نیش قرمز پارت هشت

امیلی
تیک تاک. تیک تاک.
ثانیه ها دیگر توی سرم نبودند. ساعت کوکویی روی دیوار کدفروشی بود که
با تیک تاک منظمش سکوت را تکه تکه می کرد.
با ناباوری زمزمه کردم: «تو... چطور؟...»
امیلی 3025 در جواب نگاه خیره ام لبخندی تحویل داد. روی زانوهایش خم شد
تا بتواند صفحه نمایشی بلورین و مستطیل شکل را از روی زمین بردارد.
«بفرما. می تونی این رو قرض بگیری.» روی صحبتش با من نبود.
بالاخره چشمم افتاد به سومین کسی که کم و بیش آنجا حضور داشت.
یک دختربچه، ولی نه دقیقا. سر تا پایش آبی آسمانی بود، آنقدر کمرنگ
که می شد با مه اشتباه گرفتش. باید چشم هایم را ریز می کردم تا بتوانم
خطوط جداکنندۀ اندام های ریزش را تشخیص بدهم و بفهمم یک آواتار است.
حداقل... تا حدودی بود.
از جان رابین هم کوچک تر به نظر می رسید!
«چیزی نیست شروینا.» هم نامم ضربۀ دلگرم کننده ای به شانۀ دختر زد و
با دست دیگر به من اشاره کرد. «ایشون امیلیه.»
دختر نگاهی محو بهم انداخت. محو بهترین کلمه برای توصیف چشم های
توخالی اش بود. «سلام، اسم من... شرو... شروین...» لب هایش را روی هم
فشرد. امیلی مشتاقانه سر تکان داد و او را به ادامه دادن تشویق کرد.
«شرویناست.» دستش را دراز نکرد. فکر نمی کردم امکان لمس کردنش وجود
داشته باشد، مثل هوا می ماند. «یازده سالمه... بود... شاید... می شد.»
با حرکتی آهسته و روح وار انگشت هایش را شمرد. تکرار کرد: «می شد.»
به آواتارش میاد... سه چهار ساله باشه... شاید کوچیک تر...
امیلی نقابی شادان و پرافتخار روی چهره اش نشاند. «شروینا بلدینگر!»
طور خاصی آن اسم را به زبان آورد. انگار نکتۀ قابل توجهی در موردش وجود
داشت که می خواست آن را بهم بفهماند.
نکته هر چه بود، نتوانستم تشخیصش بدهم.
دقیقه ای گذشت. شروینا بی مقدمه اعلام کرد: «من... باید... برم.» صفحه را
گرفت (تنها حرکتی که جامد بودن آواتارش را عملا اثبات می کرد) و سمت در
رفت.
حاضر بودم شرط ببندم قبل از بسته شدن در دیدم که صفحه را لای
دندان هایش می گذارد...
«سلام! خوش اومدی!» لحن سرخوش و دوستانه اش مرا از جا پراند. «ام...
یعنی... از دیدنت خوشحالما ولی چرا این وقت شب؟»
تکرار کردم: «از دیدنم خوشحالی؟»
«چرا نباشم؟»
به صورتش زل زدم و بعد نگاهم را دزدیدم. «تو اینجا کار می کنی؟»
«معلوم نیست؟ کار می کنم.» لبخند دندان نمایی زد. کپه ای پارچۀ ضخیم را
از روی کاناپه ای زرق و برق دار برداشت تا برایم جا باز کند. با اشاره دعوت کرد
بنشینم.
سرم را تکان دادم. ترجیح می دادم بایستم.
خودش روی کاناپه نشست. کش و قوسی به بدنش داد. «می خواستم توی
قلعه بهت توضیح بدم دنیای دیجیتال به این کوچیکی ها نیست، ولی اصرار
داشتی به حرف هام گوش ندی. چند وقتی میشه که کسب و کارم رونق
گرفته. واقعا اینجا رو به سلول های نمناک و تاریک قلعه ترجیح می دم.»
سرعت این گفت و گو خیلی زود داشت از درک مغزم خارج می شد. «صبر
کن... تو اینجا کار می کنی؟»
«فکر کنم همین دو دقیقه پیش گفتم.» به ساعت نگاهی انداخت.
