امیلی

 

 

 

یک ماه اولی که قربانی مرگ حتمی شدم، بدترین ماه زندگی ام بود. طفلی

معصوم بودم که از هیچ چیز بازی خبر نداشت. کدنویسی بلد بودم، ولی فقط در

حد دختربچه ای هفت ساله که پدر و مادرش زبان های کدنویسی بهش یاد

می دادند و هر شب برایش کتاب های علمی تخیلی می خواندند که پر از

هکرهای خوب و بد بود.

با چشم هایی کنجکاو و قلبی پاک، پا به دنیایی ناشناخته گذاشته بودم و

نمی دانستم قرار است همینجا بزرگ شوم و شخصیت جدیدی برای خودم

بسازم. از تمام دردهایی هم که قرار بود بکشم، غافل بودم.

یک ماه کامل را به تنهایی، گیجی، و افسردگی گذراندم. روزها در کارگاه عرق

ریختم و شب ها با گریه به خواب رفتم.

بیشتر وقت ها کابوس چشم های ارغوانی اریک را می دیدم.

تا اینکه با مایکل آشنا شدم، یکی از مهندسان بازی مرگ حتمی، که درخواست

داده بود مراقبم باشد.

مایکل، نه تنها راه و چاه زنده ماندن در مرگ حتمی را بهم یاد داد، بلکه

کدنویسی ام را هم تقویت کرد. خودش معمولا هیچ وقت کد نمی نوشت، مگر

وقت هایی که نیاز بود از کد آبی اش استفاده کند، ولی به قدری درمورد کدها،

رنگی و بی رنگ، اطلاع داشت که  حد نداشت.

به لطف مایکل، حدود شش ماه بعد که  الکس را ملاقات کردم، کد سبزم را پیدا

کرده بودم و می توانستم کنترلش کنم.

در کل، مایکل برایم چیزی بیشتر از یک دوست بود. آواتار بزرگسالش باعث

می شد حس کنم قابل اعتماد است و می شود رویش حساب باز کرد. او

همین الان هم مربی ام محسوب می شد...

ولی روحم هم خبر نداشت که در تمام این مدت گیمر بوده و برای اریک کار کرده

باشد.

بدون به زبان آوردن حتی یک کلمه، مایکل مرا به بیرون از آزمایشگاه جک

راهنمایی کرد.

تا به حال چنین سکوتی بینمان پیش نیامده بود، چون برخلاف همیشه، حس

پشت لب های بسته مان غیر قابل پیشبینی بود.

از چند راهرو گذشتیم. همۀ درها به آزمایشگاه های مختلف باز می شد.

اما چشم من فقط به پشت کلۀ مایکل دوخته شده بود. منتظر بودم چیزی

بگوید. توضیحی، بهانه ای...

ولی به حرف نیامد.

دست راست اریک...

بالاخره سکوت را شکستم: «نمی خوای چیزی بهم بگی؟»

«نه، ولی ظاهرا تو می خوای.» قدم هایش را تندتر کرد. «بهت هشدار داده

بودم، توی مرگ حتمی نمیشه به هیچی اعتماد کرد.»

پارچۀ حوله مانند را بیشتر دور خودم پیچیدم و سعی کردم هم پای مایکل راه

بروم. «خودت داری می گی بهت اعتماد نکنم؟!»

از روی شانه اش نگاهی بهم انداخت. «دارم می گم به حدس هات درمورد من

اعتماد نکن.»

اخم کردم. «داری مثل دیوونه ها حرف می زنی.»

لبخند زد. «یه نگاه به اطرافت بنداز امی، تو توی کامپیوتری! این خودش

دیوونگیه. به عصر دیوونه ها خوش اومدی.» مچ دستش را در هوا چرخاند.

کلاهی سیاه و براق کف دستش ظاهر شد. آن را با چرخشی نمایشی روی

سرش گذاشت. «شبیه کی شدم؟»

اون دفعه یه داس اومد توی دستش. این دیگه چه کدیه؟ پلک زدم. «کلاهدوز

دیوانه؟»

متفکرانه اخم کرد. «قصدم مایکل جکسون بود، ولی اینم خوبه.» دری را باز کرد

و مرا به داخل اتاقی تاریک کشید.

صدایم در آمد: «می خواستی الکس رو بکشی!»

«حماقت کردم. عوضشم خودم مردم، عدالت برقرار شد.»

با به یاد آوردن صحنۀ از وسط نصف شدنش، حالت تهوع بهم دست داد. «چرا

می خواستی بکشیش؟!»

«انقدر سوال نپرس. می خوای دوباره دو شقه بشم؟»

درخواستش خیلی بی جا بود. مثل کمپوتی شده بودم که بی نهایت سوال

داخلم چپانده بودند و داشتم منفجر می شدم. چطور می توانستم ساکت

بمانم؟! تا خواستم دهانم را باز کنم، صدای قدم ها و چرخیدن چرخ روی زمین

توجهم را جلب کرد.

