الکس

 

 

 

جالب است بدانید تا چند روز پیش، بدترین اتفاقی که ممکن بود برایم بیفتد،

نشستن در استار استرایک و سر و کله زدن با یک مشت آواتار بی فرهنگ بود.

به کشتارگاه فرستاده شدن هم ترس و وحشت خودش را داشت، ولی وقتی

امز را می دیدم که هر روز با شجاعت تمام به چشم های شکنجه گرش زل

می زند، از ترسم خجالت می کشیدم. وقتی کارم به محو شدن کشید و با

کلی تهدید از سوی اریک حالم خوب شد، خیال کردم بدترین اتفاق را از سر

گذرانده ام.

چه چیزی می توانست بدتر از نگاه کردن به بئاتریس روی ویلچر باشد در حالیکه

می دانستم وضعیتش تمام و کمال تقصیر من است؟

جواب این سوال امروز مثل پتک بر سرم کوبیده شد:

اینکه امیلی را از من جدا کنند.

برایم مهم نیست یادش هست یا نه، ولی از وقتی بچه بودیم کنار هم بزرگ

شدیم. چه در دنیای واقعی و چه در دنیای دیجیتال، با هم سختی کشیدیم.

بعد از حدود پانزده سال کنارش بودن، فکرش را هم نمی کردم رفتنش انقدر

روی من تاثیر بگذارد. مثل این بود که بخشی از وجودت را از دست بدهی.

بخشی حیاتی، که نبودنش نفس کشیدن را برایت سخت می کند.

دیگر برایم اهمیت نداشت مرا به خاطر بیاورد یا نه، مهم این بود که من

می دانستم.

می دانستم، و این بار، اگر ازم می پرسید، حاضر بودم دهان باز کنم و بهش

بگویم.

همین کافی بود.

 اگر گیمر شدن می خواست بینمان فاصله بیندازد، من هم گیمر می شدم.

مگر چقدر می توانست سخت باشد؟

ظاهرا به اندازه ای که سه موجود قوی هیکل به جونت بیفتن.

باید اعتراف می کردم که جان رابین را دست کم گرفته ام.

سه جانور دودی، دندان قروچه کردند و به طرفم خیز برداشتند. یورتمه کنان

هجوم آوردند. تقریبا پنج برابر من قد داشتند و باید گردن می کشیدم تا بتوانم

چشم های توخالی شان را ببینم.

به دویدن ادامه دادم.

به اولین موجود رسیدم، پاهایم را روی زمین سر دادم و با سرعت از

زیر شکمش عبور کردم. وقتی بالا آمدم، دم دومی نزدیک بود نصف صورتم را

از جا بکند.

سومی که در هوا شناور بود، با چنگال های فولادینش، پشت یقه ام را چسبید

و مرا از روی زمین بلند کرد.

صدای جیغ کوچکی از آن پایین شنیده شد.

امیلی با چشم های وحشت زده بهم خیره مانده بود. سعی می کرد از آغوش

مایکل بیرون بیاید، ولی او محکم نگهش داشته بود و قدم به قدم عقب

می بردش.

مایکل با نگاهی معنادار تماشایم می کرد. انگار می گفت: اگه از پس این

سه تا بر نیای، همون بهتر که بمیری، چون به هیچ درد امیلی نمی خوری.

قبل از اینکه هیولا بتواند محکم مرا به دیوار بکوباند، دستی روی مچش گذاشتم

و با تمام وجود فشارش دادم.

دود از دستم بلند شد.

با سر روی زمین فرود آمدم. دو موجود دیگر بلافاصله از فرصت پیش آمده

استفاده کردند. یکی شان خواست پایم را گاز بگیرد و دیگری، چنگی به پهلویم

کشید.

درد عجیبی در بدنم پخش شد. مثل نبض زدن شقیقه می ماند، ولی انگار از

اعماق استخوان هایم بیرون می آمد. عمیق تر از درد معمولی بود، ولی

قابل تحمل تر.

تا حدی که بتوانم از جایم بلند شوم.

حداقل جان رابین عادلانه بازی می کنه.

نگاه دیگری به حیواناتش انداختم. نظرم عوض شد. سه در مقابل یک؟ این

کجاش عادلانه ست؟! چی دارم می گم؟!

جان رابین فقط یک چیز بهم گفته بود: «کاری کن از خوردنت صرف نظر کنن.»

چطور باید این کار را می کردم، فقط خدا می دانست.

متاسفانه قبل از اینکه بتوانم راه چاره ای پیدا کنم، توسط یکی از موجودات

بلعیده شدم.

هشداری جلوی چشم هایم به پرواز در آمد:

شما مردید 0-0. (چقدر کارآمد هستن این هشدارها ؛-؛)

یکی از قلب ها شکست و نوری درخشان پشت پلک هایم سوسو زد. دوباره

سر پا و سالم، کمی آن طرف تر ظاهر شدم.