شونزده دقیقه تا بسته شدن هتل. اخم کردم. «ولی تو توی کارگاه کار
می کنی.»
«خب که چی؟ توی دنیای واقعی میشه چندتا شغل داشت. اینجا نمیشه؟»
دست به سینه شد و به کاناپه تکیه داد. «تازه... از کار کردن توی قلعه چی
گیرم میاد؟ اریک حتی بهمون حقوق هم نمی ده.»
چشم هایم ناخودآگاه اتاق را به دنبال اسکلت از نظر گذراندند. عادتی که بعد
از هشت سال قربانی اریک بودن پیدا کرده بودم. اگر کارکنانش چنین
حرف هایی پشت سرش می زدند، محال بود پایان خوبی برایشان رقم بخورد.
امیلی بی تفاوت ادامه داد: «اون نمی دونه.» چشمکی زد. « نه اریک،
نه راسکال. به کسی نگو.»
پلک زدم. «چطور ممکنه نفهمیده باشن؟»
«همونطور که می بینی، ممکنه.» از جایش بلند شد. «به نظرت اگه یکی شون
می دونست من الان اینجا بودم؟» شانه بالا انداخت و بحث را عوض کرد:
«ببینم دنبال چیزی می گشتی؟»
لب هایم را روی هم فشردم. با اینکه دل خوشی از هم نامم نداشتم، تصمیم
گرفتم حالا که امیلی 3025 رازش را بهم گفته، راستش را بگویم. اصلا چرا تا
به حال نمی تونستم حضورش رو تحمل کنم؟ چیزی یادم نمی آمد. الان دیگر
هیچ حسی نداشتم. همه برایم یکی شده بودند. دوست و دشمن بودنشان
به رفتاری بستگی داشت که از حالا به بعد نشانم می دادند.
البته هنوز هم به خاطر داشتم اریک شکنجه گری سنگدل است و راسکال
شارلاتانی غیر قابل اعتماد. ظاهرا بعضی چیزها را نمی شد از یاد برد.
«کد رنگیم ناپدید شده.»
چهره اش را درهم کشید. «چی؟»
«کار نمی کنه. نمی تونم اجراش کنم. کلا... نیست.» با کلافگی موهایم را
پشت گوشم زدم. دستم در هوا خشک شد. عادت نداشتم چنین حرکتی بکنم.
زیادی... عادی بود.
«کد رنگی؟» با قیافه ای متفکر سر تا پایم را از نظر گذراند. «کدومشون؟»
در سکوت به او خیره شدم.
«کدوم رنگش؟ فقط از یکیش نمی تونی استفاده کنی یا همه ش؟»
این موضوع که همه در موردم اطلاعاتی داشتند که من تا به حال نداشتم
به مرور بیشتر و بیشتر برایم آزاردهنده می شد. مخصوصا اینکه تا همین
یک هفته پیش، قربانی ای معمولی در قلعۀ اریک بودم که روحش هم از
هیچ چیز خبر نداشت. «من فقط کد سبزم رو می شناسم.» تمام حقیقت نبود،
ولی دروغ هم نگفتم.
«هوم.» انگشتش را با ریتمی منظم روی گونه اش زد. «شاید نیازش نداشتی
که ظاهر نشده. خودت رو از دره ای چیزی پرت کردی پایین ببینی میاد یا نه؟»
مطمئن نبودم شوخی می کند یا نه. احتمالا این را از روی قیافه ام فهمید چون
شفاف سازی کرد: «شوخی بود. یه لحظه صبر کن.» چهارچوبی پشت میز
گوشۀ مغازه قرار داشت که با پرده ای از جنس چراغ های شبرنگ و ریسه های
منجوق کاری شده پوشانده می شد. امیلی پرده را کنار زد، خم شد و کپه ای
پارچه و تعدادی صفحۀ کدنویسی شکسته و خاک خورده را از بالای شانه اش
طرفم پرت کرد.
چند دقیقه طول کشید تا چیزی را که می خواست بیابد.
دوازده دقیقه.
«پیداش کردم!» سرفه ای کرد و از پشت پرده بیرون پرید. اسکنری در
یک دست داشت و در دست دیگرش دستگاه کوچک و مستطیل شکلی بود
که بعد از چند دقیقه زل زدن بهش، فهمیدم کندر است. صداقت سنجی که
هشت سال پیش نزدیک بود به خاطرش دستم را از دست بدهم. توضیح داد:
«کمک می کنن مشکل رو شناسایی کنیم.»