مایکل دستش را بالا نگه داشت و نور آبی رنگی سمت صداها انداخت.

جیغ آوا در آمد: «چی؟ کی؟ کجا؟ کِیییی؟» با دیدن نور، دست و پایش را گم

کرد و روی زمین لیز خورد.

مایکل بلافاصله به کمکش شتافت و بین زمین و هوا گرفتش.

آوا دوباره جیغ کشید: «معلوم هست چی کار می کنی؟ سکته کردم!» پلک زد.

«اوه، استاد شمایی؟ فکر کردم...»

استاد؟!

چشمم به ویلچری افتاد که آوا داشت تا چند لحظه پیش هلش می داد.

بئاتریس دستی زیر چانه اش گذاشته و رویش نشسته بود. «سلام مایکل.»

«تریس؟» مایکل با حیرت به پاهای بادپیچی شدۀ بئاتریس خیره شد. «چی

شده؟»

آوا با لحنی که در آن اندوه موج می زد جواب داد: «بهش گفتم تو کار اریک

دخالت نکنه...»

«تا فردا خوب میشه.» نگاه بئاتریس به نگاهم گره خورد. «امیلی؟»

مایکل قدمی به عقب برداشت و کنارم ایستاد، هرچند نگاه نگرانش روی

بئاتریس ماند. «گیمر جدید.»

آوا دستش را جلوی دهانش گرفت. «واقعا؟!»

بئاتریس وحشت زده به نظر می رسید. «چرا؟»

با تردید پرسیدم: «چیز بدیه؟»

مایکل به سرعت گفت: «البته که نه. خیلی هم عالیه.»

بئاتریس با اخم مخالفت کرد: «جز اینکه ممکنه بمیره و ما...»

آوا پرید وسط: «و ما رو هم به کشتن بده!»

با چشم های گرد شده بهشان زل زدم.

مایکل کلاهش را در دستش چرخاند. «خانوما، لطفا نترسونینش، میشه؟»

دستم را گرفت و در دست آوا گذاشت. «فعلا بهش کمک کنین آماده بشه.»

«آماده بشم؟ برای چی؟»

ولی مایکل پاسخی نداد. با دخترها تنهایم گذاشت و رفت.

آوا با تنفر به پارچۀ خونین دور بدنم چشم دوخت، زیرلب به اریک دشنام رکیکی

داد. «ایشالله سر خود حرومزاده ش بیاد یه روزی، بفهمه نباید آواتار دیگران رو

دستکاری کرد.» با لحن نرم تری رو به من گفت: «بیا بریم.»

«ک... کجا؟»

«تا کی می خوای اونطوری این ور اون ور بری؟ باید تمیزت کنیم.»

مرا به گوشۀ اتاق برد و دری را باز کرد. برای اولین بار پس از یک عمر، با دوشی

فسقلی چشم در چشم شدم. کمی طول کشید تا نام آن مکان به ذهنم خطور

کند: حمام.

فکر کنم بلند به زبان آوردمش چون آوا خندید. «بله، حمااااااااام. برو تو.» هلم داد

داخل و در را بست.

 

می دانم مسخره است ولی... یادم رفته بود چطور باید حمام کنم.

قطرات آبی که روی سرم می ریخت، هر کدام مثل پتکی بود که تا اعماق

جمجمه م فرو می رفت.

و ظاهرا راه زیادی را باید طی می کرد، در سرم احساس پوچی می کردم.

یه چیزی کمه.

حس ششمم آرام و قرار نداشت. داد می زد یکجای کار می لنگد.

آخرین باری رو که حموم رفتم یادم نیست.

اون موقع بچه بودم حتما مامانم می بردتم حموم.

سوال بزرگتری در سرم به وجود آمد:

اصلا مادرم چه جور آدمی بود؟

هیچ چیز از خانواده ام یادم نمی آمد.

برای هر در قفل شده ای، یه کلید هست. می دانستم این جمله را کسی بهم

یاد داده. شاید یک نفر که زمانی خیلی دوستش داشتم. شاید پدر، یا مادرم.

اما مثل این بود که خاطراتشان را به کل از کله ام جدا کرده و دور ریخته باشند.

زندگیم توی دنیای واقعی چجوری بود؟

نمی دانستم چطور تا آن لحظه به این چیزها فکر نکرده ام.

با هر بدبختی بود، خون خشک شده را از بدنم جدا کردم. در کمال شوربختی،

لحظه به لحظه بیشتر یادم می افتاد که بدنم تغییر کرده. پوستم بی نقص شده

بود. هیچ یک از جاهای زخمی که از زمان کشتارگاه روی بدنم نقش بسته بود،

به چشم نمی خورد.

و... چیز دیگری هم بود که غیبتش غیر قابل انکار بود...

