اگه سه پسربچه اصرار داشتن بهت اسمارتیس بفروشن، به هیچ وجه باهاشون حرف نزن. [پارت 3 (آخر)]
اگه سه پسربچه اصرار داشتن بهت اسمارتیس بفروشن،
به هیچ وجه باهاشون حرف نزن، وگرنه به سرنوشت شومی
دچار می شی!
«آقای وارن، یه ملاقاتی دارین.»
این دفعه داخل بیمارستان دیگری، نزدیک به خانه، بستری بودم.
با این حال لرزه به اندامم افتاد.
«کیه؟»
لطفا نگو بهترین دوستت. لطفا نگو پرسی. لطفا هیچی نگو!
«جیک، من ام.»
در باز شد و سیدنی به داخل اتاق سرک کشید.
سعی کردم بنشینم، درد قفسۀ سینه ام باعث شد نالۀ ریزی از دهانم
در برود.
«نه، نه... تکون نخور.» سیدنی با نگرانی بدن باندپیچی شده ام را از نظر
گذراند. «می تونم بیام داخل؟»
«اینجا چی کار می کنی؟»
لبخند زد. «اومدم ببینمت، نادون. می دونی چقدر نگرانم کردی؟ ببخشید
که نتونستم زودتر بیام.»
«... انتظار نداشتم... بفرما تو.»
پرستاری که دم در ایستاده بود گفت: «اگه چیزی لازم داشتین خبرم
کنین.» و رفت.
سیدنی وارد اتاق شد و در را بست. گوشۀ تخت نشست. «حالت
چطوره؟»
آهی کشیدم. «بهتر از هفتۀ پیش.»
«چه بلایی سرت اومده؟»
«اگه بگم باور نمی کنی. هیچ کدوم از دکترهای اینجا هم حرفم رو باور
نکردن.»
سیدنی اخم کرد. «منظورت چیه؟»
آتش خشم درونم زبانه می کشید.
«کم مونده ببرنم تیمارستان. از وقتی ماجرا رو برای پلیس تعریف کردم،
اصلا به حرف هام گوش نمی دن.»
«چی؟ چرا؟»
نگاهم را دزدیدم و به دست هایم زل زدم، به تک تک خراش هایی که
سایه های آرون روی پوستم ایجاد کرده بودند.
«چون بهشون گفتم یه مشت هیولا تو جلد پسربچه قصد جونم رو
کرده ن. مزخرفه، نه؟»
سیدنی سرش را کمی کج کرد. انتظار داشتم با دکترها و پرستارها
هم نظر باشد و به طور مستقیم یا غیرمستقیم بهم بگوید عقلم را از
دست داده ام. اما چیزی نگفت. البته گاهی اوقات سکوت بدتر است،
نشان از اینکه در نظر شخص مقابل، حتی ارزش شنیدن کلمات را هم
نداری.
در نهایت به حرف آمد.
«برام تعریف کن.»
سرم را بالا آوردم. «فکر نمی کنی از خودم درآورده م؟»
«نمی دونم. هنوز کل ماجرا رو نشنیده م، پس نمی تونم قضاوت کنم.»
آه کشیدم. این روزها زیاد آه می کشیدم.
«باشه، می گم.»
بعدازظهرمان را اینطور گذراندیم. سیرتاپیاز ماجرا را برایش تعریف کردم.
در کمال تعجب، کوچک ترین نشانی از ناباوری روی چهره اش ندیدم.
شوکه شد ولی سعی نکرد سلامت روانی ام را زیر سوال ببرد.
ماجرای آرون را که تمام کردم، نفس عمیقی کشیدم. «باور نمی کنی،
می کنی؟»
«باور می کنم.»
حیرت زده به قیافۀ جدی سیدنی زل زدم. «واقعا...»
«جیک، وقتی مرخص شدی باید یه شغل جدید پیدا کنی. دور هتل
و کل منطقۀ املدام رو خط بکش. ادعا می کنن همه جا می بیننت، و
چه راست باشه چه دروغ باید فاصله ت رو حفظ کنی. پرسی می تونه از
ایستگاه بیاد بیرون... ولی ظاهرا علاقۀ چندانی به جدا شدن از دوستاش
نداره. اگه زیاد دور بشی دنبالت نمیاد.»