«از هردوش بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی روی من استفاده شده.» نگاهم
را به جعبه های روی قفسه ها دوختم. با نام ها و کدهای مختلف طبقه بندی
شده بودند.
«می دونم. ولی خب هدفشون با الان فرق داشته.» ناله کنان اسکنر را روی
میز گذاشت. «اوف... چرا اینا رو انقدر سنگین می سازن؟»
نفسم را بیرون دادم. «واقعا فکر نمی کنم یه اسکن به وضعیتم کمکی کنه.»
«اگه امتحان نکنی که نمی فهمی.»
پکر شدم. می دونم قرار نیست جواب بده. حس می کردم کدهایم به کل
از دست رفته اند و حتی اگر از آواتارم اسکن بگیریم، قرار نیست چیزی گیرمان
بیاید.
«زود باش دیگه، تا صبح وقت نداریم.»
سر تکان دادم. غیرممکن وجود نداشت. به امتحانش می ارزید.
حس ششم قوی ای داشتم.
اسکنر چیزی نشان نداد.
شش دقیقۀ تمام دستم را به مکعبش چسباندم. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
نه تغییر رنگی و نه دردی، هیچ چیز. انگار تکه ای پلاستیک عادی را لمس کرده
بودم. کندر که حتی روشن هم نمی شد، چه برسد به نشان دادن ضربان قلبم.
«مگه میشه کد رنگی غیبش بزنه؟» امیلی با ناباوری به من و دستگاه خیره
ماند.
واضح بود حرف زدن با او قرار نیست مشکلم را حل کند. شش دقیقه. «دیگه
بیشتر از این وقت ندارم.» آهی کشیدم. دستم را از اسکنر جدا کردم و از
امیلی 3025 رو برگرداندم.
شهر نئون سراسر سیاه و سفید بود.
ولی نه سیاه و سفید معمولی.
سر جایم خشکم زد. دیدن این منظره حس عجیبی داشت... مثل وقتی که
در توهم ساحلی قلعۀ اریک خواهرم را دیدم و پشتش استار استرایک
به چشمم خورد. همانند چراغی در تاریکی می ماند که هربار از آن چشم
بر می داشتی به چشم می آمد و به محض اینکه مستقیم نگاهش می کردی
تبدیل به چیز دیگری می شد.
در آن کسر از ثانیه، در حالیکه سرم بر می گشت و چشم هایم با نور تابلوهای
نئونی که روی ویترین کدفروشی افتاده بود مواجه می شدند، شهر نئون تبدیل
به چیز دیگری شد.
ولی قبل از اینکه بتوانم اسمی برای آن چیز بگذارم... یکبار دیگر شهری نورانی
در دل شب جلوی چشم هایم شکل گرفته بود.
شهری که دیگر پرنده در آن پر نمی زد.
«اوه.» امیلی طوری که انگار تازه به فکر گذر زمان افتاده ساعت روی دیوار را
چک کرد. «چقدر... زود گذشت.» چشم هایش گشاد شد. به من نگاه کرد.
چیزی در چشم هایش موج می زد که شباهت زیادی به اضطراب و، اگر
نمی دانستم چجور آدمی است، ترس داشت. «باید زودتر راه بیفتی.»
قبل از اینکه بتوانم سوالی بپرسم، مثل ساک سفری ای که به موقع بسته
و جلوی در خانه گذاشته می شود، از کدفروشی بیرون شده بودم.
با سرگیجه و سردرگمی به اطراف نگاه کردم. هنوز هم باران می آمد. خیابان ها
به قدری خلوت بودند که نمی شد شلوغی شان هنگام ورودم به نیش قرمز را
باور کرد. چراغ های نئونی همچنان چشمک می زدند... با این همه...
نمی دانم چطور اما... به نظر می رسید چیزی رویشان سایه انداخته است.
چیزی آنقدر سیاه که این همه چراغ و نور هم نمی توانستند در مقابلش کاری
از پیش ببرند.
دارم توهم می زنم.
قدمی به جلو برداشتم.
چراغ های خیابان پشت سرم خاموش شدند.