قبلا، روی قفسۀ سینه ام، کمی پایین تر از جایی که قلب دیجیتالی ام قرار

داشت، جمله ای حک شده بود، با آهن داغ و به دست لیدیا، سرپرست

کشتارگاه:

اگر جریک جنون نداشت، اریک به قدرت نمی رسید.

معنی اش را نمی دانستم، جرات هم نکردم چیزی راجع بهش به اریک بگویم.

ولی حالا که محو شده بود، حس عجیبی پیدا کردم.

انگار سرنخ معمایی را از دستم بیرون کشیده بودند و از این بابت

احساس شکست خوردگی داشتم.

سرم را برای خودم تکان دادم. دیوونه بازی در نیار.

چند دقیقه بعد، آوا در زد و از لای در نیمه باز، لباس های تا شده ای تحویلم

داد. قبل از اینکه دستش را بیرون بکشد، کدی را اجرا کرد و بدنم خشک شد.

تشکری ازش کردم و لباس ها را پوشیدم. این هم خودش تجربۀ جدیدی بود،

بالاخره لباسی به جز لباس قربانی ها روی تنم جا خوش می کرد.

پارچۀ لطیف و آبی رنگ بدن جدیدم را پوشاند.

تی شرت آبی رنگی که رویش تصویر ده ها ستارۀ طلایی نقش بسته بود، و

شلوار راحتی که پارچه ای نرم و زرد رنگ داشت.

وقتی بیرون آمدم، آوا یک جفت کتانی جین هم دستم داد. سر تا پایم را

بررسی کرد و در نهایت گفت: «بهتر شد، هر چند به نظرم بهتره موهات رو

ببافیم.»

بئاتریس لبخند کوچکی تحویلم داد. «بهت میاد.»

حدس می زدم لباس های تنم متعلق به بئاتریس باشند. «ممنونم.»

آوا نچ نچی کرد و کش موهایم را با حرص از میان کپه ای گره بیرون کشید.

«این دیگه چه وضعشه؟ این موها تا حالا شونه به خودشون ندیده ن؟»

کمی خجالت زده شدم. ولی از طرفی هم، می دانستم درست نیست

اینطوری درمورد ظاهرم صحبت کند. مگر تقصیر من بود که تا چند دقیقۀ پیش

قربانی بودم؟

آوا پس از ساعت ها تلاش و کوشش بسیار، موهایم را تحت کنترلش در آورد و

بافت تمیزی برایشان بهم زد. «عالی.»

حس عجیب اما خوشایندی بهم دست داد. «ممنون... ولی برای چی...؟»

«واووووو، شما دخترها واقعا کارِتون رو بلدینا!»

برگشتم. دی جی بوم هدفون به گوش ایستاده بود و لبخند به لب تماشایم

می کرد. «حالا شد.» قدمی نزدیکتر آمد و لبخندش بزرگتر شد. «بیشتر

شبیه خودت شدی. اممم... ببین... راسکال نمی خواست اینو انقدر زود بهت

بده ولی...» چیزی از جیبش در آورد.

میله ای شیشه ای که انتهایش انشعابی مثل کلید سل داشت. با گذشت

هر ثانیه، جریانی از رنگ های مختلف سرتاسرش را می پوشاند. رنگ هایش

مدام در حال حرکت بود.

به طرز غیر قابل وصفی برایم آشنا بود. «اون چیه؟»

بوم نگاه مهربان و کمی غمناکی بهم انداخت. «کادوی راسکال برای

تولد سیزده سالگیت؟»

«اوه.» عذاب وجدان یقه ام را چسبید. من اصلا نمی دونم راسکال چه نسبتی

باهام داره! «شاید... بهتر باشه که...»

ولی دی جی بوم همین الانش هم میله را با احتیاط پشت گوشم نصب کرده

بود. مثل سنجاق سری که راحت بین موهایم جا می گرفت. «اینم از این.»

دستی به موهایم کشیدم. یکدفعه دلم خواست لبخند بزنم. شاید دلیلش یادم

نیاد، ولی می تونم احساسات گذشته م رو حس کنم.

دی جی بوم دستش را دراز کرد. «گیمر شدنت رو تبریک می گم.»

یک چیزهایی داشت دستگیرم می شد. «تو هم گیمری؟»

نیشخند زد. «اونم چه گیمری! اینو بذار گوشِت.» هدفونش را روی سرم تنظیم

کرد.

آهنگ پر شور و هیجانی که شروع به پخش شدن کرد، باعث شد حس کنم

دارم به پرواز در می آیم. «خیلی... قشنگه!»

«تو نوشتنش کمک کردی.»

«واقعا؟!»

دستم را در دستش گرفت و لبخند درخشانی زد که می توانست کل قلعۀ

تاریک و پر از بدبختی اریک را روشن کند. «الهامم بودی.»