نیش قرمز پارت چهار

امیلی
«ترسناک بودن بهت نمیاد.» حس خوبی نداشتم، راسکال انگار خودش نبود.
شیطنت چشم هایش که در حالت عادی مثل ستاره چشمک می زد، حالا
جای خودش را به ریشخند و پلیدی می داد. با اینکه انتخاب کلماتش به طرز
صحبت کردن راسکال شبیه بود، ولی احساساتی که به همراه داشتند، سرد
و گنگ بود. «شوخی بی مزه ایه.»
پس این، همون دراکولاست؟
دستش را در هوا چرخاند. «بی مزه می شد، البته اگه شوخی بود.» دیواری
که انتهای مسیر هزارتو قرار داشت، با سرعت به طرفم حرکت کرد و از پشت
مرا به جلو راند.
صدای کوچکی از دهانم در آمد.
دیوار جلو و جلوتر رفت تا اینکه تقریبا هیچ فاصله ای بین من و دراکولا نماند.
«ر... راحت باش.» صدایم به قدری زیر شده بود که به نظر می رسید دارم جیغ
می زنم.
چشم هایم عاجزانه دنبال اثر سبزرنگی از کد در محیط اطرافم می گشت.
هیچی نیست. کجا رفته؟!
«واسه جیغ کشیدن خیلی زوده.» دراکولا نیشخندی زد و نجوا کرد: «بالا رو
نگاه کن.»
«چ... چرا؟» یک قدم. اگر فقط اجازه می داد یک قدم آن طرف تر بروم
می توانستم...
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را به زور بالا برد. «سقف رو ببین.»
چیزی روی پیشانی ام چکید. چشم هایم گرد شد. سقف... داره خونریزی
می کنه. صدها چاقوی ریز و درشت در سقفی که انگار بیش از یک کیلومتر از
ما فاصله داشت فرو رفته بود و قطرات درشت خون از تیغه هایشان پایین
می ریخت.
می توانستم از پایین ترین نقطۀ دیدم، ببینم که دراکولا دارد حرکت می کند...
بدون فکر شیرجه زدم و از زیر دستش در رفتم. کفش هایم شلپ و شلوپ کنان
در چالۀ خونی که داشت روی زمین جمع می شد فرود آمدند. «معلوم هست
چی کار می کنی؟!»
جمله ای را که در استار استرایک گفته بود به خاطر آوردم: بر عکس تو، من
به اونایی که برام مهم ان آسیب نمی زنم.
دراکولا طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده شروع به صحبت کرد: «می دونی...
تقریبا همه فکر می کنن خون آشام بودن توی دنیای دیجیتال یه شوخی
مسخره ست. به چشم جوک می بیننش. می گن وجود داشتن چنین ویژگی
بی فایده ست، چون زندگی کسی که گاز گرفته میشه قرار نیست متحول
بشه.» شکلکی در آورد. «می گن خون دیجیتالی خوردن مثل آب خوردن
می مونه.»
نمی دانستم منظورش از این حرف ها چیست. ولی ترجیح می دادم در حال
صحبت باشد تا تلاش برای فرو کردن دندان هایش زیر پوستم. «اینطور نیست؟»
با ناباوری نگاهم کرد. بعد چشم هایش ریز شد. «اگه نیازه بپرسی پس یعنی
هیچ وقت جوابش رو درک نمی کنی. مگر وقتی که خودت تجربه ش کنی.»
باید از اینجا برم بیرون. قاطعانه گفتم: «علاقه ای به درکش ندارم.»
«اوه؟ یادم نمیاد گفته باشم دست توئه.» قدمی جلو آمد.
قدمی عقب رفتم. «تمومش کن.»
با لحن معصومی تکرار کرد: «تمومش کنم؟ چی رو؟» لبخند کمرنگی زد.
«می خوام یه رازی رو بهت بگم. بیا نزدیک تر.» به سادگی دست راستم را
قاپید و مرا سمت خودش کشید.
به چشم های سرخابی رنگش خیره ماندم که حالا به قدری به صورتم نزدیک
شده بودند که نمی توانستم چیزی جز آنها ببینم.
زمزمۀ ضعیفی در سرم می شنیدم: چرا خشکت زده؟! می تونی خودت رو از
دستش نجات بدی! یه کاری بکن! ولی نمی توانستم جنب بخورم. حتی
در حد یک قدم.
چشم دراکولا به دستبندم افتاد. باز آن حس عجیب و مشتاق در نگاهش موج
زد. «اینو از کجا آوردی؟»
خودت بهم دادیش.
زبانم هم بند آمده بود.
