داستان های کوتاه ترسناک کاربران برای مسابقه

یکبار نصف شب از خواب بدی که میدیدم پریدم .
داشتم از جلوی آینه رد میشدم که برم تو آشپزخانه آب
بخورم که احساس کردم یک چیزی تو آینه برق زد .
برگشتم نگاه کنم که ببینم چی بود
که چهره خودم رو با چشم های قرمز دیدم
پلک زدم و دوباره خودم رو توی آیینه دیدم پیش
خودم فکر کردم شاید خیالاتی شدم و بعد مدرسه
اون شب مامان و بابام تا دیر وقت سرکار بودن
و من متاسفانه تنها بودم بوی بدی میدادم امروز
توی مدرسه خیلی شلوغ کرده بودم تصمیم گرفتم
برم حموم ساعت ۱۱:۴۵ بود رفتم حموم وقتی داشتم
مو هامو میشتم یهو یه صدایی در گوشم گفت
امشب ساعت ۱۲ خواهی مرد من چشامو باز کردم
چون موهامو میشتم و چشم هام بسته بود ندیدم
کی اینو بهم گفت سریع از حموم اومدم بیرون
و ساعت نگاه کردم ساعت ۱۲:۰۰ بود و من ...
امضا : 🌑DONYA🌑

یه بار نصفه شب از خواب بدی که میدیدم پریدم .
داشتم از جلو آینه رد میشدم برم تو آشپزخونه آب بخورم
که احساس کردم یه چیزی تو آینه برق زد .
برگشتم نگاه کنم چی بوده که چهرهی خودمو با چشمای
قرمز دیدم . خشکم زد . دستمو با زور تکون دادم و بردم
سمت گردنم . من فقط میخواستم گردنم رو بخوارونم
اما دستم داشت خودمو خفه میکرد ! با اون دستم سعی
میکردم دستمو کنترل کنم که متوجه شدم تصویر توی آینه
داره حرکت میکنه و سمتم میاد . همون طور که دستمو
گرفته بودم که خفه نشم تصویر توی آینه اومد سمتم
و گردنمو گرفت و من بعدش چیزی نفهمیدم ...
امضا : دخی آلبالویی 🍒

یه بار نصفه شب از خواب بدی که میدیدم پریدم .
داشتم از جلو آینه رد میشدم که برم تو آشپزخونه آب
بخورم که احساس کردم یه چیزی تو آینه برق زد . برگشتم
نگاه کنم چی بوده که چهرهی خودمو با چشمای قرمز دیدم
زل زدم به تصویر.. ماتم برده بود.. کمی دهن باز کردم و
حرفی نزده دیدم دندونام عادی نیستن نمیتونستم خوب
فکامو جفت کنم! دهنمو بیشتر باز کردم
و دو تا دندون نیشمو دیدم که مثل حیوونای درنده شده
بودن ... تیز و بلند!
نمیدونم چرا نمیتونستم جیغ بزنم فقط زل زده بودم..
گفتم حتما توهمه عوارض کابوسم بوده اصلا و رفتم
چراغو روشن کردم و بیخیال اب شدم برگشتم سراغ اینه
و این بار یه رد خون روی گردنم دیدم چند قطره که حالا
حسش میکردم خیسیشونو دستمو بالا بردم و پشت گردنمو
لمس کردم و زخم و گوشت و خون و ... جای دندونو با
انگشتام حس کردم...
باورم نمیشد امکان نداره
مگه فقط مال فیلما نبود؟!
نرسیدم تجزیه تحلیل کنم که بدنم سبک شد و داشتم
میفتادم اما لحظه اخر دیدم که بغلم کرد..
امضا : فلورا 💖

تق تق. تق تق.
چشم هایم را باز کردم. چند ساعتی از خاموشی می گذشت
و جز یک چراغ مطالعۀ کم نور در آن سوی اتاق، نوری وجود
نداشت.
تق تق تق.
