بلاخره شب هالوین رسید روزی که منظرش بودم رفتم تو حیاط و دم در

خونم کدو های تزئین شده را گذاشتم و شمع اش رو روشن کردم و

رفتم خونه تلفنم زنگ خورد تلفنم و برداشتم و گفتم:(سلام...او اره

راست میگی حواسم نبود...دیر شده؟...الان میام..آ...اره

اره...میبینمت.) امروز یک مهمونی دعوتم خونه دوستم واسه شب

هالوین رفتم سر کمدم هیچ لباس ترسناکی نبود لباس کدوییم و

پوشیدم و کلاهمم سرم کردم یک ساعت بعد: از زبان یک بچه: رفتم

در کمدم و باز کردم تا لباس ترسناکم و بپوشم که چشمم به عروسکی

که مامانم میگفت به هیچ وجه بر ندارش افتاد تو دلم گفتم"این و بردارم

اما لباس ترسناک نپوشم" یک چیز محکم خرد به پنجره رفتم رو تختم

قد درازی کردم و در پنجره و باز کردم دوستام و دیدم که داشتن سنگ

میزدن به پنجره اتاقم جک[دوستم]:(بیا دیگه دیر شده.)جونیور[دوستم

دیگم]:(راست میگه وقته ابنبات گرفتن^^) گفتم:(باشه الان میام اون

پایین تا باهم ابناب بگیریم.)رفتم عروسکم و برداشتم و از پله ها تند تند

اومدم پایین.

گفتم:(بریییییییییییییم) و باهم رفتیم دم در خونه مردم و کلی شکلات

و ابلان برداشتیم و داخل صبد ریختیم جونیور:(اومم زیاد نشد؟)

جک:(اره خواهری راست میگی.) گفتم:(این خونه بریم و دیگه تمام.)

یک خونه و نشون دادم که دورش کلی کدو های ترسناک بود

(خونه همون زنه.) جک:(آااارهه خونه بنظر خیلی پولدارانست و

شیک:)به نظر کلی ابنبات داره.)

جنیور:(اومم من میگم...دیگه این سبد ها جا ندارنا!) جک:(بیخیال

هالوین فقط یک روزه در سیصد و پنجاه و شش روز سال.)

جنیور:(آه...باشه بریم.) باهم رفتیم دم در خونه و من در زدم [تقق و

تقق] هیچکس در و باز نکرد اما خود در خونه باز شده! گفتم:(خودمون

میریم ابنبات بر میداریم)

جک:(ارههه) جنیور:(اوممم بچه ها کار بدیه بدون اجازه بریم خونه مردم

این کار یه جورایی دزدی است.) من و جک رفتیم تو خونه

جنیور:(بچهههه هاااا نریننن من میترسسسسسمممم.) جنیور هم

دوید و از لباس جک گرفت جک موهای جنیور و ناز کرد

گفتم:(بچه ها اشپز خونه.) با جک و جنیور رفتیم اشپز خونه و رو میز

نشستیم یک ظرف پر از ابنبات های شیرین و خوشمزه جک:(وایییی

چقدر ابنبات های خوشمزه به به!) شروع کردیم به ابنبات خوردن

احساس کردم یکی پشتمه به پشتم نگاه کردم هیچی نبود خیالم

راحت شد دوباره ابنبات خردم دوباره احساس کردم یکی داره راه میره

و یکچیز سیاه دیدم که مصل روح بود صدای داد جنیور و جک و شنیدم

ترسیدم از میز پریدم پایین و داد زدم:(جکککک جنیوررررر الکیی داد

نزنین من و نترسونین.) رفتم همه اتاق ها رو گشتم در یک اتاق و که

باز کردم از ترس عروسکم از دستم افتاد....

زبون همون دختره(صاحب خونه): رفتم خونه دوستم یوکی(معروف به

اکاکو)

اکاکو دستاش و باز کرد تا بغلم کنه دستم و به نشونه"نه"بردم جلو

و نگاهی به لباسش کردم و گفتم:(این دیگه چه لباسی پوشوندی؟)

اکاکو به لباساش نگاه میکنه و میگه:(بده؟) گفتم:(نه ولش کن.) اکاکو

من و برد تو سالن پذیراییش خیلیی شلوغ بود کلی ادم با لباس های

ترسناک و یک میز خیلیییی دراز و بزرگ با کلی غذا های ترسناک

(با تزئین های چندش البته)کی دلش میاد بخوره؟همجا تم نارجی سیاه

بود و چهارگوش خونه کلییی کدو های ترسناک بود و رو پردش نقش

عنکبوت بود و رو میز یک اسکلت بود شبیه اسکلت واقعی بود و یک

مجسمه که روش یک پارچه شفاف گذاشته بودن اکاکو:(میتونی بری

بالا اتاق ها رو هم ببینی البته یک اتاق چراغش سوخته نترسی ها!)