من... چه م شده؟
دراکولا نگاهش را روی من برگرداند. چیزی در چهره ام دید که خنده اش
انداخت. «اوه، پس دیگه تو هم نمی تونی در برابرش مقاومت کنی؟»
در برابر چی؟
تپش های قلبم که تا چند لحظه پیش تند بود، داشت حتی آرام تر از حد
معمولی می شد. روی پلک هایم سنگینی خاصی حس می کردم، انگار که
عسل رویشان چسبیده باشد.
دراکولا چندبار روی گونه ام ضربه زد. «هی هی امی، یه وقت خوابت نبره،
باهات کار دارم.»
دنیا دور سرم چرخید. کمی طول کشید تا بفهمم در واقع من دارم می چرخم.
پاهایم از روی زمین کنده شد و در هوا سر و ته شدم. انگار که جاذبه از بین
رفته باشد و سپس در جهت مخالف کار افتاده باشد، محکم روی سقف سقوط
کردم.
با پهلو روی دستۀ یک شمشیر فرود آمدم. ناله ای کردم و غلت زدم تا روی
زمین/سقف بیفتم. ولی همانطور که شمشیرها و چاقوها بزرگ تر از چیزی
بود که روی زمین به نظر می آمد، چالۀ خون روی سقف نیز عمیق تر از حد
انتظارم بود و مثل این می ماند که خودم را درون دریایی از خون پرت کرده
باشم.
دریایی که مرا فرو بلعید.
چشم هایم باز بود؛ اطرافم تاریک و سرخ.
برو بالا، برو بالا، برو بالا!
دست هایم را حرکت دادم و با تمام توان خودم را تا سطح خون بالا کشیدم.
به سرفه افتادم، طعم آهن مانند خون در دهانم پخش شد. دست هایم به
اولین نجات دهندۀ ممکن چنگ زدند، که تیغۀ چاقویی دوبرابر قد من بود.
قطرات خون از انگشتانم پایین ریخت و به اقیانوس اطرافم اضافه شد.
فکر وحشتناکی به سرم زد: برای به وجود اومدن چنین دریای سرخگونی،
چند نفر تا حالا دستشون رو با این تیغه ها زخمی کرده ن؟
شاید... هزاران نفر.
چشم هایم را بستم و با تمام وجود به تیغه چسبیدم. برایم اهمیت نداشت
که چاقو دارد پیشانی ام را می شکافد، فقط می خواستم روی سطح خون
بمانم.
«لذت می بری عزیزم؟» صدای دراکولا از جایی خیلی خیلی بالاتر می آمد،
ولی به قدری نیرومند بود که در نبرد با سر و صدای امواج خون پیروز بشود، و
به گوشم برسد.
دندان هایم را روی هم فشار دادم و دستم را بالا بردم. با کد رنگی با بدون کد
رنگی... باید یه کاری بکنم.
«دستت رو بنداز امیلی، نیازی به اون نیست.» موجی قدرتمند از خون محکم
بهم خورد و تقریبا مرا همراه خودش برد.
تیغۀ چاقو بیش از پیش در بازوانم فرو رفت. آن را در آغوش گرفته بودم و حالا
تمام بدنم از خراش هایی که رویش به جا گذاشته بود می سوخت.
خودم را بالاتر کشیدم. «چ... چرا این کارو می کنی؟» پرسیدن همان یک سوال
کافی بود تا دهانم را تا سر حد خفگی و مرگ پر از خون کند.
حالت تهوع گرفتم، حس می کردم سه لیتر خون قورت داده ام.
جوابش چندین بار اکو شد تا در نهایت به من رسید: «حتما باید دلیل
به خصوصی داشته باشه؟ شاید چون دلم می خواد.»
این مسخره ترین حرفیه که به عمرم شنیده م. دندان هایم را روی هم ساییدم
و با تمام قدرت خودم را بالا انداختم. بالاخره توانستم پاهایم را از خون بیرون
بکشم و روی قبضۀ چاقو تنظیم کنم.
«آفرین!» دراکولا داشت با لذت تمام تماشایم می کرد.
عصبانی شدم. دلم می خواست نیشخند را از روی چهره اش پاک کنم.
ولی بدون حتی یک کد سبز که خودم را از روی سقف پایین بیاورم؟ غیرممکن
بود.
برای هر در قفل شده ای یه کلید هست. نفس عمیقی کشیدم.
با دقت سلاح های غول آسای دور و برم را از نظر گذراندم. بعضی ها کوچک تر
از بقیه بودند. چشمم به کاتانای ظریفی افتاد که سمت چپ، به اندازۀ سه
یا چهار شمشیر از من فاصله داشت.
عزمم را جزم کردم. همینه. از روی چاقویی که انتهایش جا خوش کرده بودم،
پریدم. یکی از پاهایم روی تیغۀ شمشیر کشیده شد و پارچۀ کتانی ام را
پاره پاره کرد. با این حال، کفش تخریب شده ام از هیچ چیز بهتر بود و همچنان
تا حدودی سپر بلای پایم می شد.
