نیش قرمز پارت شش

راسکال
جالب است. واقعا جالب است. من کسی هستم که حافظۀ کوتاه مدتِ
غیر قابل اطمینانی دارد، آن وقت این دیگران هستند که بنا به آلزایمر دیجیتالی
داشتن، به توجهم نیاز دارند.
آلزایمر دیجیتالی. بله، واقعا وجود دارد. و خیلی هم دردناک است، بیشترین
دردش هم برای اطرافیان. ولی می دانید بدتر از آن چیست؟
روند بازگرداندن خاطرات.
خاطره ها زنجیروارند. به قول بعضی ها: مثل حروف تشکیل دهندۀ یک کد.
وجود یکی بدون دیگری ممکن است معنایی نداشته باشد... یا معنای
اشتباهی داشته باشد. من در گذشتۀ امیلی دو نقش خوب و بد بازی کرده ام.
اینکه کدام دسته خاطرات را زودتر به یاد بیاورد، آیندۀ نیش قرمز را عوض
می کند.
و متاسفانه بازی کردن با سرنوشت یک کشور بی عواقب نیست، حالا هر چقدر
هم که داخلش محبوب باشی.
فقط چند ساعت از ورود مهمان های "اریکی ام" به شهر نئون می گذشت،
و همین الانش هم احساس خستگی می کردم. خستگی که نه،
بی حوصلگی. کسلی... شاید هم فقط حوصله ام سر رفته بود.
اصلا چرا دارم به خودم زحمت می دم کاری رو بکنم که اریک باید خیلی وقت
پیش می کرد؟
درهای آسانسور باز شدند. بیشتر مشتری ها غیبشان زده بود. جز چند نفری
که آرام تر لقمه هایشان را می جویدند و گروه شطرنج بازان جوانی که هنوز
حاضر نبودند شکست گروه دیگر را بپذیرند. هنوز هم صدای گفت و گو
و هر از چندگاهی خنده شان شنیده می شد.
لبخند کمرنگی زدم. جالب نیست که هر حسی برای خودش علائم و
نشانه هایی دارد؟ وقتی شاد هستی لبخند می زنی. وقتی غمگینی...
ممکن است گریه کنی. خشمگین شدن لحن صحبت کردنت را دست کاری
می کند... ترس نفست را می برد...
«برگشتی؟» هنوز اولین قدم را به داخل سالن نگذاشته بودم که هانی
رشتۀ افکارم را پاره کرد.
اخم کردم. «نه، من کپی راسکال هستم، خودش رفته گل بچینه.»
چشم هایش را ریز کرد. «نیازی نبود ناپدید بشی.»
هتل را از نظر گذراندم. حتی یک نفر هم نبود که گوشش با ما باشد.
با این حال، اینکه کسی گوش نمی داد، دلیل نمی شد نتواند حرف هایمان را
بشنود. صدایمان را قطع کردم و گفتم: «ناپدید نشدم. رفتم اتاق امیلی رو
بهش نشون بدم.»
هانی به علامت قطع صدای بالای سرم نگاهی انداخت و بعد دوباره به من
نگاه کرد. «چرا نگفتی بوم این کار رو بکنه؟»
«چون بوم اینجا نیست.» داره دنبال الکس می گرده.
«مکس؟»
به کنج سالن اشاره کردم، جایی که مکس مشغول تحویل دادن سفارشات
آخرین مشتری هایش بود. «همونطور که می بینی، سرش شلوغه.»
چشم هایش را ریزتر کرد. «من؟»
شکلکی در آوردم. دیسک توی دستم را روی قفسه گذاشتم و فایل دیگری را
بیرون کشیدم.
«ریکو.» هانی نفسش را داخل برد، طوری که انگار دارد جلوی خودش را
می گیرد تا مبادا چیز اشتباهی بگوید و توجهم را از دست بدهد. «دراکولا
امشب سرش شلوغه، مگه نه؟»
لبخند کجی زدم. «نمی دونم، تو بهم بگو.»
اخمش عمیق تر شد. هر شخص دیگری بود احتمالا الان سرم داد می کشید:
"میشه یه لحظه جدی باشی؟!"، ولی هانی می توانست بفهمد این
جدی ترین حالتم است. «اون تا صبح همینجاست. امشب خودت باید انتخاب
کنی.»