رفتم از پله هایی که تزئن های عنکبوتی شده بود بالا رفتم و رفتم

تو اتاق اکاکو تا لباسم و عوض کنم اهه چراغش روشن نمیشد از

دست تو اکاکو گوشیمو از کیفم در اوردم و چراغ قوه اش و روشن کردم

و رفتم تو اتاق اکاکو واییی اینجا که ترسناک تره گوشیمو و بالاتر بردم

چیی؟یک ادم دراز سیاه با یک ماسک عجیب داره من و نگاه میکنه

خشکم زد گوشیم از دستم افتاد صدای اعلان های گوشیم اومد نگاه

کردم دیدم عکس همون شبح است به جلو نگاه کردم شبحه رفته بود

گوشیم و برداشتم و پیامش و خوندم اما ب یک خط عجیبی نوشته بود

با ترس به پشتم نگاه کردم چییی؟اون...اون مرد درازه پشتم بود!!!

فرار کردم و افتادم زمین بلند شدم و از خونه اکاکو فرار کردم فرار و فرار

و فرار تا رسیدم به یک جنگل بزرگ ترسناک اینجا خیلی اشناست یعنی

کجاست؟چراغ قوه گوشیم و روشن کردم اها اینجا قبرستونه رفتم

جلوتر سه تا قبر و دیدم که نوشته بود(سال تاریخ تولد:2015 تاریخ

فوت:2021)اخعییی بیچاره ها یک دفعه ای از قبر یکیشون یک صدای

عجیبی در اومد چییی؟یکچیز عجیب ازش در اومد یک روححح!!!

به نظر ادم خوبی میومد و عاصیب نمیزد به بقیه روحه رفت بالا و گفت:

(نرو خونت اونجا خطرناکه.) گفتم:(چییی؟پس کجا برم؟) روحه:(اگه هم

میخوای بری برو اما مواظب باش.) گفتم:(تو از کجا میدونی؟)

روحه:(هومم...چون من الان خونتم) چییی؟ روحه ناپدید شد و منم

خشکم زدم

ونه همه اتاق هارو گشتم جلوی دهنم و گرفتم و چشمام گرد شد قلبم

از ترس و غم درد گرفت اینا چییییین؟؟ چییی؟این همون روحه نیست

(جنیور و داره میگه:|) این اا جناز هستن؟ اینجا چیکار میکنن؟ تو تاریکی

اتاق یک ادم دیدم چشمام و مالیدن تا چشمام و باز کردم قیافش جلوی

چشمام بود اون ادمه👆 این یک نوع عروسک نفرین شده نیست که

درباره اش شنیدم؟ تا پلک زدم...

کدو ها،ریسه ها،میز و صندلی،شکلات،آتش...همه چیز حاضر بود.

روی صندلی ای که کنار آتش گذاشته بود نشست. با صدای زنگ در

بلند شد. در را باز کرد. رالمین بود،کسی که قرار بود -مثلا- بیاید و بهش

کمک کند. رونکا اخم کرد و آرام گفت:خوش اومدی. رالمین سرش را

تکان داد.گفت:ممنون. روی صندلی نشست.به ریسه ها نگاه کرد و

گفت:پس منتظرم نموندی؟! رونکا گفت:انتظار داشتی منتظرت باشم؟

حسابی واسه کمک دیر کردی. رالمین از روی صندلی بلند شد و

دست رونکا را گرفت.فشارش داد و گفت:دیر کردم،ولی هنوزم اولین

نفریم که رسیدم.میتونستی منتظر بمونی. رونکا با بیخیالی

گفت: میتونستم،ولی نموندم.مشکلی داره؟اینجا خونه خودمه. رالمین

دست رونکا را ول کرد.گفت:هرچی. هالووین شب خوبی برای دعوا

نیست. رونکا سرش را به نشانه تایید تکان داد.بازهم صدای زنگ در.

رونکا در را باز کرد.نتوانست تشخیص بدهد چه کسی بود،آرایش خیلی

غلیظی داشت.ساحره ای که پوستی همانند برف داشت و لباسی

سفید رنگ همچون پوستش که در انتهایش پارگی دیده میشد.

لحظه ای شک کرد که شاید از دوستانش نباشد،ولی بعد در را باز کرد

تا بگذارد ساحره وارد شود. ساحره به طرف رالمین رفت و کنارش

نشست. رونکا کاری نکرد و روی صندلی که کنار آتش بود نشست.

