نیش قرمز ~ گریزی به قلعۀ اریک | پارت یک

جک
«مطمئنی کار درستیه؟ منظورم اینه که... خیلی یهویی داره اتفاق می افته.
بماند که اریک... فکر نکنم موافق باشه.» مضطربانه به اطراف نگاه کردم.
ایستادن وسط ناکجا آباد با یکی از ساکت ترین و غیر قابل پیشبینی ترین
آواتارهایی که می شناسی کمی نگران کننده است. «مطمئنی راه رو درست
اومدیم؟ نقشه ای برای این بخش از قلعه ندارم... نمی دونستم زیر قلعه هم
چیزی هست... حتی دوربین هم نداره... مسیر رو از کجا بلدی؟»
ایسا مثل همیشه بود: آنجا حضور داشت، ولی نه کاملا. چشم هایش با دقت
به افق دوخته شده بود، انگار چیزی را می دید که من نمی دیدم.
از هر دو طرف، تاریکی محض مثل پرده ای سیاه بود که تونل زیرزمینی را
از نظرها پنهان می کرد. البته... بیشتر به غار شباهت داشت تا تونلی که
به دلایلی مرموز زیر قلعه حفر شده باشد.
«اصلا صدام رو می شنوی؟ یا خروجی صدای آواتارم با خاک یکسان شده
و دارم با خودم حرف می زنم؟ می تونی منو ببینی؟ محو که نشده م،
شده م؟! مدتیه فکر می کنم رنگم پریده...»
«جک.»
خدا رو شکرررر که می شنوی! «جانم؟»
خشک بودن لحن و بی روحی نگاهش طوری بود که انگار داشت به جای من،
با دیوار پشت سرم صحبت می کرد. «آروم باش.»
گفتنش برای تو آسونه.
یک اشتباه. تنها یک اشتباه با از دست دادن تنها دلیل زندگی ام فاصله داشتم.
ایسا به بالای سرم نگاه کرد. خودم هم نمی توانستم حدس بزنم ابر بین تمام
افکار درهم و آشفته ام کدام را نمایش می دهد. شاید آبروبرترینش را؟
لب های کمرنگ و نازک ایسا روی هم فشرده شدند. تکرار کرد: «آروم.»
اعتراف کردم: «نمی تونم! مثل این می مونه که بهم نارنجک در حال انفجار
بدی بعد انتظار داشته باشی توی دستم نگهش دارم و بی حرکت بمونم!»
تصویری از ریزریز شدن آواتارهای جفتمان در سرم شکل گرفت. به خودم لرزیدم.
«محض اطلاع... حتی سربازی هم نرفته م. می دونی یعنی چی؟ یعنی
هردومون می ریم رو هوا!»
با نگاهی که می گفت: داره هذیون می گه. نکنه آدم اشتباهی رو با خودم
آوردم؟ سر تا پایم را از نظر گذراند. کم کم لبخند محوی روی صورتش نقش
بست. «وقتی خودت نارنجکی، چرا باید از انفجار بترسی؟»
دستش را بالا برد و دیوار پشت سرمان پیش از آنکه انگشت هایش را برای
نوشتن کد به زحمت بیندازد تکه تکه شد.
موهای آواتارم تمایل عجیبی به سیخ شدن پیدا کرده بودند. ایسا و
جملات دراماتیک... که در این موقعیت کمی هم مضحک تلقی میشه؟ فکر
نمی کردم این روز رو ببینم.
به سوراخ روی دیوار خیره ماندم. به طرز عجیبی شکل و شمایلی مثل
بدن انسان داشت. شاید یک جور فسیل محسوب می شد. انگار کسی را
با صورت به سنگ غیر قابل نفوذ کوبانده بودند، آن هم با چنان شدتی که
نه تنها به پودر شدن فرد انجامیده، بلکه آجرها را هم فروریخته و از صحنۀ
روزگار دیجیتالی محو کرده بود.