چشم هایم گرد شد. نه تنها باور می کنی، بلکه قضیه رو تا این حد
جدی می گیری؟! «تو... تو اینطور فکر می کنی؟»
«معلومه. یا خدا... واقعا قصد داشتی برگردی جایی که تقریبا به قتل
رسیدی؟ اونم دوبار؟!»
لبخند روی لب هایم نشست. «حق با توئه. دنبال یه شغل جدید
می گردم.»
«چیزی هم از دست نمی دی. املدام یه منطقۀ خراب شده ست؛ خودت
اینو گفتی.»
سر تکان دادم. کمی آرام شدم و انقباض شانه هایم از بین رفت.
«شام خوردی؟»
سرم را به نشانۀ نفی تکان دادم.
«کافه ای که پیدا کرده بودم این موقع شب بسته ست... ولی یه
رستوران ایتالیایی فوق العاده سراغ دارم. می خوای با هم بریم؟»
با دلخوری گفتم: «نمی ذارن از بیمارستان برم بیرون.»
سیدنی لبخند دندان نمایی زد و کاغذی را از داخل کیفش بیرون کشید.
«گِیت وِی تِک با وزارت بهداشت املدام قرارداد داره. تونستم برگۀ
ترخیصت رو بگیرم.»
به او خیره ماندم. «امکان نداره...»
«کار راحتی نبود.» چهرۀ حق به جانبی گرفت. «مجبور شدم بابتش
بجنگم! و آخرم قرار شد تا ساعت هشت برت گردونم، ولی می تونی
بیای. بد نیست یه هوایی به کله ت بخوره.»
![]()
سیدنی با احتیاط مرا روی صندلی جلوی ماشین شاسی بلندش نشاند،
بعد ویلچری را که پرستارها اصرار داشتند همراهمان ببریم تا کرد و روی
صندلی های پشتمان گذاشت.
نسیم خنکی شبانگاهی را استشمام کردم. دلم برای چنین آب و
هوایی تنگ شده بود.
«می دونی اول بسم الله باید چی کار می کردی؟» سیدنی پشت فرمان
نشست و سوئیچ را چرخاند. موتور کار افتاد.
«چی کار؟»
«یکم به خودت زحمت می دادی و گواهی نامه ت رو می گرفتی.»
«بهم میاد توانایی مالی خرید ماشین داشته باشم؟»
«می تونستی وام بگیری، راننده تاکسی بشی، یا در هر صورت شغلی
رو انتخاب کنی که امکانات حمل و نقل رو برات فراهم کنه.» سیدنی
در را بست و شانه بالا انداخت. « من مشاور مالی نیستم، ولی مطمئنم
میشه یه جوری به اوضاعت سر و سامون داد.»
«زندگی روزمره و کلاس های دانشگاه به اندازۀ کافی تحت فشارم
می ذاره، ممنون. تازه هزینۀ بیمارستان هم هست. فقط زنده بمونم...
همین واسه م کافیه.»
سیدنی زیرلب غرغری کرد. فکر کنم کلمۀ "کله شق" و عبارت "حتما باید
خودش رو توی دردسر بندازه" را شنیدم.
لبخندی روی لب هایم نشست.
به چهارراهی رسیدیم و سیدنی پیچید سمت چپ، داخل خیابانی که
از دو طرف با مغازه های پر زرق و برق احاطه شده بود.
«رستورانه کجا هست؟»
«می بینی.»
«دوره؟ گفتی تا ساعت هشت بر می گردیم.»
«آره، آره، حواسم هست. فقط بشین و از سواریت لذت ببر آقای وارن.»
ده بیست دقیقه ای را به دور زدن محلۀ باکلاس گذراندیم. چشم هایم
به تابلوها دوخته شده بود، بیشترشان را نمی شناختم. تا اینکه...
داخل خروجی ای که سمت املدام می رفت پیچیدیم.
با دلهره روی صندلی ام جا به جا شدم.
«سیدنی...»
این بار جوابم را نداد. سرم را سمتش چرخاندم ولی قبل از اینکه بتوانم
چیز دیگری بگویم چشمم افتاد به بستۀ اسمارتیس بازشده ای که
گوشۀ رنگارنگش از محفظۀ روی در راننده بیرون زده بود.