آن دو،به هم لبخند زدند.انگار هم را میشناختند،خیلی زیاد.دوباره صدای

زنگ در. این بار رونکا طرف مقابل را شناخت.زویی بود.خود را به شکل

یک گرگینه دراورده بود.گذاشت وارد شود.گفت:خوش اومدی. زویی

پاسخ داد:ممنون. مانده بودند کلارا و لونا و آماندا.بعد میتوانستند شروع

به صحبت دسته جمعی،و کارهایی از این قبیل کنند. رونکا دوباره روی

صندلی نشست.به رالمین نگاه کرد...و به جایی که ساحره باید

می بود. نبود. ساحره ناپدید شده بود. رونکا با چشم های بزرگ شده

پرسید:ساحره کجاست؟!

سید:کدوم ساحره؟! رالمین دست هایش را به هم زد و گفت:

همینجاست. رونکا چیزی نفهمید.تکرار کرد:کجاست؟! رالمین هم با

صدایی تقریبا عصبی،تکرار کرد:همینجا. رونکا هنوز هم چیزی نفهمیده

بود.حتی به اینکه زویی هم آنجا نبود،دقت نکرد.سرش را به چپ و

راست تکان داد تا ببیند ساحره کجاست.و بعد...دوباره به رالمین نگاه

کرد،یا به رالمینی که حالا ساحره بود. رونکا ترسید. چه اتفاقی داشت

می افتاد؟رالمین دوباره تبدیل به خودش شد.گفت:گفتم که

همینجاست. رونکا پرسید:چی شده؟ت...تو...؟ رالمین بدون ذره ای

نگرانی،پاسخ داد:آره...من. ادامه داد:همونی هستم که حدسشو

میزنی. و لحظه بعد،دست رالمین شانه رونکا را لمس کرد.رالمین

داشت لبخند میزد،لبخندی که رونکا در دوستی 7 ساله شان،اولین بار

بود به چشم میدید. بعد،رونکا رالمین را دید که ناگهان،تبدیل به او

شد. لااقل از نظر چهره. موهای موج دار سیاه رنگ،چشم های

درخشان عسلی.پوست گندمی روشن...با کمی کک مک. بعد،او فقط

یک صفحه سیاه میدید.بدون صدا،بدون هیچ حسی.فقط یک صفحه

سیاه. رونکا از خواب پرید.جیغ زد.تندتند نفس میکشید و قلبش همچون

یک طبل به سینه اش میکوبید. ساعت 8:24 صبح بود.او کابوس دیده

بود.همین که کابوس بود و واقعیت نبود،آرامش میکرد.به تقویم کنار میز

نگاه کرد. 31 اکتبر...

من و خواهرم تازه به تهران رفته بودیم و باید اونجا میموندیم و خیلی

دنبال خانه گشتیم اما هیچ جا رو پیدا نکردیم، ناامید به طرف فرودگاه

میرفتیم و پیرزنی رو دیدیم. رو به پیرزن گفتیم: سلام ما دنبال خونه

بودیم اما پیدا نکردیم، شما جایی را سراغ ندارید. پیرزن گفت: بله

همراه من بیاید. من و خواهرم با خوشحالی دنبال پیرزن رفتیم و وقتی

به خونه ای رسیدیم پیرزن سمت من برگشت و به من و خواهرم اشاره

کرد و گفت: هیچوقت توی زیرزمین نرو. اونجا هنوز وسایل دارم نمیخوام

دست بخورن یا چیزی ازشون گم بشه بعلاوه جایی هم ندارم که

بذارمشون. پس اگه چیزی از اونجا گم بشه من شما رو مقصر میدونم.

همانطور که به در زیرزمین خیره شده بودم با سر تایید کردم. ادامه داد:

به گل های توی باغچه برسید. هرروز سه نوبت باید به اونها آب بدید و

این که هیچوقت باغچه رو بیل نزنید و توش چیزی نکارید. به باغچه ی

خشک شده ی پشت سر پیرزن نگاه کردم و با اخم سر تکان دادم.

با خودم گفتم یعنی چی اینکه داره همه چی رو اخطار میده.... با صدای

خواهرم به خودم اومدم و پیرزن ادامه داد: من خونه رو به این شرط

به شما دونفر اجاره میدهم و اگر فکر میکنید به هر دلیلی نمیتونید

این کارها رو انجام بدین بهتره سریعاً برید. خواهرم سریع گفت: بله بله

ما میمانیم، کار ها را به بهترین نهوه انجام میدهیم، هر روز سه نوبت

به گل ها آب میدهیم هرگز در باغچه چیزی نمیکاریم و به زیرزمین

نمیرویم. و با لبخند حرفش را تمام کرد. پیرزن سری تکان داد و کلید را

به من داد و سمت در رفت، یهو برگشت و به من اشاره کرد و گفت:

اگر صدای ترسناک شنیدید هرگز از خانه خارج نشوید. این را گفت و

رفت. ........... سه ماه در خانه بودیم و هیچ چیز عجیبی احساس

نکردیم هرروز سه‌بار باغچه ی خشک پیرزن را آب می دادیم.

