ادامه داستان مسابقه Doom @-@

آب نبات نارنجی اسم یک دختر نه ساله است که دلش می خواهد
وقتی بزرگ شد، آشپز بشود. انشایی که سر کلاس خواند دربارۀ
همین موضوع بود. او نوشته بود:
وقتی بزرگ شدم، آشپز می شوم. وقتی به خانه ام بیایید با
شربت قورباغه از شما پذیرایی می کنم. فرنی تار عنکبوت برایتان
می پزم و پورۀ دم سگ جلویتان می گذارم. اگر سیر نشدید دماغ
روباه و چشم الاغ و زبان میمون را توی مخلوط کن می اندازم و
معجون خوشمزه ای تقدیمتان می کنم.
کوفتۀ مار و کتلت سوسک حمام برایتان می پزم. روی گربۀ ولگرد،
خامۀ ملخ می ریزم و توی فر می گذارم. کیک که آماده شد با چای
بال مگس از شما پذیرایی می کنم و بستنی حلزون برایتان می آوردم.
و ماکارونی کرم شب تاب جلویتان می گذارم. در آخر هم ناخن
خروس جنگی برایتان می آورم تا با آن لای دندان هایتان را پاک کنید.
امیدوارم از پذیرایی ام راضی باشید. اما برای شام هم باید بمانید.
چون می دانید چه می خواهم
درست کنم؟ خورشِ... نه، اول حدس بزنید تا بعد...
من بگویم؟
بچه ها؟ بچه ها؟ کجایید؟ چرا هیچکس توی کلاس نیست؟
پس خانم معلم کجا رفت؟...نگاهی به کلاس که در سکوت فرو
رفته است میکند . دفترش را با ناراحتی میبندد و در دستانش فشار
میدهد .
آرام به سمت در کلاس قدم برمیدارد ، ولی ناگهان گوله پشمی کنار
در کلاس ، که رنگ سیاه و قهوه ای رنگی دارد توجه اش را جلب
میکند . بر روی زانو هایش خم میشود و با لبه دفتر انشاء اش
روی گوله پشم میزند ،گوله پشم چند چشم سیاه رنگ در می آورد
و تکانی به خود میدهد .
آبنبات نارنجی با دقت به گوله پشم خیره میشود ، اما ناگهان
متوجه چند پا پشمی زیر گوله پشم میشود .
بی درنگ فریاد میزند«_: رتیلللللللل»
با وحشت به دیوار میچسبند ، و شروع به لرزیدن میکند ، رتیل
مثل توپی بر روی زمین قلت میخورد و سمت آبنبات چوبی میرود ،
« _: قرار نیست که بخورمت » آبنبات نارنجی با دیدن رتیلی که
حرف میزند شوکه میشود « تو تو حرف ... میزنی!»
رتیل تکان دیگری به خودش میدهد و با لحن ترسناکی پاسخ میدهد
« _: نه پس فقط تو میتونی حرف بزنی ...» بعد از گفتن حرفش
سمت پنجره میرود و زیر نور خورشید بایمیستد ، غبار طلایی دورش
میچرخد ، درخششی در کلاس به وجود می آید ، آبنبات نارنجی
چشمانش را میبندد و پشت دفترش پنهان میشود ، ناگهان سنگینی
دستی روی شانه اش حس میکند ، چشمانش را باز میکند ، و با زنی
با موهای بنفش ، چشمان زرد رنگ ، که لباسی سیاه بر تن دارد
روبه رو میشود ، جراتش را جمع میکند و میپرسد«تو کی هستی؟»
زن لبخندی میزند « من کسی هستم که افرادی متفاوت مانند تو را
به دنیای واقعی میبرم ... میخوای به دنیای واقعی بروی ؟»
آبنبات با هیجان پاسخ میدهد « معلومه ، آنجا میتوانم آشپز شوممم؟»
زن سرش را ارام تکان میدهد « آره میتوانی آشپز شوی»
آبنبات دست زن را میگیرد « پس برویم »
زن لبخندی میزند و دست آبنبات را در بین دستانش فشار میدهد ...
سال هاست از این ماجرا میگذرد و آبنبات داستان ما به در مکانی
دیگر به رویای عجیب خودش رسیده است :)
موفق باشی آبنبات کوچولو^-^