«ن... نه!» به سختی توانستم به حرف بیایم. «سیدنی، تو...»
«اسمارتیس ها رو خوردم؟»
نفسم در سینه حبس شد.
«بله، جیکوب. خوردم.»
با وحشت نگاهش کردم.
بهم لبخند زد. «پرسی پسربچۀ شیرینیه. همۀ راه رو تا هتل دنبال
ماشینم اومد تا بتونه ملاقاتم کنه. ازم خواست کمکت کنم به ایستگاه
برگردی.»
خندۀ کودکانه ای سر داد. خون در رگ هایم منجمد شد.
دستم را روی دستگیره گذاشتم. قفل نبود، ولی با این بدن رنجور و
زهواردررفته چه کار می خواستم بکنم؟ از ماشین در حال حرکت بپرم
پایین و دوان دوان برگردم بیمارستان؟
«کنارم بمون.» سیدنی دستم را در دستش فشرد. «می برمت پیش
دوستات.»
«این... این اتفاق نمی تونه بیفته.»
سیدنی دوباره نخودی خندید. از جا پریدم.
«نگاش کن.» صدای سیدنی زیر و زیرتر شد و در نهایت با صدایی
کودکانه و لحنی که به طرز رعب انگیزی بانشاط بود، ادامه داد:
«بی صبرانه منتظری که دوباره ما رو ببینی؟»
آب دهانم را قورت دادم. «پرسی؟»
«تقریبا رسیدی. یکم دیگه مونده. منتظرتیم.»
فریاد زدم: «از ذهن سیدنی برو بیرون.» ولی صدایم طوری می لرزید
که حس پشتش بیشتر شبیه التماس بود تا عصبانیت.
سیدنی ... پرسی ... قهقهه زد.
«آخه ازش خوشم میاد! باهوشه. عروسک های احمق هر چقدرم
نخ هاشون رو ارتقا بدی احمق می مونن. ولی عروسک های باهوش...
می فهمن اونجایی. مقاومت می کنن. خیلی کیف می ده.»
دندان هایم را روی هم ساییدم. سر تا پا می لرزیدم.
دیگر خبری از نور نبود. تاریکی املدام ماشین را درسته قورت داد و چیزی
نگذشت که به ایستگاه رسیدیم. دو شخص فسقلی جلوی ورودی
ایستاده بودند.
در خیابان پرنده پر نمی زد. نه راه فراری بود و نه کسی که بتواند نجاتم
بدهد.
سیدنی ماشین را نگه داشت. با خاموش شدن موتور، سکوت حکم فرما
شد.
آرام گفت: «برو دوستات رو ببین، جیک.»
به دو پسربچه ای که منتظرم بودند خیره شدم. پرسی که
لبخند ازخودراضی ای به لب داشت بهم چشمک زد. آرون درست روی
خط سیمانی ای که ایستگاه و آسفالت را به هم می رساند ایستاده
بود. باورم نمی شد بعد از اتفاقات هفتۀ گذشته انقدر صحیح و سالم
به نظر برسد.
صحیح و سالم، و ذوق زده.
نمی توانستم از جایم جنب بخورم.
سیدنی آه کوچکی کشید. پیاده شد و سمت بچه ها رفت.
«ن...نکن...»
پرسی از سر راه کنار رفت و سیدنی را تا لب ورودی ایستگاه جلو برد.
آرون قولنج گردنش را شکست. پوستش شکافته شد، مایع سیاه
آرام آرام از زیر تی شرتش بیرون زد و به شکل بازوهایی عظیم الجثه
در آمد.
یکی از بازوها مثل افعی ای که سمت شکارش شیرجه می زند،
سریع پایین آمد و دور گردن سیدنی پیچید.
فریاد بی صدایی سر دادم. آرون لبخند زد و سایه های دور هم
چنبرزده اش، گلوی سیدنی را فشردند.
پرسی دستش را بالا برد و با انگشت از پنج ثانیه شروع به شمردن کرد.
یک تهدید بود، و جواب هم داد. در را باز کردم و تلوتلوخوران سمتشان
رفتم.