من بدبین شده م، یا مدل موهای فسیله به مال من شبیهه؟
با استرس دستی به موهایم کشیدم.
ایسا درون سوراخ ناپدید شد. «بیا، جک.»
نمی خواستم بروم. دلم می خواست روی صندلی نرم و گرمم در آزمایشگاهی
که تعداد خط و خش های کاشی هایش را از بر بودم نشسته باشم و تند تند
گزارش تایپ کنم. در تاریکی و سکوت کرکنندۀ قلعۀ خالی از آواتار. همینطور
بنویسم و وانمود کنم دنیای دیجیتال اطرافم در افق محو شده است. بی آنکه
بفهمم در واقع، این من هستم که دارم محو می شوم...
افکارت مزخرفن جکی. ؛-؛
می دانستم با عقل جور در نمی آید، ولی برای اولین بار طی این سه سال،
توانایی بازگشت به زندگی بی معنی و روزمره ام را نداشتم.
شاید... ربطی به ناپدید شدن او داشت.
ناپدید شدن همه.
آهی کشیدم.
باورتان نمی شود حضور کسی که همیشه پشت شانه ات باشد تا اگر
دست از پا خطی کردی دوشقه ات کند، چقدر الهام بخش است. نه اینکه
لذت بخش باشد! کدام آواتار عاقلی دلش می خواهد مثل کیک برش
بخورد؟! منظورم این است که... چطور بگویم؟ توضیحش سخت است.
همین قدر بگویم که وقتی اریک نباشد، قلعه از این رو به آن رو می شود.
کارگاه از کار می افتد. قربانی ها غیب می شوند. کارکنان به هم پشت
می کنند. سرپرست ها به جان هم می افتند...
جک از آزمایشگاهش میاد بیرون. ؛-؛ فکر می کنی نظر اریک در مورد موقعیت
فعلیت چی باشه؟ --.--
میشه ساکت شی؟
تا حالا شده است آرزو کنید ای کاش می توانستید صدایی در ذهنتان را
با دست هایتان خفه کنید؟ یا حداقل لگدی بهش بزنید؟
برای من زیاد پیش می آمد.
«معلوم هست کجا داری می ری؟»
با صدای ایسا به خودم آمدم و دیدم تنها سه قدم با سقوط در پرتگاهی عمیق
فاصله دارم. «اوه.» عقب پریدم و دست هایم را در جیب هایم فرو بردم. «ب...
ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد.» مسیرم را عوض کردم تا دنبالش بروم.
ایسا پشتش را به دیوار چسباند تا بتواند از مسیر باریکی بین دو صخرۀ
سرمه ای رنگ عبور کند. تا چشم کار می کرد همین بود. سنگ های سرمه ای
و تپه های سرمه ای تر. با یک پرش کوتاه و موفق روی تخته سنگی فرود آمد.
نگاهی به من انداخت. «دست هات رو توی جیبت نکن، به تعادلت کمک
می کنن.»
کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که هر کاری می کنم از نظر ایسا غلط
است. حتی نفس کشیدنم. سعی کردم حرکاتش را تقلید کنم، بی آنکه همان
یک ذره آبرویی را هم که برایم مانده بود از بین ببرم. «ببخشید.»
«انقدر عذرخواهی نکن.»
«ببخ...» به من خیره شد. دهانم را بستم و روی قدم هایم متمرکز شدم.
«زود باش. دیگه چیزی نمونده.»
چیزی حدود بیست و پنج قدم با پرش روی سنگ فاصله داشتم، و این از
نظر من فاصلۀ کمی نبود، ولی چیزی نگفتم. ایسا شباهت زیادی به
مربی های ورزشم در دنیای واقعی پیدا کرده بود و فکر نمی کردم از نظرم
خوشش بیاید.
با بی صبری پایش را روی سنگ کوبید. «یکم سریع تر.»
متوقف شدم و سرم را بالا آوردم. «ام... دارم سعی می کنم... ولی...