شمشیر بعدی نزدیک تر بود و پرش، راحت تر.
«هوم، جالبه، فکر کردی داری کجا می ری؟» خط قرمزی از بالای سرم به پایین
شیرجه زد.
تنها وقتی دراکولا را دیدم که رو به رویم معلق در هوا ایستاده، فهمیدم خط
در واقع اثر لباس ها و موهای قرمزش بوده که پشت سرش به جا مانده است.
با لحنی سرد گفتم: «از سر راهم برو کنار.»
«جام راحته، ممنون. جواب سوالم رو ندادی.»
چطوری توی هوا معلقه؟ اون که کد سبز نداره.
جواب احتمالی برای سوالم داشتم که در اعماق ذهنم در حال شکل گرفتن
بود، ولی فرصت نکردم دقیق بررسی اش کنم، چون تبری از بالا پرتاب شد و
با فاصلۀ حدودا یک متر از ما، درون خون فرو رفت.
وقتی چشم هایم را باز کردم و خون صورتم را با آستین پاک کردم (که تنها
موجب کثیف تر شدن جفتشان شد) دراکولا رفته بود.
یک ثانیه بعد، متوجه شدم چرا.
سلاح دیگری پایین افتاد و سیل جدیدی از خون رویم پاشید. پرتاب ها ادامه پیدا
کرد: یک تیر کشیده و پردار، یک شمشیر کوتاه، دو چاقوی غول آسا که
می توانستند به سادگی یکی از آپارتمان های شهر نئون را از وسط به دو
نصف برش بدهند.
زیادی بزرگن. بالاخره یکی شون بهم می خوره.
پشت سر هم پلک زدم. می دونم چی کار کنم.
اگر گیمرها مثل بازیکنان پنل کاربری داشتند، احتمالا صفحۀ کدنویسی بی رنگ
هم برایشان تعبیه شده بود.
پنلم را باز کردم.
حدسم درست از آب در آمد. حالا فقط باید دعا می کردم کد مورد نظرم یادم
باشد.
زود باش امیلی. روی شمشیر بعدی پریدم تا کمی از مرکز توجه باران سلاح
دور شوم. در همین حال، گذاشتم دست هایم از روی عادت شروع به تایپ
کردن کنند.
سه تا کد حیاتی برای شروع بازی وجود داره. بدون اونا هیچ کاری از پیش
نمی بری.
صدایی که در ذهنم می پیچید، همزمان آشنا و غریبه، ندای درونم نبود.
سرعت، جون اضافه، و ادراک سه بعدی.
مطمئن نبودم این وضعیت بازی محسوب می شود یا نه... ولی باید شانسم را
امتحان می کردم.
اگه بازیه، قراره ببرم.
روی شمشیر بعدی پریدم. با دو ثانیه تاخیر، چاقوی بعدی درست جایی که
ایستاده بودم فرود آمد.
انگشت هایم مثل مور و ملخی بودند که وحشیانه روی صفحه بالا و پایین
می رفتند.
تا اینکه... کد اول اجرا شد.
کد سرعت ساده ترینشونه، شانس آوردم یادم اومد.
با شتاب به جلو پرتاب شدم.
موج خون پشت سرم بلند شد، نشان از اینکه تیرهای جدیدی در راه اند.
روی کاتانای باریک فرود آمدم. کمی زیر پایم لرزید. خودشه. بی آنکه به خودم
فرصت فکر کردن بدهم، بینی و دهانم را با یک دست پوشاندم و داخل خون
شیرجه زدم. تیغۀ کاتانا به قدری نازک بود که تحت تاثیر جریان خون قرار بگیرد.
پاهایم را محکم به آن کوبیدم.
کمی جا به جا شد، ولی از اعماق چوب بیرون نیامد.
خون اطرافم رو به تیرگی رفت. سایه؟
یک ثانیه دیر متوجه خطری که تهدیدم می کرد شدم. شانسم ته کشید،
این بار سلاح گرزی سنگین و غول آسا بود. امکان جاخالی دادن ازش وجود
نداشت.
تیغه های بزرگش با صورتم برخورد کردند و جیغم توسط خون خفه شد.
نمی دانم مرگ در دنیای واقعی چه حسی دارد، ولی در دنیای دیجیتال،
چیزی جز درد و تاریکی نیست.
اما این بار فقط همین ها نبود.
داشتم صداهایی می شنیدم.
«حالا چی کار کنیم؟»
مضطربانه اعتراض کردم: «چ... چرا به من نگاه می کنین؟! این میدان نبرده!
بعد به تنها دختر جمع زل زدین؟! خجالتم خوب چیزیه.»