فایل را به موقع پخش کردم. صفحۀ هولوگرامی جلوی صورتم پدیدار شد
که نقشۀ متحرکی از برج لوسیفر را نمایش می داد. سمت چپ، پایین صفحه،
کلمات "شهر نئون" نوشته شده بود. شهر نئون و برج؟ چرا این مهندس ها
انقدر به برج علاقه دارن؟! بلندبلند فکر کردم: «با خودشون چی فکر کردن؟
باید کوتاه تر بسازنش. با این قد و قامت روی اسپارکل (Sparkle) سایه
می نداره. شهر پر زرق و برقی که در تاریکی فرو بره به چه دردی می خوره؟»
«اصلا شنیدی چی گفتم؟»
جدی بودن بهت نمیاد، زنبور عسل. «شاید بهتر باشه آنتنش رو قطع کنن.
به هر حال اینجا رعد و برق نداریم، فایده ش چیه؟»
با مشت روی شانه ام زد. «ریکو!»
لحظه ای به شانه ام خیره ماندم. دستش سنگین بود... تقریبا ضربه اش را
حس کردم. «شنیدم چی گفتی. حافظه م ضعیفه، گوش هام که سنگین
نیست.»
دهانش را باز کرد، ولی فرصت نکرد چیزی بگوید. چون در همان لحظه یک نفر
با سرعت جت طرفمان دوید و هانی مجبور شد چند قدم عقب برود تا با او
تصادف نکند.
شخص وحشت زده دست هایش را در هوا بالا برد...
و از پشت مرا در آغوش کشید.
تا حد معینی متعجب شدم. ولی نه آنقدر که یادم برود قبل از صحبت کردن
قطع صدایم را رفع کنم. گلویم را معنادار صاف کردم. «اهم... جناب با
ابراز علاقۀ ناگهانی تون مفتخرم کردین. ولی معلوم هست...»
و آن موقع بود که سایۀ کسی را روی خودم احساس کردم.
سرم را بالا بردم.
بالا و بالاتر.
تا با غول بی شاخ و دمی که جلوی رویم ایستاده بود چشم در چشم شوم.
حضوری به آن بزرگی در هتل محال بود سرها را به سمتمان برنگرداند.
چند لحظه سکوت محترمانه ای بر سالن حکم فرما شد.
برای شکستنش به آرامی گفتم: «به به.»
هانی با تعجب به من زل زد. «تسویه حساب؟»
«به من میاد بدون کارت اعتباری رفته باشم خرید؟» به شخص ریزه میزه ای
که سرش را درون کتم فرو برده بود نگاه کردم و از او پرسیدم:
«طفلکی... تسویه حساب؟» تندتند سر تکان داد. موهای مجعدش تقریبا
در چشم هایم فرو رفتند.
به جایی که صورتش در پارچۀ لباسم فرو رفته بود زل زدم. «لطفا بگو
آبریزش بینی از علائم ترست نیست.»
غول غرش ریزی در اعماق گلویش کرد.
آهی کشیدم. از اینکه مجبور شوم سرم را بالا نگه دارم تا صورت کسی را ببینم
متنفر بودم. (می دانم، می دانم، آواتارها گردن درد نمی گیرند. ولی گردن من
به طرز آزاردهنده ای خارش می گرفت...) «شما آقای...؟»
گوریل دوباره غرید. غول، گوریل... هر دو القاب خوبی برای افراد قوی هیکل
هستند. به گمانم می خواست بگوید اسمش "استنلی" است. آخر اسمش
همین بود. ولی صدایی که از دهانش بیرون آمد بیشتر چیزی شبیه
به "استفبلفی" را منتقل کرد.
اونقدرام اسم بدی نیست. نیشخندی زدم که احتمالا هانی آن را با عنوان
"بی روح" خطاب می کند. نیشخند زورکی نیست، (نیشخندهای من هیچ وقت
زورکی نیستند)، ولی بیشتر مناسب خون آشامی است که ترجیح می دهد
به جای اینجا بودن، گوشه ای دراز بکشد و به خواب فرو برود. «آقای بلع بلع
بلع، مایلم بپرسم: این شهروند بخت برگشتۀ من حقیر چقدر بهتون بدهکاره؟»
حس می کردم هانی طوری به من خیره مانده که انگار شاخ در آورده ام،
ولی توجهم را روی غول متمرکز کردم. احتمالا باید می گفت "پونصد پیکسل".
اما چیزی که شنیدم بیشتر تو مایه های "پوفصقد پفیلسل" بود.
آخ، کیف پولم درد گرفت.