یه صدایی می شنوم.»
به نظر می رسید ایسا به اندازۀ کافی خودش را با کلمات خسته کرده است،
چون تنها با یک نگاه به من فهماند که اگر تا یک ثانیۀ دیگر از جایم جنب نخورم
مرا همینجا رها می کند و می رود.
با عجله گفتم: «الان میام.» و قدمی به جلو برداشتم. باز هم آن صدا را شنیدم.
مثل ترک خوردن شیشه یا سطح یخ.
قدمی دیگر.
ترکککککککک.
این سنگه! سنگ که ترک نمی خوره! انقدر توهم نزن!
بالاخره به سخت ترین جای کار رسیدم. پریدن روی سنگی که حدود سه متر
پایین تر از صخره ای بود که رویش ایستاده بودم.
از ارتفاع نمی ترسیدم... فقط زمین محکم و قابل اطمینان را زیر پاهایم ترجیح
می دادم. یادم می آید در دوران دبستان تئاتر پیترپن بازی کردیم. من از
معلق شدن در هوا به قدری وحشت می کردم که مسئولین پشت صحنه
مجبور شدند فقط سی سانتی متر بالاتر از سطح زمین نگهم دارند. هربار جلوی
کارگردان نمایش اجرا می کردیم، با عصبانیت روی لیستش می زد و می گفت:
«تو پرواز نمی کنی جک! این در بهترین حالت می تونه سر خوردن روی یخ
باشه!»
بسیار خوب. از ارتفاع می ترسیدم. ولی سعی می کردم به روی خودم نیاورم.
حداقل... نه تا وقتی که بیش از حد به سنگ زل زدم و ایسا مشکوک شد.
«آکروفوبیا داری؟»
«آه... آاامم...» داری. ؛-؛ می دونی که داری. =_=... می دانستم اگر هم
بخواهم پنهانش کنم، ابر نمی گذارد. «یکم.»
خیلی عادی نگاهم کرد و سرزنش کنان گفت: «باید قبلش بهم می گفتی.»
«خ... خب... اینطوری نیست که نتونم بپرم...» چرا، هست. ؛-؛
حس می کردم صدایی توی سرم می پیچد. صدایی که متعلق به من بود،
ولی بخشی از من نبود. بهش تشر زدم: ساکت. باش.
«پس بپر.»
به واقعیت برگشتم. «...»
«بپر دیگه.»
«ب... باشه خب! یه دقیقه صبر کن.»
حقیقت این بود که... نمی توانستم بپرم. حداقل نه پرش استانداردی که آن را
"پریدن" بنامند. روی صخره نشستم، پاهایم را آویزان کردم و با احتیاط
خودم را به جلو سر دادم. هنوز هم فاصلۀ زیادی بود...
«جک.» چشم های ایسا گشاد شد. این صحنه به قدری کمیاب بود که زهرۀ
هر جنبندۀ دیجیتالی ای را می ترکاند، چه برسد به جنبندۀ وحشت زده ای که
از یک صخره آویزان مانده است.
«ب... بله؟»
«بپر. همین الان.» می توانستم ببینم که به چیزی پشت سرم زل زده است.
اشتباه بدی مرتکب شدم و سرم را برگرداندم.
خوب... بگذارید خیلی دقیق برایتان توصیف کنم در آن لحظه چه احساسی
داشتم. فرض کنید یک کفشدوزک بی خانمان را زیر خاک و خل باغچه تان پیدا
کرده اید. با خودتان می گویید: «چقدر قشنگ است! حیوان خانگی خوبی
می شود.» بعد برش می دارید و داخل نمکدانی زندانی اش می کنید.
آن حشرۀ بیچاره با هربار نزدیک شدنتان به زندانش سکته می زند، نمی زند؟
حالا... تصور کنید در محل زندگی تان سیلی می آید! تا بیایید خودتان را نجات
بدهید، برای کفشدوزک کار از کار گذشته است! و آخرین چیزی که می بیند
هجوم ناگهانی مرگ به سوی چشم های تقریبا غیر قابل مشاهده اش است!