در کمال تعجب، دیگر خبری از موجودی که مرا بلعید، نبود.

متحیر شدم. اگر قرار بود با خوردن من نابود شوند، چطور باید بدون اینکه

هر سه جانم را از دست بدهم شکستشان می دادم؟

وقت نکردم زیاد نگران این موضوع باشم، چون دو موجود باقی مانده بی درنگ

روی سرم ریختند.

دست هایم بی وقفه روی هوا حرکت کردند و کد نوشتند. دیواری از کدهای

بی رنگ اطرافم را پوشاند و جلوی دندان هایشان را گرفت.

زیر حبابی نامرئی گیر افتاده و با دو هیولا محاصره شده بودم. نمی دانستم

چطور باید خودم را از این وضع خلاص کنم.

موجود شناور در هوا ناگهان غرشی سر داد و با صورت روی زمین افتاد.

امواج سبزرنگی دور تا دور بدنش را پوشانده بود.

سرم را بالا آوردم.

چشم های امیلی به سبزی زمرد شده بود. به بالا نگاه کرد و موجود، همزمان

به هوا پرتاب شد. قبل از اینکه بتواند به زمین بخورد، امز سراغ موجود دوم رفت.

او را هم به در و دیوار کوبید و نالان روی زمین رهایش کرد.

مایکل با آهی طولانی و شکست خورده، دست هایش را از دور بدن امیلی

برداشت. زیرلب غر زد: «چرا هیچ کس گوش شنوا نداره؟»

امز به طرفم آمد. رنگ سبز چشم هایش آرام آرام به قهوه ای تبدیل شد.

کریستال های ریز و براق مردمک هایش را احاطه کرده بود، تغییری که یادم

می انداخت او حالا گیمر شده است. با عصبانیتی که به سختی کنترلش

می کرد، گفت: «توضیح بده.»

رو به مایکل چشم هایم را ریز کردم. «مثلا قرار بود نذاری دخالت کنه.»

مایکل ابرویش را بالا برد. «قرار نبود با جان رابین بازی کنی.»

«این تنها راهش بود!»

امیلی خشمش را فرو خورد و تقریبا فریاد زد: «شما دوتا... شما چی کار...»

هیولاهای پخش زمین شده داشتند دومرتبه جان می گرفتند.

امز انگشتش را به سمتم نشانه رفت. «بهم بگو چه خبره.»

لحظه ای مکث کردم. «گفتم جبران می کنم.»

«با به قتل رسوندن خودت؟! واقعا؟! یکی شون تو رو خورد!»

«دوتا جون دیگه دارم!»

مایکل پرید وسط. «بحثتون به جاست، ولی الان وقتش نیست. دارن میان.»

امیلی دل شکسته ترین نگاهش را تحویلم داد و اعلام کرد: «ققنوس با من،

کرگدن تک شاخ با شما.»

من و مایکل با گیجی بهش زل زدیم. تصمیم گرفتم سوال هر دویمان را به زبان

بیاورم: «ققنوس و... کرگدن؟»

امز اخم کرد. «اونی که پرواز می کنه شبیه ققنوسه و اونی که شاخ داره

مثل کرگدن.»

مایکل آرام گفت: «امیلی... اونا دقیقا مثل همه ن. تو... از هم تشخیصشون

می دی؟»

امیلی متفکرانه سکوت کرد.

کم کم ایده ای داشت به ذهنم می رسید. «امز، اونی که منو خورد و از بین

رفت شبیه چی بود؟»

«شیر.»

همینه.

موجوداتی که حالا به عنوان ققنوس و کرگدن می شناختمشان به طرفمان

آمدند. امیلی خودش را از روی زمین بلند کرد و پشت ققنوس فرود آورد.

صورتش را روی زمین مالید و طوری به کله اش چسبید که انگار جانش به آن

بسته است.

مایکل با داسش به مقابله با شاخ کرگدن پرداخت.

ولی من، پنل بازیکنی ام را باز کردم و روی گزینۀ کمک کلیک کردم.

صدای کودکانۀ جان رابین نزدیک گوشم پخش شد: «سلام بازیکن! من

جان رابینم، البته هاله ش. لطفا برای درخواست راهنمایی یکبار پلک بزن.

اگه کمک دقیقی می خوای، دوبار پلک بزن، اگه...»

دوبار پلک زدم.

«نام مرحله، مشکل، کمک درخواستی! از الان بگم اگه از دستم بر نیاد انجام

نمی دم.»

به سرعت پاسخ دادم: «جزو مرحله ها نیست، چالشه. فهمیدم چطور باید ببَرم

ولی هیچ ابزاری همراهم ندارم. یه آبنبات چوبی و یه اسکنر جیبی لازم دارم.»

صدای بوق مانندی در گوشم پیچید. «این خدمات از قبل برای شما تهیه

شده، می تونید از داخل پنل/ جنگل مرموز/ ابزار آلات کمکی بهشون دسترسی

داشته باشید.»