چهرۀ معصومی به خودم گرفتم. «مترجم گوریلی داریم؟»
مکس که با نگرانی به قلدر و دردسرساز احتمالی داخل محل کارش زل زده بود،
جواب داد: «پونصد پیکسل.» از آنجایی که خوب می دانست زبان گوریلی بلد
هستم، از پشت پیشخوان نگاهی تحویلم داد که به وضوح می گفت:
خسیس بازی در نیار لطفا، خودم حاضرم پولش رو بدم... فقط دعوا راه نندازین.
ابروهایم را برایش بالا بردم و دوباره به غول رو کردم. امان از غرور بی جا.
حساب اعتباری من که نیست، صندوق خیریه ست. «می تونین بزنین
به حساب من، آقای استفلبفی... یا... هر چیزی که اسمتون بود. اگر هم
خواستین مکس همین الان یه شام رایگان مهمونتون می کنه.»
شادان به پیشخوان اشاره کردم.
مکس سرفۀ دردناکی کرد تا اعتراضش را نشان بدهد، ولی چیزی نگفت.
برای گوریل انتخاب سختی نبود.
پانصد پیکسل نقد، یا سفارش غذایی در بهترین رستوان شهر نئون که در حالت
عادی بیش از هفتصد پیکسل قیمت داشت؟
نمی دانستم بخشی از ویژگی های خواهر بودنش است یا نه... ولی گاهی
پیش می آمد که هانی تنها با یک چشم غره منظورش را می رساند:
کارت اصلا قشنگ نبود، عمو اسکروچ!
مکس هم کم تقصیر نداشت! می خواست از این نگاه ها با من رد و بدل نکند.
شانه بالا انداختم. اون انیمیشن اردک ها رو می گی؟ خدا می دونه چقدر
سرش زجر کشیدم... ولی فقط زجرش یادمه، داستانش یادم نیست.
عمو اسکروچ کدوم بود؟
چشم هایش را ریز کرد. حسی بهم می گفت امکان دارد در آیندۀ نزدیک وادارم
کند به تماشای آن سریال رومخی بنشینم.
یادم باشه تا یکی دو سال جرات حقیقت بازی نکنم...
مرد تنومند آخرین غرشش را سر داد، رنگ چشم هایش به قهوه ای سوخته
تغییر پیدا کرد و بعد مثل بادکنکی که بادش خالی شده باشد آب رفت. البته...
هنوز هم قدش از من بلندتر بود... و مسلما عرض بدنش می توانست
پنج شش تای آواتار من را درون خودش جا بدهد... ولی قابل تحمل شد.
تقریبا.
با شیطنت پرسیدم: «به نظرت اگه قد آواتارم رو چند سانت بلندتر کنم...
لباس هام اندازه م میشه؟»
هانی متفکر به نظر می رسید. «از اینم بلندتر بشی؟ هیم. فکر خوبی نیست.»
سرم را کج کردم. «چرا؟ نگران اینی که دیگه مشت هات به شونه م نرسه؟»
«مگه حتما باید به شونه ت مشت بزنم؟» لبخند ملیحی زد. «نخیر.
نگران القابی ام که قراره بهت بدن.»
کنجکاو شدم. «مثلا؟»
با دیدن نیشخند از خود راضی اش، فهمیدم کنجکاوی ام قرار است کار دستم
بدهد. «دراز بی قواره چطوره؟»
چشم هایم گرد شد. «دردم... اومد!»
نخودی خندید. «عالیه، نه؟ یه لقب جدید برات ساختم! بهتره پروفایلت رو
ویرایش کنی. اوه... صبر کن، خودم برات انجامش می دم.» صفحۀ کدنویسی
با چنان سرعتی جلوی صورتش ظاهر شد که لحظه ای نگرانی دیرینه ام
بازگشت: اینکه هانی و سیستم کلی بازی نیش قرمز ضد من قیام
کرده اند. مدارکش فراوان است. فقط به همین صفحات کد ختم نمی شود.
تا حدی که مدت ها پیش... یکجورهایی فکر می کردم شاید نیش قرمز از هانی
بیشتر از من خوشش می آید...
از افکارم بیرون آمدم و فهمیدم هانی دارد با مشخصات پروفایلم در
چت روم های اختصاصی مان ور می رود. با عجله خط و نشان کشیدم: «کافیه
کلمۀ بی قواره رو روی صفحه م ببینم تا برای پروفایلت سبیل بکشم.»