یک روز به حیاط رفتم با دیدن چراغ روشن داخل زیر زمین ترس برم

داشت. خواهرم پش من آمد. با ترس دو تکه چوب برداشتیم. خواهرم

نالان گفت: شـ...ـا...یـ.....ـد خود پیرزنههه. من گفتم: اون....اون....اون

اگه بود بهمون میگفت من میترسم دزد باشه. سمت در رفتیم، به

آرامی در زیرزمین را باز کردیم و وارد شدیم. هیچ چیزی آنجا نبود.

خواهرم گفت: حتما چراغش اتفاقی خاموش شده بوده الان دوباره

اتفاقی روشن شده. بعد ضربه ای آرام به چراغ زد و چراغ خاموش

شد.داشتیم با ترس به هم نگاه میکردیم که صدای در حیاط رو شنیدیم.

من رفتم سمت در، در را باز کردم و پیرزن را پشت در دیدم. با عصبانیت

گفت: شما دوتا هر ۳ شرط من رو زیر پا گذاشتید. خواهرم گفت: اما نه

اینطور نیست میتونیم توضیح بدیم. پیرزن گفت: توضیح چی؟ توضیح

نمیخواد شما این ۳ شرط به این راحتی را انجام ندادید. متعجب بودم

که چطور توانسته بود به این سرعت متوجه شود. خواهرم با صدایی

التماسی گفت: لطفا ما رو نندازید بیرون ما قراره تعطیلات بریم مسافرت

بعد از برگشتنمون حتما با هم صحبت می کنیم. پیرزن لبخندی زد و

گفت: بندازمتون بیرون؟ نه من نمیخوام بندازمتون بیرون تازه بازی شروع

شده شما هم قرار نیست جایی برید. به سرعت از دست پیرزن فرار

کردیم.

روزی مردی داشت از کنار قبرستان رد میشد که دو زن با ترس صداش

کردن:(اقااا مما میتتریسسیم لططفا ماا رو ازز قبرستوون رد کنیدد)

مرد به رفت وسط راه بودن که مرد با صدای خراشیده ای گفت:(حق

دارید از اینجا بترسید منم وقتی زنده بودم از اینجا میترسیدم......

کیوکا چان داخل وبش گذاشته بود. کلیک کن روی پوستر بالا ^^

این داستان هم داخل وبه. کلیک کنید روی پوسترش. ^^

داستان خودم ... T^T

+ برای مسابقه نمی تونید به من رأی بدین، ولی دوست داشتین

می تونین بخونینش. ؛-------؛💎

(روی پوستر کلیک کنین.)

از اینجا به بعد ادیت ها رو داریممم. *^* روشون کلیک کنید! *--*

⚡Niloofar⚡

⚡Nora⚡

⚡Shahrzad (سه تا ادیت فرستادن ^-^)⚡

⚡Misaki atsoko⚡

⚡Darki chan⚡ (توی Purplecity دیده بودم ولی یادم رفت بذارم!)

⚡Smile Location⚡

⚡Cat Noir⚡

 نتایج *---* (کدوتنبل ها = تعداد رأی ^^):

👻داستان ها👻

Hanna chan: 🎃🎃🎃🎃🎃

Akane chan: 🎃🎃🎃🎃🎃

Shahrzad: 🎃🎃🎃🎃

Rose: 🎃🎃🎃🎃🎃🎃🎃🎃🎃

Kyoka: 🎃🎃🎃

Darkness a Vampire: 🎃🎃🎃

👻ادیت ها👻

Niloofar: 🎃🎃🎃🎃

Nora: 🎃🎃🎃🎃🎃🎃🎃🎃🎃

Shahrzad: 🎃🎃🎃

Misaki atsoko: 🎃🎃🎃🎃🎃

Darki chan: 🎃🎃🎃

Smile Location: 🎃🎃🎃

Cat Noir: 🎃

ممنون از کارهای فوق العاده تون *0*

طبق تعداد رأی ها... برندگان نهایی مسابقه افراد زیر هستند *--*:

داستان ها:

💖نفر اول: Rose💖

💖نفرات دوم: Akane chan و Hanna chan💖

ادیت ها:

💖نفر اول: Nora💖

💖نفر دوم: Misaki atsoko💖

برای جایزه تون هر چیزی دوست داشتین درخواست کنین *----*

(البته در توان من باشه ها... 😅🎁)