مرگ حتمی پارت بیست و سه

امیلی
دنیا با نوری سفیدرنگ، چراغ های مهتابی روی سقف، و صدای غلتیدن چرخ
روی زمین کاشی کاری شده، به استقبالم آمد. داشتم روی تختی چرخدار
حمل می شدم. این راهروها را نمی شناختم.
گردن کشیدم. اریک کسی بود که داشت برانکارد را دنبال خودش می کشید.
قلبم ریخت. سرم را سر جایش برگرداندم، چشم هایم را بستم و وانمود کردم
هنوز بیهوش هستم.
خاطره ای از دوران کودکیم به یاد آوردم:
«امز؟ امزی؟ خوابی؟»
«هممم؟ نه.»
«اریک دوباره یه جوری شده.»
سیخ در رختخواب نشستم. «چی؟ چه جوری شده؟»
«نمی دونم... گفت دیروز نزدیک بوده از بالای یه پشت بوم هلت بده پایین.
حالا هم حالش خوب نیست می خواد تنها باشه.»
«ولی... من که می دونم دست خودش نبود...»
«شاید بهتره به خودش بگی. رفت بالا پشت بوم.»
عرق سردی روی تنم نشست. «چ... چرا اون بالا... نکنه...؟»
«از همین می ترسم.» چشم های الکس گشاد شده بودند. «در رو رومون قفل
کرده، نتونستم بازش کنم. باید کمکش کنی امز... لطفا.»
لبم را گاز گرفتم. توهمه. مثل رویا می مونه، واقعی نیست.
محاله همچین اتفاقی افتاده باشه.
صدای باز و بسته شدن دری را شنیدم. اریک رفت. مدتی تنها و بی حرکت
ماندم.
تصمیم گرفتم آرام از جایم بلند شوم و نگاهی به اطراف بیاندازم، ولی...
مچ دست ها و پاهایم به برانکارد بسته شده بود. آن هم با بند چرمی
مستحکمی که توی پوست فرو می رفت.
مگه اریک می خواد چی کارم کنه؟ نفس هایم تندتر شد. باید یه کاری بکنم.
آخرین چیزی را که به خاطر می آوردم مرور کردم. رنگ های اسکنر در ذهنم
نقش بسته بود.
بنفش، قرمز، آبی، صورتی، سبز.
نمی دانستم چه معنایی ممکن است داشته باشند. اسکنر قرار بود رنگ کدم
را ثبت کند، ولی به جای یک رنگ، چند رنگ تحویلم داده بود.
و خاطراتی که هر کد با خودش آورد...
درد داشت. خیلی درد داشت.
چیز دیگری هم ذهنم را مشغول کرده بود: الکس؛ و اینکه چطور هربار به من
نزدیک تر می شد، رنگ اسکنر تغییر می کرد.
تحلیل تمام این افکار در حالیکه به یک برانکارد چفت و بست شده بودم، سخت
بود. ولی از طرف دیگر، نمی توانستم مغزم را خاموش کنم.
بالاخره در باز شد و به داخل کشیده شدم.
چیزی نمی دیدم، ولی گفت و گوی جک و اریک را کامل شنیدم.
صدای جک. آشناترین صدایی که تا آن لحظه شنونده اش بودم.
صدایی که همیشه و در تمامی مرحله های مرگ حتمی پخش می شد.
وقتی در پشت سر اریک بسته شد، چشم هایم را گشودم.
و سرانجام، جک معروف را ملاقات کردم.
«جک... تویی؟!» از شدت تعجب پلک زدم.
موهای قهوه ای متمایل به نارنجی داشت، چشم های آبی کریستالی، و
پوست سفیدی که به وضوح سرخی گونه هایش را آشکار می کرد. وقتی
چشم هایم بسته بود، از موضوع ابر به هیچ وجه سر در نیاوردم، ولی حالا
می دیدم که ابری غول آسا بالای سرش مثل اقیانوسی در تلاطم است.
دهانش کمی باز مانده بود، مثل ماهی منجمد شده ای زیر آب. «اممم...
س... سلام.»
ابر، نوشته ای را به نمایش در آورد:

فراموش شدنی نیستم. 0-0
نوشتۀ عجیبی بود، گیجم کرد. «ببخشید... ما... هم رو می شناسیم؟»
«چیییییی؟ نه! معلومه که نه! تا حالا منو ندیدی.»