با بی خیالی دستی در هوا تکان داد. «هر وقت رمزم رو هک کردی بیا از این
تهدیدا بکن.»
«می دم بوم انجامش بده.»
«منم بهش می گم انجامش نده. به نظرت بیشتر از من حرف شنوی داره یا
تو؟»
کسی با صدای بلند گلویش را صاف کرد. برگشتم تا مکس را ببینم که با اخم
سفارش آقای استنلی را تحویل می دهد و بعد نگاه معناداری به پشت سرم
می اندازد.
اوه، بله. یادم رفته بود... «کنجی.» تک خنده ای کردم. «رو به راهی؟»
انگار منجمد شده بود. پلکی زد و بعد نگاهش را به من دوخت. «ممنون بابت...»
«مهم نیست. عادت کرده م. از عوارض کارکن استخدام کردنه.» شانه بالا
انداختم. مکس بهم چشم غره رفت، که صد در صد نادیده گرفتمش. «این دفعه
چه دردسری درست کردی؟»
مخترع دردسرسازم سرش را پایین انداخت. «آااه... چ... چیز مهمی نیست...
پهبادم رفت توی مغازۀ تابلوهای نئونی و...»
«تابلوها!» جیغ هانی یکدفعه در آمد و کنجی را از جا پراند. «سفارشات! ...
استنلی! بگو چرا انقدر آشنا بود! سفارش ها رو به مغازه ش تحویل داده بودم...
کنگ! تو چی کار کردی؟»
کنجی تندتند گفت: «نه! چیزی نشده! چیزی رو نشکستم! همه چیز مرتبه...
فقط چندتاشون... امم...»
«اگه شکسته باشن...» هانی ناله ای آغشته به اضطراب سر داد و بعد
با اشاره ای از یک پیشخدمت خواست که کتش را بیاورد. با عجله موهایش را
پشت گوش هایش زد و کلاه خاکستری رنگی را روی سرش گذاشت.
قبل از اینکه از هتل خارج شود، شانه ام را چسبید و سرش را کمی بالا آورد
تا بتواند دم گوشم بگوید: «یادت نره چی گفتم. یه لیست داخل اتاقم دارم،
می تونی برش داری.»
حرفی نزدم، ولی زود یادم آمد تا پاسخش را نگرفته قرار نیست راحتم بگذارد.
«یادم می مونه.» احتمالا به قدر کافی قابل باور واقع شد؛ شاید هم هانی
آن لحظه بیش از حد نگران کاردستی هایش بود و عجله داشت که برود...
چون جوابم را پذیرفت، و در حالیکه پاشنه هایش روی کف چوبی هتل کسل
تلق تلوق می کردند، طرف در رفت.
به موقع به خاطر آوردم باید چیزی را گوشزد کنم: «دوست ندارم خوش گذرونیت
رو خراب کنم، ولی با موتور ارور پرسه زدن توی خیابون ها کار عاقلانه ای
نیست. پیشنهاد می کنم تا واسه مون شر نشده بری پسش بدی.»
نیشش باز شد. «یادم می مونه!» در را بست.
بله، یادش که خوب می ماند. فقط به حرفم عمل نمی کرد.
وقتی مطمئن شدم خواهر سر به هوایم چیزی را جا نگذاشته و قرار نیست
بلافاصله برگردد، پیش مکس رفتم و کلید اتاق چهارصد و بیست و پنج را تحویل
گرفتم.
چه عدد جالبی!
به کنجی رو کردم. «یه کار مهم واسه ت دارم، مهندس. سخت نیست.
ولی لازم به ذکره که اگه دست از پا خطا کنی، باید نگران چیزایی بدتر از
استنلی باشی. خیلی خیلی بدتر، شیر فهم شد؟»
آب دهانش را قورت داد و با دستی لرزان کلید را از من گرفت. «ح... حواسم
هست.»
اگه هانی بفهمه کلید اتاقش رو به یه پسر تقریبا غریبه دادم پوستم رو که
چه عرض کنم... احتمالا غضروف هام رو هم می کنه.
لبخند زدم. «خوبه. وقتی تموم شد بیا پیدام کن. چندتا سوال ازت دارم.»
بیش از پیش دستپاچه شد، ولی سر تکان داد.
قبل از اینکه در هتل را پشت سرم ببندم، یادش آمد بپرسد: «آم... کجا
می تونم پیدات کنم؟!»
شانه هایم را بالا انداختم. کی می دونه؟