«مگه کاپیتان نیستی عشقم؟»
«این تصمیم شما بود نه من!»
«رای با اکثریته. حالا هم به عنوان رهبر مجبوری یه نقشه ای چیزی بیابی.
به مغزت فشار بیار.»
«هیم، شیطونه می گه یه چیزی بکوبم توی کله ت بلکه مغز تو به کار بیفته.
می دونی... با این اعتماد به سقفت خیلی مسخره ست که حتی یه ایده هم
تا حالا ندادی!»
«در دفاع از اعتماد به نفسم، باید خدمتتون عرض کنم که...»
«بحث نکنین! الان همه مون جزغاله می شیم!»
«...»
«من سرخ شدن رو ترجیح می دم، حداقل ریخت و قیافۀ آدم رو خوشمزه
می کنه.»
«بیا خودم سرخت می کنم، اونم با روغن اضافه.»
«راسکال! امز! جون هر کی دوست دارین بس کنین!»
«آروم باش ال.»
«فقط و فقط به دلیل اینکه راسکال صدام کردی به حرفت گوش می کنم.»
«ممنون. خب ببینین، من یه نقشه دارم...»
«نیازی به نقشه های محافظه کارانت نیست.» چشم های ارغوانی شخصی
پشت سرمان برق زدند. «شماها انقدر توی سر و کلۀ هم زدین که خودم راه رو
باز کردم.»
«به به، ببین کی اینجاست. خود برادر شیطان.»
«این شیطان که می گی، خودتی دیگه؟ باورم نمیشه. حتی فرض رابطۀ
برادری بین ما غیرممکنه. از کی تا حالا فری فایرم اومده توی تیم؟»
راسکال چهره اش را درهم کشید. «فری فایر نه و راسکال. اون لقب
خاک خورده م دیگه از مد افتاد.»
«خودم یکی جدیدش رو واسه ت می سازم.»
«نه ممنون، سلیقه ت توی این چیزا صفره.»
«حالا شما دوتا می خواین بیفتین به جون هم؟! واقعا؟!»
«ولشون کن الکس، اینا قراره تا صبح کل کل کنن.»
«ببخشید؟ حالا دیگه اسمش شد کل کل؟»
«تا صبح؟ نه فکر نکنم. کارهای مهم تری واسه انجام دادن دارم...»
گوش هردویشان را پیچاندم. «انقدر جر و بحث نکنین!»
«اوهوی.»
«راحت باش، می تونی بکنیش، دوتا دارم دیگه، یکیش از دست بره مشکلی
نیست.»
«وسوسه م نکن.»
چشمکی زد. «کار شیطان وسوسه کردنه.»
«میشه یکی به من یادآوری کنه چطوری خودم رو قاتی این تیم لت و پار
و کاپیتان بداخلاقش کردم؟»
«آه، بله من می تونم. جناب اریک، همه چیز از اونجا شروع شد که تو و
خانواده ت به آپارتمان امیلی اینا اسباب کشی کردین... اوخ... نزن. باشه،
دانشم رو به رختون نمی کشم. راستی امیلی جانم... میشه... اگه ناراحت
نمی شی... گوشم رو ول کنی؟»
«به خدا قسم اگه این مرحله رو هم ببازیم یکی تون رو از صخره پرت می کنم
پایین.»
«دوتا سوال کلی دارم. اول: کدوممون رو پرت می کنی؟ اصلا انتخاب کردنت
بر چه مبنایی هست؟ میشه بر حسب خوش تیپی باشه؟ دوم: کدوم صخره؟
مگه مرحلۀ کوهستان رو سه هفته پیش رد نکردیم؟»
«می تونی همینطوری به بلبل زبونی هات ادامه بدی و جواب همۀ سوالاتت
رو پیدا کنی.»
«همینه که می گن زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد؟ در اون صورت...
فکر کنم مال من برعکسه آخه کله م قرمزه.»
«زبونت که سبز نیست.»
راسکال زبان سبزرنگش را بیرون آورد. «مطمئنی؟»
«چیییییییی؟ چطوریییییییییییی؟!»
اریک چشم هایش را در حدقه چرخاند. «جان رابین؟»
راسکال سر تکان داد. «جان رابین. واقعا چرا باید پیش من بمونه؟»
«چون خودت پیشنهاد کردی آموزشش بدی.»
«اوه، آره، باز این حافظه م از کار افتاد. چرا من یه وقتایی تصمیم های احمقانه
می گیرم؟»
«شاید چون واقعا احمقی. تا حالا به این احتمال فکر کردی؟»
«هوم، آره خب ممکنه، ولی بعید می دونم باشم.» راسکال نیشخند زد.
«احمق ها نمی تونن یه راه واسه خروج از مرگ حتمی پیدا کنن.»