بله. بنده آن حشرۀ بدبخت در کنج نمکدانی بودم که با دیدن ده ها چشم
خوف انگیز که بهم خیره شده اند نزدیک شدن مرگ را به چشم دیدم.
یک کلمه بهتان می گویم... ببینید خودتان نمی ترسید؟!
آدم خوارها.
از لحاظ اندامی تا حدودی به انسان شباهت داشتند. البته اگر از چشم های
بیش از حد نازک، ناخن های کوتاه نشده و دندان های تیز گوشتخوار،
پوست بیمارگونه، پشت برآمده، و تقریبا چهار دست و پا راه رفتنشان
چشم پوشی کنیم. از دهانشان مایعی غلیظ می چکید که ترجیح می دادم
فکر کنم بزاق است. چشم هایشان سوسویی گرسنه داشت و صداهای
غیرانسانی شان، بهترین تقلید دنیای دیجیتال از هشدار خطر محسوب
می شد.
تعدادشان زیاد بود. بیش از آنکه چشم هایم بتوانند تشخیصشان دهند.
مثل گله ای سوسک در هم می لولیدند! (سوسک هایی که کفشدوزک
می خوردند...)
واضح است که در جا خشکم زد.
«جک!» ایسا بی درنگ طرفم پرید. ولی فاصله خیلی زیاد بود. لیز خورد و
چند تخته سنگ پایین تر از من فرود آمد.
آب دهانم را قورت دادم. خم شدم تا مطمئن شوم حال ایسا خوب است.
زبانم از کار افتاده بود... نمی توانستم بپرسم.
آشفته به نظر می رسید... منظورم این است که... داشت فریاد می زد!
امروز روز استثناهاست. «جک! جک! بپر پایین!»
چند آدم خوار محتاطانه قدمی به جلو برداشتند. هوا را بو می کشیدند،
به گمانم می خواستند کیفیت وعدۀ غذایی شان را بسنجند.
اوه.
قدمی عقب تر رفتم. ناخودآگاه چشمم به دره افتاد و دلهره ام برگشت. باید
می پریدم. باید می پریدم.
پنکیک شدن یا مثل پنکیک در شکم هیولا رفتن، مسئله این بود.
فقط بپر! =0=
این دستور با خشم در سرم منعکس شد و طوری که انگار طلسم آدم خوارها را
شکسته باشد...
همزمان به طرفم هجوم آوردند.
قلبم داشت از سینه ام بیرون می آمد. به هیچ وجه نمی خواستم شام کسی
شوم.
پس پریدم.
آسمان و زمین دور سرم می چرخید. شاید هم داشتم وسط راه سقوط کردن
از حال می رفتم. با این حال، واقعا ترجیح می دادم تا ابد در همان حال بمانم.
بین زمین و هوا. چون می دانستم آخر مسیر چه چیزی در انتظارم خواهد بود.
ای کاش کد سبز داشتم.
صدای برخوردم به سنگ، خودم را هم از جا پراند. دست هایم را سپر سرم
کردم ولی در عوض بخش زیادی از وزنم روی آرنج و زانوهایم افتاد. درد بلافاصله
در بدنم پخش شد.
پشت سر هم پلک زدم تا هشدارهای سلامت مرگ حتمی ای که خودم برای
آواتارم ساخته بودم از جلوی صورتم کنار بروند. خون ریزی داشتم، اما آنقدرها
هم شدید نبود. یکی از استخوان هایم شکسته بود. ولی دلم نمی خواست
بدانم کدامشان.
صدای قدم های شتابان ایسا روی سنگ ها به گوشم رسید. احتمالا
دنبال مکان امنی می گشت... فریاد کشید: «جک! دارن میان پایین!