کسی داشت در می زد... ؟
از روی تخت به پایین سر خوردم، پتو را دور خودم پیچیدم
و با یک دست مسیر دیوار را دنبال کردم تا به در برسم.
قفل در را باز کردم و دستگیره را چرخاندم. کسی
منتظر نایستاده بود، جز بادی سرد و غرنده که از پنجرۀ
نیم بازی در انتهای راهرو داخل می آمد.
تق تق. تق تق. تققققق...
صدا مثل برخورد تکه ای سنگ روی شیشۀ پنجره بود،
تق تق تشنۀ توجهی که گاهی می توانست با کشیدن
شدن روی سطح صاف شیشه، گوش خراش شود.
در را بستم. سمت تنها پنجرۀ اتاقم رفتم و پرده را کنار زدم.
باد و بوران تنها ملاقات کنندگانم بودند.
تق! تق!
ضربات، منقطع تر و محکم تر شدند.
مثل یک هشدار.
سرم را بالا آوردم. به خاطر تاریکی هوا و پس زمینۀ
سیاه شب، انعکاس کاملی از من و اتاق پشت سرم روی
شیشه به چشم می خورد.
موهایم را از جلوی صورتم کنار زدم و نگاه دقیق تری
به شیشه انداختم. دستم را بالا آوردم و با انگشت یک بار
روی سطح آینه مانندش زدم.
تققققققققققققق!
این صدا مثل صدای کشیده شدن چنگال روی بشقاب چینی،
تمام موهایم را سیخ کرد.
ترکی روی سطح شیشه افتاد، انگار تنها همان یک لمس
من کافی بود تا آن را درهم بشکند.
حاضر بودم شرط ببندم که موهایم را کنار زده ام، ولی
موهای ژولیدۀ فردی که تصویرش روی شیشه افتاده بود،
تمام صورتش را می پوشاند. دست راستش را بالا آورد و
حرکت من را با تاخیری چشمگیر در همان نقطه تکرار کرد.
تق! تق! تق!
تقققققققققققققققققققق.
ترک های پنجره بیشتر و بیشتر می شدند. دختر دستی زیر
چانه اش برد و آرام موهایش را بالا آورد.
لب هایی خشکیده و ترک خورده داشت، پوستی که ورقه
ورقه شده و مثل دست اندازهای یک جاده ناهموار بود.
از گوشۀ چشم چپش باریکه ای از خون جاری بود و جای
خالی چشمش به شکل گودالی سیاه و بی انتها، به چشم می آمد.
تنها چشم باقی مانده اش، سرخ و هوشیار مثل چشم های
شب بین یک شکارچی، به من زل زد.
لب هایش تکانی خوردند و او لبخند کجی زد که انگار از دل
کابوس های بشریت بیرون آمده بود.
جیغ کشیدم...
...
...
چشم هایم را باز کردم و با شتاب روی تخت به حالت
نشسته در آمدم.
خیس عرق بودم، عرقی که حالا در نبود وحشت، به سرعت
روی پوستم منجمد می شد.
تق. تق. تق.
لحظه ای نزدیک بود قلبم توی دهانم بپرد، ولی این بار صدا،
تنها صدای برخورد پنجره به دیوار بود که توسط باد و بوران
تکان می خورد و محکم به آن برخورد می کرد.
پاهایم را روی زمین سر دادم و در حالیکه پتو را دور خودم
می پیچیدم، سمت آشپزخانۀ کوچکمان رفتم. یک بطری آب
به همراه لیوان برای خودم برداشتم و با قدم های آهسته
به اتاقم برگشتم.
تق! تق!
هر ضربۀ منقطع مرا از جا می پراند.
بطری را به سینه ام چسباندم تا دست راستم آزاد شود و
بعد پنجره را بستم.
نفس راحتی کشیدم.
تا اینکه چشمم بهش خورد.
نوری قرمز که انعکاسش روی پنجره تا اعماق وجودم رخنه کرد
و عمیق ترین ترس هایم را بیرون کشید.
بطری آب در آغوشم به لرزه افتاد.