نفس راحتی کشیدم. «ممنون جان رابین.»

صدایش این دفعه در حالیکه با شادی می خندید، خیلی واقعی به نظر

می آمد. «خواهش می کنم!»

ققنوس توانست امیلی را از صورتش جدا کند. صدایی از سر غضب سر داد و

منقارش را دور کمرش قفل کرد.

با عجله وارد بخش ابزار کمکی شدم.

اسکنر و آبنبات را برداشتم، پریدم و اسکنر را محکم بر گردن ققنوس کوباندم.

امیلی روی زمین افتاد، غلتی زد و حین بلند شدن، لگدی نثار پای کرگدن کرد.

مایکل با داسش یکی از گوش های موجود را برید.

اسکنر در دستانم لرزید و شروع کرد به پردازش اطلاعات در مورد کدهای

ققنوس. با دست دیگرم، آبنبات را بالا گرفتم. «هعی! یک گوش، اینو

می خوای؟»

کرگدن سمتم برگشت. با دیدن آبنبات نعنایی کف پاهایش را روی زمین سایید

و مثل گاوی وحشی طرفم آمد.

صورتم را پوشاندم و دستم را بالا نگه داشتم.

آبنبات درسته قورت داده شد.

و هیولا جلو رویم ترکید.

غبار زرق و برق داری در هوا پخش شد و امز را به عطسه انداخت. با حیرت

پرسید: «چطوری اون کارو کردی؟»

چوب گاز زده شدۀ آبنبات را نشانش دادم. «ظاهرا این از من خوشمزه تره.»

مایکل داسش را در هوا پرتاب کرد.

صاف بر کلۀ تنها هیولای باقی مانده فرود آمد.

نگاهی به من انداخت که به اندازۀ همیشه از شک و تردید پر نبود. «چه عجیب.

نمی دونستم خوشمزه تر از تو یافت میشه.»

«ه... هعی!» احساس می کردم گونه هایم دارند داغ می شوند.

در همان لحظۀ بی شکوه، ققنوس شانه ام را نوک زد. با منقاری غول آسا.

که یعنی، به کل دستم را از جا کند.

قبل از اینکه بتوانم داد بزنم، داس مایکل پایین آمد و مرا کشت.

امیلی جیغ کشید.

نوری تابیده شد و دوباره به زندگی برگشتم.

مایکل هیچ بهانه ای برای کارش نیاورد، فقط داس را در دستش چرخاند و بر

کلۀ ققنوس کوبید.

احساسات روی چهرۀ امز در جنگ بودند. تعجب، آسودگی خاطر، هیجان،

خشمی آتشین، و اعصابی چنان خرد که با هیچ بند و بساطی نمی شد

به هم وصلشان کرد. این آخرین حس احتمالا پررنگ ترینشان بود.

به نظر می رسید می خواهد سر از تنم جدا کند. شاید اگر فقط یک جان دیگر

برایم باقی نمانده بود، واقعا این کار را می کرد.

پرسید: «هیچکس نمی خواد به من توضیح بده اینجا دقیقا چه خبره؟!»

اسکنر اطلاعات ققنوس را کامل کرد. به صفحه اش نگاهی انداختم و بعد به

امز رو کردم. «طول عمر ققنوس چقدره؟»

«پونصد تا پونصد و چهل سال... ولی... این چه ربطی به...»

لبخند غمناکی روی لبم نشست. حاضر بودم شرط ببندم خودش هم نمی داند

نهایت سن ققنوس را از کجا و چه کسی یاد گرفته.

عددی را که روی اسکنر بود به علاوۀ پانصد و پنجاه کردم. سن ققنوس از

هفتصد هم گذشت. بلافاصله شروع به سوختن کرد و با خاکستر یکسان شد.

صدای بچه گانه ای از پشت سر طنین انداخت، با قدم های کودکانه و ساکتش،

تعجبی نداشت که متوجه حضورش نشدیم. «یا خالق تک شاخ و شکلات!

الکس استرایک، بهم نگفتی قبلا گیمر بودی!»

به جان رابین کوچک نگاه کردم. سوء ظنی در نگاهش نبود، ولی در صدایش،

چرا. «گفته بودم کسی دخالت نکنه ولی از اونجایی که سه در مقابل سه

شد...»

لبخندی دوست داشتنی زد که محال بود با حس ناخوشایند یک ثانیۀ پیشش

تطابق داشته باشد. «قبول شدی.»

و بالاخره، چیزی را که منتظرش بودم به دست آوردم، رضایت جان رابین که مرا

تبدیل به گیمرش بکند.

می توانستم همراه امیلی از قلعۀ اریک بروم.

اما... هنوز هم مانعی سر راهم بود...

نیش قرمز، صاحب داشت...

راسکال هم باید راضی می شد.