چیزی به اسم توهم وجود داره، می دونی؟ یه وقتایی چشم ها آدم رو گول
می زنن.
به خودم لرزیدم. هوا سرد نبود... سرما از جای دیگری می آمد.
یه چیزی اینجاست. یه چیزی پشت سرته.
دستۀ چترم را بین انگشت هایم فشردم و قدم هایم را آنقدر تند کردم که تنها
یک درجه با دویدن فاصله داشت.
کسی داشت شمع های نیش قرمز را فوت می کرد. چراغ ها یکی پس از
دیگری خاموش شدند. می دانستم اگر برگردم و پشتم را نگاه کنم، چیزی
جز سیاهی بی نهایت نخواهیم دید.
و باز هم سریع تر. دیگر داشتم می دویدم.
هیچ صدایی نمی آمد، ولی نبود صدا به نحوی از بودنش بدتر بود. کم کم
به نفس نفس افتادم. از هتل تا کدفروشی راه زیادی نیست... چطور این همه
جلو اومدم و همچنان نمی بینمش؟
سه دقیقه.
اولین صدا... دو دقیقه و چهل ثانیه مانده به بسته شدن هتل به گوشم رسید.
یک صدا. کوتاه. زیر. ولی با صدای بلند.
صدای جیغ یک نفر.
پاهایم روی آسفالت خیس لیز خوردند و متوقف شدند. سرم را در جهت صدا
برگرداندم. تک چراغ سفیدی خیابان رو به رویم را روشن نگه می داشت.
هنوز هم تا چشم کار می کرد خبری از هتل کسل دراکولا نبود.
نیازی نبود به تصمیمم فکر کنم، حتی قبل از اینکه تصمیم گرفته باشم داشتم
دنبال منبع جیغ می گشتم.
شلپ و شلوپ زیر پاهایم حالا بلندتر به نظر می آمد. دلم نمی خواست
دلیل جیغ از آمدنم باخبر شود... پس تنها کار عاقلانه ای را که به ذهنم
می رسید انجام دادم: کتانی هایم را درآوردم.
با قدم هایی نرم و سریع خودم را در کوچه پس کوچه های تاریک شهر جا
کردم. دیگر کسی جیغ نکشید... ولی هر از چند گاهی صدای نفس نفس زدن
کسی را جز خودم می شنیدم.
توهمه. توهم.
به چراغ تکیه دادم و عرق یا قطرات بارانی را که روی پیشانی ام نشسته بود
پاک کردم. چرا این اتفاق ها می افته؟
صدای جیغ دوم هوا را شکافت.
فقط چند کوچه با من فاصله داشت.
خودم هم خبر نداشتم آواتارم می تواند با چنین سرعتی بدود.
شاید آواتار قبلی ام نمی توانست.
به کوچه رسیدم. فقط ناله های دردناک و صدای نفس کشیدن می شنیدم.
لحظه ای مکث کردم. به خودم قوت قلب دادم. قدم آخر را برداشتم و از
پشت دیوار بیرون آمدم.
دو نفر روی زمین افتاده بودند، دو نفر ایستاده. هرچند حالت دراز کشیدن آن دو
آواتار از دست رفته و همینطور ایستادن دو آواتار زنده خیلی با هم فرق داشت.
بالای سر این چهارنفر، دو تابلوی نئونی قرمز و آبی روشن بودند و با قوت
می درخشیدند. انعکاس نورشان قطرات باران روی زمین و هوا را به ترکیبی
از اقیانوس و خون تبدیل می کرد.
البته شاید بعضی از آن قطرات، واقعا خون بودند...
چند چیز را همزمان متوجه شدم.
یک: دو نفر مرده بودند.
دو: یکی از این دو شخص زنده آنها را کشته بود.
سه: یکی از این دو شخص زنده، خانمی میان سال بود که با ترس و لرز
به دیوار تکیه زد بلکه با مشاهدۀ صحنۀ خونین و خشن جلو رویش از حال نرود.
چهار: دیگر شخص زنده، راسکال بود که داشت زیرلب غرولند می کرد.
«وقت نشناس ها! نمی شد چند روز دیرتر اقدام می کردین؟ از من بپرسی
می گم واسه خونی شدن این کفش ها خیلی خیلی زود بود.»