تاریکی روش خاصی برای ترساندنت دارد، گاهی چیزها را
آنطور که هست نمی بینی. پرده ها روح می شوند، صندلی
ها شکل و شمایل انسان خبیثی را به خود می گیرند که منتظر
نشسته و به خون تو تشنه است. جیرجیر لولای درهای روغن
لازم در تاریکی تو را سکته می دهد، در حالیکه در حضور نور،
حتی متوجهشان هم نمی شوی. این موضوع را خوب یاد
گرفته بودم...
پس خودم را آرام کردم و چرخیدم تا منبع آن نور قرمز
و کوچک را بیابم.
او، درست رو به رویم ایستاده بود.
با همان قیافۀ چندش آور و همان لبخند رعب انگیز.
درون آینۀ تمام قدی که روی دیوار بود، قدمی به جلو برداشت.
بطری آب از دستم افتاد و هزاران تکه شد.
بعد از آن، آخرین و تنها چیزی که ازم شنیده شد، صدای
جیغی ممتد بود که شاید تا خود صبح ادامه یافت.
امضا = Doom 💎

مدرسه ی ما خیلی خوبه معلمای مهربونی داره
و مشق ها ساده است فقط مدرسمون یک قانونی داره
نباید به طبقه ی سوم برویم نمیدانم خبالاتی شدیم یانه
اما یک بار از طبقه ی سوم صدای جیغ شنیدم.
باخودم گفتم چه توی ذهنم چه توی واقعیت باید برم
طبقه ی سوم کنجکاو بودم و می خواستم مشکلو حل کنم
نمی دانم ایا توی ذهنم مشکل بود یا در واقعیت دیگه بهش
فکر نکرد اما یک روز شب تصمیم گرفتم به طبقه ی سوم شب
مطمئنا عالی هیچ کس در مدرسه نیست طبق قرارم عمل کردم
و به طبقه ی سوم رفتم در را که باز کردم دنیای عجیب
و غرب فضایی را دیدم نقطه روی انجا بود به سمت نقطه
رفتم گفتم : (( تو کی هستی بیا بیرون !)) تا اینکه کمکم تبدیل
شد به یک موجود عجیب تا حالا باخودم فکر میکردم موجودات
فضایی وجود ندارند اما با این اتفاق به من اثبات شد
موجود عجیت شروع به حرف زدن کرد و گفت (( شما زمینی ها
پدر و مادر ، خانواده و خانه ی من را از بین بردید حالا من
میخواهم تک تک شما را از بین ببرم!)) موجود خیلی بزرگ نبود
اماجادو داشت او نمیخواست مارا بکشد می خواست پودرمان کند
سعی کردم راضیش کنم که این کار را نکن و گفتم یک پدر و مادر
زمینی برات پیدا می کنم او راضی نشد و می خواست
انتقام بگیرد مجبور شدم حقیقتی را به او بگم (( باهات
احساس همدردی می کنم بعضی از زمینی ها خانه ،خانواده، پدر
و مادرم را نابودکردند مثل تو میخواستم انتقام بگیرم امل نگرفتم
به دو دلیل یکی اینکه من هم جنس اونها بودم یکی دیگه زور ان ها
را نداشتم این حقیقت را برای هیچ کس نگفتم اما این دفعه برای
تو تعریف کردم حالا بیا من یک کلبه دارم در این مدرسه چیز ساد
می گیرم و بهت درس میاموزم بیا اون موجود ۴ سالش بود
و من ۹ سال خوشحال بودم که تونستم مردمم را نجات دهم اما
برای اتفاقی که برای پدر و مادرم افتاد دلم میخواست فضایی
باشم
به موجود فضایی گفتم (( اسمت چیست ؟))
او گفت سامی
سامی گفت (( اسم تو چیست ؟ ))
گفتم سوفی
امضا : girl moon 🌙
اسم داستان:هیولای آینه
یه بار نصفه شب از خواب بدی که میدیدم پریدم.