تو کجایی؟»
سایه هایشان را بالای سرم روی دیوار می دیدم. از سنگی روی سنگ دیگر
می پریدند. مثل عنکبوت از صخره پایین می آمدند...
ناله ای کردم. باید تکان می خوردم و بدنم از این موضوع خوشش نمی آمد.
به کمک دست هایم، فرآیند دردناک خزیدن روی زمین را شروع کردم. یکبار دیگر
پلک زدم. تو رو خدا واضح ببینین چشم های عزیز. الان وقت بیهوش شدن
نیست. سقوط به قدری ترس از وجودم گرفته بود که دیگر چیزی جز درد حس
نمی کردم. می تونم... فقط بیهوشم نکن. لطفا. لطفا!
هشدارها چشمک می زدند و جلوی دیدم را می گرفتند. اعصابم خرد شده بود.
درد هم نمی گذاشت درست فکر کنم.
«جکککک! تو حالت خوبه؟! یه چیزی بگو! جک!»
ظاهرا ایسا نمی توانست مرا ببیند، و این خودش نیمۀ پر لیوان بود.
چون به احتمال زیاد از دیدرس آدم خوارها هم خارج شده بودم.
نفس عمیقی کشیدم. نفس های عمیق قلبم را آرام می کرد و به سیستم
خودایمنی آواتارم می گفت حالم خوب است. هرچند...
حالم واقعا خوب نبود.
رشته افکار منفی ای در سرم شکل گرفته بود که چیزی جز عذاب وجدان و
احساس بدبختی تمام و کمال به دنبال نداشت. من مهندس فنی این بازی ام.
و تا به حال توی چنین شرایطی نبوده م.
یکی از قوانین اریک بود... کار بدون سوال. هر کدی می خواست برایش
می ساختم. نمی پرسیدم چرا می خواهدشان. با اینکه به روی خودم
نمی آوردم، ولی عذاب وجدانش همیشه جایی در اعماق وجودم عذابم
می داد. اینکه ممکن است بدون اینکه بدانم، کدی به اریک بدهم که ازش
برای شکنجه دادن قربانی هایش استفاده کند.
کسی چه می داند؟ شاید در ساخت همین هیولاها هم کمک کرده باشم.
در این صورت عادلانه ست اگه یه بارم خودم به دستشون بمیرم، نه؟
لحظه ای در آرامش این فکر غرق شدم...
تا اینکه آن صدا دوباره دادش درآمد:
چرند نگو خنگ خدا! اریک نمی دونه تو اومدی اینجا! حتی اگر هم به موقع
برگرده هیچ وقت نمی تونه ترمیمت کنه چون جنازه ت این پایینه!
چشم هایم را بستم. فکر کنم دنده ام شکسته بود... دستم را به قفسۀ
سینه ام فشار دادم و لبم را گاز گرفتم تا جیغم در نیاید.
دیگر خبری از ایسا نبود. فقط صدای پایین افتادن سنگ ریزه ها شنیده می شد.
خودم را زیر نزدیک ترین صخره پنهان کرده بودم، بین دو سنگ کوچک تر، فضایی
باریک وجود داشت که آواتارم را به سختی داخلش چپاندم.
پناهگاه موقت خوبی بود. ولی نمی دانستم جراحتم چقدر جدی
است. هشدارها می گفت خیلی، ولی دوست داشتم فکر کنم اغراق آمیزند.
چند دقیقه/ساعت/روز گذشت.
همه جا ساکت بود.
لب هایم را روی هم فشردم. سرم را تا حدی از سوراخ عبور دادم که بتوانم
به اطراف سرک بکشم.
این بار صدا از پشت سرم آمد.
مطمئن بودم می شنومش. درست مثل ترک برداشتن شیشه می ماند، ولی
عمیق تر و با شدت بیشتر، انگار مادۀ مستحکم تری داشت ترک می خورد.
قوی تر از شیشه. مثل الماس.
الماس.
