! چی کار می کنی؟» طاقت دیدن خون را نداشتم.
«انقدر نازپرورده بازی در نیار، جسد که نیست!» در را بست و برانکارد را هل داد
تا به دیوار بچسبد.
«دارم خون می بینم! خووووون!»
«خون منه، نه خون خودش. وای، محض رضای جهنم!» دستم را کشید و به
طرف برانکارد هلم داد. «چشم هات رو باز کن، جک.»
پلک هایم را محکم تر روی هم فشردم. «نمی خوام، مثل کابوس می مونه...»
«می گم طرف زنده ست! هیچیش نیست! نگاه کنننننن!»
بااحتیاط، از لای پلک های نیمه بسته نگاهی انداختم.
چشم هایم کامل باز شد.
«امیلییییییییییییی؟!»
بی اختیار عقب پریدم، ولی دست های اریک دورم پیچید و سر جایم نگهم
داشت. «آروم. نمی خوای که بیدار شه، مگه نه؟»
«ا... اریک... ل... لطفا... شلیک توی پا رو به این ترجیح می دم!»
بی صدا خنده ای کرد و سرم را به زور سمت برانکارد برگرداند. «چیزی نیست.
ببین بیهوشه؟» نیشخند زده بود و داشت همان لحنی را به کار می برد که
مادران حرفه ای برای آرام کردن کودکان وحشت زده شان به کار می برند. بعد
اضافه کرد: «البته فعلا.»
با سوء ظن از گوشۀ چشم براندازش کردم. «و... میشه توضیح بدی چرا
بیهوشه؟»
شانه بالا انداخت. «بعد از اینکه کدهاش رو تغییر دادی، بهت می گم.»
فکر کنم ابر بالای سرم در این شرایط ارور زیبایی به نمایش می گذاشت.
«چی... چی کار کنم؟!»
«برات هجی کنم؟ می خوام گیمرش کنی.» چشم هایش را بست و
لبخند معصومی روی صورتش نشاند. «مگه خودت همین رو نمی خواستی؟»
عجب غلطی کردما... «نه اینطوری! نه... به دست خودم!»
«مگه بهترین مهندسم نیستی خیر سرت؟ کی بهتر از تو؟»
ابرم با شنیدن جمله اش، شروع به پخش آهنگ کرد:
کی بهتر از توووو، که بهترینی؟ @-@![]()
تو ماه زیبای روی زمینیییی ^-^![]()
تو قلب من بااااش، تا که بفهمی 0-0![]()
چه دلبرانه *^*، به دل می شینی *-*![]()
چشم های اریک از حدقه بیرون زد.
دست هایم را وحشیانه بالای سرم تکان دادم. «ساکتش کنننننن!»
در کمال تعجب، این یکبار هم که شده، ابر به حرفم گوش کرد و موسیقی
قطع شد.
سکوتی که بینمان به وجود آمد، از آهنگ بدتر بود.
اریک همچنان به من خیره نگاه می کرد.
احساس کردم گونه هایم دارند گر می گیرند. «حرفی راجع بهش نمی زنیم.»
«نمی دونستم... ذهنت انقدر منحرفه.» نیشش داشت آرام آرام تا بناگوش باز
می شد. «اصلا به حرفام گوش می دادی یا تمام مدت توی سرت آهنگ پخش
می شد؟»
«گفتم. حرفی. راجع بهش. نمی زنیم.»
سرش را با حالتی کنجکاو کج کرد. «راستش رو بگو، این اتفاق چندبار در روز
میفته؟»
«اریک!» صورتم داشت سرخ و سرخ تر می شد، شانه های اریک را گرفتم و
از آزمایشگاه بیرون کردمش. با دست هایم حرکتی شبیه به کیش کردن یاکریم
انجام دادم. «برو، دور شو ای شیطان پلید. بذار به کار مقدسم برسم.»
«اوه، پس یهویی شد مقدس، ها؟»
حتما دیگه مثل انار شده م. «می گم برووووووووو!»
در را محکم بستم.
صدای خندۀ اریک تا دو سه دقیقه ای ادامه پیدا کرد.
وقتی بالاخره قطع شد، آهی از سر آسودگی کشیدم.
برگشتم؛ یک جفت چشم درخشان قهوه ای رنگ بهم زل زده بود.
نفسم در سینه ام حبس شد. ناخودآگاه عقب تر رفتم و خودم را به
در چسباندم.
امیلی چندبار پلک زد. «جک... تویی؟!»