داشتم از جلو آینه رد میشدم که برم آشپزخونه و آب
بخورم که متوجه شدم چیزی توی آینه برق زد.برگشتم
ببینم چی بوده،چهره خودمو با چشمای قرمز دیدم.جیغ بلندی زدم،
به طوری که هر کسی بود تا حالا بیدار شده بود.به پشت راه رفتم.
پام به دنباله لباس خوابم گیر کرد و خوردم زمین.با این حال،
انعکاسم توی آینه همون طوری وایستاده بود.با صدای خفه و
وحشتناکی گفت:نترس!!کیو دیدی از خودش بترسه!!با ترس
گفتم:تو...تو...کی هستی؟؟با لبخند دندون نمایی
جواب داد:خود واقعی تم.با وحشت
گفتم:من...من...این...ش...شکلی نیستم.دستاشو مشت
کرد و گفت:همیشه بودی!!با داد مامان و بابا رو صدا کردم.جواب
ندادن.در حالیکه میدوییدم،رفتم سمت اتاقشون.دستمو بردم
سمت پریز برق تا چراغو روشن کنم که اتصالی کرد و دستمو
برق گرفت.در حالیکه ماساژش میدادم،به تخت مامان
و بابا زل زدم.با دیدن رنگ قرمز خون و جنازه تیکه پاره شده ی
مامان و بابا روی تخت خشکم زد.صدایی از آینه رو به روم تو
اتاق اومد:چته؟؟چشم قرمزه بود.با بغض داد زدم:چه بلایی سر
مامان بابا آوردی؟؟جواب داد:خودت کُشتی شون!!با تعجب
داد زدم:پست ف*رت!!همه ی اینا زیر سر تو عه!!با لبخند جواب
داد:تو مایه ی تاسف خانواده ات هستی!!کیو دیدی با دستای
خودش پدر و مادرشو بکشه؟؟از اتاق رفتم بیرون.برای ی ثانیه
پشت سرمو نگاه کرد و دیدم که از آینه اومده بیرون و من رو
تعقیب میکنه.با تمام سرعت رفتم سمت در ورودی و به محض
تماس دستم با دستگیره،چیزی از پشت منو گرفت و به دیوار
چسبوند.دختره بود.با یکی از دستاش گلومو هر لحظه بیشتر
از قبل فشار میداد و باعث میشد احساس خفگی بهم دست بده.
اون یکی دستشو برد سمت جیبش،چاقو ی ضامن داری رو در آورد
و بهم نزدیک کرد.با تمام وجود داد زدم و از خواب
پریدم.همش...همش ی خواب بود؟؟!!با ترس از روی تخت
بلند شدم و رفتم آشپزخونه تا آب بخورم.از جلوی آینه قدی دم
آشپزخونه که رد میشدم،خودمو بر انداز کردم،لباس خواب
سفید،موهای مشکی،چشمای آبی...همه چی سر جاش بود...
با خیال راحت دستمو بردم سمت دستگیره یخچال تا بطری
آب رو بردارم.
امضا = caramal🍰

مدرسه ی ما خیلی خوبه معلمای مهربونی داره
و مشق ها ساده است فقط مدرسمون یک قانونی داره
نباید به طبقه ی سوم برویم نمیدانم خبالاتی شدیم یانه
اما یک بار از طبقه ی سوم صدای جیغ شنیدم تصمیم گرفتم
زنگ آخر که تو سالن جشنه یواشکی وارد طبقه سوم بشم.نزدیک
در خونی بود.در رو که باز کردم ۵ تا از بچه های مدرسه
رو دیدم وحشت کردمخواستم برم بیرون که نظافت چی
مدرسه رو دیدم.دهنم رو گرفت و با چاقو من رو به داخل
کشوند.خیلی سعی کردم در برم ولی نشد.من رو با طناب به
صندلی بست دهنم رو باز کرد چون مطمئن بود با سر و صدای
جشن کسی چیزی متوجه نمیشه با چاقو سمتم اومد و گفت
اشتباه بزرگی کردی......فکر کنم الان تو بهشتم
امضا : ❤ " آرمیتا "