این واژه آنقدر در سرم اکو شد تا بالاخره فهمیدم.
حقیقت خوشایندی نبود. ولی فهمیدم. و راهی برای از یاد بردن فهمیدنش
وجود نداشت.
کمک کردم... توی ساختشون کمک کردم!
چون این صخره ها سنگ نبودند! کدشان را با دست های خودم ساختم.
حتی از روی شوخی اسمشان را استالاکماس گذاشتم! یادم می آمد چقدر
بلیز سر اسمش با من بحث کرد. می گفت کمی خلاقیت به خرج بدهم بد
نیست...
در نهایت، فقط محض خنده بود. برای سرگرمی خودمان ساختمش، نه برای
اریک! تازه وقتی حوصله ام از آن رشته کد ساده سر رفت، فایلش را از روی
کامپیوترم پاک کردم...
نکردم؟
وقتی اریک وارد آزمایشگاه شد، همه خودمان را به آن راه زدیم. ولی ته رنگ
لبخندها روی صورت من و بلیز مانده بود. چشم های بنفشش چند دقیقه
به چهره ام زل زد تا اینکه بالاخره طاقتش تمام شد. «معلوم هست شما به
چی می خندین؟»
ایسا و امیلی با نهایت وقت شناسی مشغول صحبت شدند. فری فایر سرش را
در کتابش فرو کرد. مایکل بلافاصله صفحۀ کدنویسی ای باز کرد و مشغول ارائۀ
کنفرانسی شد که فقط دی جی بوم و الکس شنونده اش بودند.
غلط نکنم تا حدودی به اریک بر خورد. «می بینم که... فقط وقتی من اینجام
همه به کارهاشون می رسن.» به بلیز نگاه کرد. «چی شده؟»
بلیز لبش را گاز گرفت تا لبخندش از بین برود. «هیچی.»
«هیچی؟ از صبح تا حالا به هم نگاه می کنین خنده تون می گیره.»
فری فایر دهانش را باز کرد... نگاه معنادار من را دید و دهانش را با لبخند بست.
اریک به من خیره ماند.
وانمود کردم در حال تایپ کردن کردن کد هستم. ولی فقط حروف بی معنی
روی صفحه ام ظاهر می شد.
«جک. میشه بگی با کارکنام چی کار کردی؟»
دعا می کردم ابر چیزی نمایش ندهد.
«جک.»
«آه... خ... خب... چیز خاصی نیست. تو خوشت نمیاد.» نیشخندی تحویلش
دادم و دوباره سرم را در فایل ها فرو بردم. ابر استثنائا تصمیم گرفته بود با ما
همکاری کند. شاید چون از کنجکاوی اریک و تلاشش برای پنهان کردن
اشتیاقش به موضوع لذت می برد.
«... این موضوع داره روی کارهاتون تاثیر منفی می ذاره، پس باید بهم بگین.»
چشم غره ای به فری فایر رفت که حالا آشکارا می خندید.
رقیب قرمزپوشش خنده اش را بلعید و ادای بستن زیپ دهانش را درآورد.
فقط گفتم: «هیم.»
«هیم هیم، نداره.» دست به سینه شد و اخم کرد. «جوابم رو بده.»
«بهت نشون می دم.» نخودی خندیدم. «ولی یادت باشه گفتم خوشت
نمیاد، خودت خواستی!»
بعد از تجربۀ تلخ آن روز، (فقط برای اریک تلخ بود، برای ما شیرین. برای بعضی
از ما که کلا سرگرم کننده ترین لحظۀ زندگی مون بود!) تا مدت طولانی ای
سر و کله اش داخل آزمایشگاه پیدا نشد.
و کد استالاکماس هم...
روی. کامپیوترم. ماند.
امیلی سیستمم را هک کرده بود... احتمالش چقدر است اریک هم توانسته
باشد...؟
هیم... بیش از نود و نه درصد؟ ؛-؛
ای داد بیداد.
غلط نکنم این تلافیه.