به ابرش نگاه معناداری انداختم.
چشم هایش را بست و ناله ای کرد. «م... میشه بذاری چشم هات رو ببندم؟»
باز هم پلک زدم. «چرا؟»
«من نمی تونم افکار تو رو بخونم، فکر نمی کنی عادلانه باشه که تو هم
نتونی؟» نفس لرزانی کشید. «خ... خواهش می کنم... اینطوری یکم...
معذبم.»
واضح بود که دارد عذاب می کشد. قیافۀ آواتارهایی را به خودش گرفته بود که
شنیده اند قرار است برای شکنجه شدن به کشتارگاه فرستاده شوند.
نمی دانم چرا، ولی دهانم باز شد، و جوابی که ازش بیرون آمد چیزی بود
که انتظارش را نداشتم: «باشه، ولی باید دست و پاهام رو باز کنی.»
«قبوله.» جک هم متعجب شد و هم آسوده خاطر. یکی از کشوهای میزش را
باز کرد و پارچه ای را که مثل شال گردن بود بیرون کشید، به همراه یک
سیم چین. کنار برانکارد آمد و بندها را پاره کرد. شال را هم دستم داد.
با تردید روی صورتم بستمش. «پس واسه همینه که هیچکس هیچ وقت تو رو
ندیده.»
«حالا نه هیچکس... ولی... آره.»
با عقل جور در میاد، اریک که نمی خواد همۀ رازهای مرگ حتمی لو بره، جک
هم مهندس فنیه، همۀ فوت و فن های بازی رو می دونه. اگه کسی ازش
اطلاعات بگیره...
می تونه در مقابل اریک پیروز بشه!
این فکر هم هیجان زده ام کرد و هم وحشت زده. سعی کردم از سرم بیرونش
کنم... «تو می دونی چطور میشه اریک رو شکست داد؟» خیلی ساده و زیبا،
سعی و تلاشم با شکست مواجه شد.
جک خندید. «تو که خودت شکستش دادی، من باید ازت بپرسم چطور.»
به کمک خود تو تونستم.
چند دقیقه سکوت حاکم شد. به ظلمات محض خیره شدم.
خاطرۀ جدیدی داشت کم کم از اعماق سرم بیرون کشیده می شد...
جک سکوت را شکست: «خب... تو ایلین بودی، مگه نه؟ همونی که توی
استار استرایک ازم کمک خواست.»
نکنه به اریک بگه با کمک اون برنده شدم؟! آب دهانم را قورت دادم. «اسم من
امیلیه.»
«فکر نمی کنی اگه می خواستم به اریک بگم، تا الان می گفتم؟»
درنگ کردم. «ظاهرا می تونی ذهنم رو بخونی.»
«فقط حدس زدم.» صدای قدم های جک می گفت دارد ازم فاصله می گیرد.
قلبم از ترس به قفسۀ سینه ام مشتی کوبید. دستورات اریک را به یاد آوردم.
پرسیدم: «گیمر... یعنی چی؟»
صدای پایش قطع شد. «حرف هامون رو شنیدی.»
اعتراف کردم: «بله. میشه... بهم بگی چی کار می خوای بکنی؟ کدهام رو
دست کاری می کنی؟»
با صدایی آرام پاسخ داد: «نه دقیقا.»
دستم را بالا بردم تا شال را از جلوی چشم هایم بردارم.
به سرعت مچ دستم را گرفت و متوقفم کرد. «ما توی مرگ حتمی چهار نوع
نقش داریم: بازیکن، قربانی، اریک و امثال اون، و گیمر.» نفس عمیقی کشید
و ادامه داد: «گیمر، به کسی گفته میشه که بین بازی ها سفر می کنه.»
اما... چیزی که می گفت با عقل جور در نمی آمد.
مگر اینکه...
دنیایی بیرون از قلعۀ اریک وجود داشت...
و خروج از اینجا، غیر ممکن نبود...
در این صورت...
«وایسا... یعنی می گی... به جز مرگ حتمی، بازی های دیگه هم داریم؟!!!!»