«ولش کنین!» صدایم مثل شیشه ای بود که داشت ترک بر می داشت.
«لطفا، فقط... ولش کنین.»
«بیا اینجا.» پرسی طوری دست هایش را از هم باز کرد که انگار
می خواست بپرد و بغلم کند. «خیلی دلمون برات تنگ شده بود،
جیکوب.»
چشم هایم می سوخت. خودم را مجبور کردم قدم به قدم تا ورودی
ایستگاه بروم و بعد سرم را پایین انداختم. پرسی کلنجار رفتم را تماشا
کرد.
«بفرما داخل، دم در بده.»
به معنای واقعی کلمه خودم را هل دادم تا پایم را روی اولین پلۀ ایستگاه
بگذارم.
«من اینجام. حالا بذارین بره.»
آرون لب هایش را لیسید. «تو هم دلت برامون تنگ شده بود، جیکوب؟»
«لطفا!»
مایع سیاه با کمترین سرعت ممکن عقب نشینی کرد و جای کبودی
سیاه و آبی رنگی روی گردن سیدنی به یادگار گذاشت. سیدنی عقب
رفت. چشم هایش پر از اشک بود، ولی چهره اش هیچ احساسی نشان
نمی داد.
به پرسی رو کردم. «بذار بره.»
خیلی ساده جواب داد: «نه.» و از گوشۀ چشم تماشایم کرد.
دلم می خواست بزنم زیر گریه.
آرون آرام خندید. «پرسی... گناه داره، بغض کرد.»
پرسی شانه بالا انداخت. «تا وقتی کامل باهامون نیومدی نه.»
«از جونم چی می خواین؟»
«ایندیگو می خواد ببینتت.»
«چی کارم داره؟»
«نمی دونیم.» پرسی لبخند منجمدکننده اش را تحویلم داد. «بهترین
بخشش همینه، نه؟»
آرون سایه هایش را طرفم دراز کرد. عقب کشیدم.
با لحنی نرم گفت: «یا تو، یا اون. باهامون بیا، جیکوب.»
اینکه آنجا بایستم و بگذارم زبان های سیاه رنگش دور بدنم بپیچند،
راسخ ترین عزم دنیا را می خواست. سردی بازوهای سیاه به پوست
و استخوانم نفوذ می کرد. لزج، چسبناک و حال به هم زن بودند.
«آفرین.» سایه ها محکم تر شدند و آرام از روی زمین بلندم کردند. آرون
به پرسی سقلمه زد. «بیا بریم. ایندیگو منتظره.»
پرسی با شادی جواب داد: «باشه.»
سیدنی مثل عروسک خیمه شب بازی ای که نخ هایش را بریده اند،
روی زمین افتاد.
![]()
ایندیگو پسربچه ای رنگ پریده بود با موهای تیره رنگ و چشم های
سیاهی که در سکوت تماشا می کردند. درحالیکه آرون مرا جلویش روی
زمین می گذاشت متوجه شدم تا به حال نشنیده ام چیزی بگوید.
پرسی همچنان نخودی می خندید. اگر همۀ بلاهایی که تا آن لحظه
سرم آورده بودند نمی توانست ترسم را تا مرز سکته بالا ببرد،
هیجان پرسی این کار را می کرد.
چند دقیقه در سکوت و خنده های دیوانه وار پرسی در پس زمینه گذشت
و ایندیگو فقط با چهره ای بی تفاوت براندازم کرد.
نفس عمیق و لرزانی کشیدم.
«می خوای باهام چی کار کنی؟»
خیلی آرام، گوشه های لبش بالا رفت.
یکدفعه مهی خاکستری رنگ احاطه مان کرد و دنیای اطرافمان از هم
پاشید. پرسی و آرون همراه ایستگاه ناپدید شدند. همه جا به قدری
ساکت شد که می توانستم صدای جریان خونم را داخل رگ های
شقیقه ام بشنوم. حالت تهوع بهم دست داد.
ایندیگو قدمی جلو آمد و نفس عمیقی کشید. اما وقتی شروع کرد به
حرف زدن، دهانش باز نشد. صدایش، جوان و نرم، در ذهنم اکو می شد.
سلام، جیکوب. منتظرت بودم.
آب دهانم را قورت دادم.
«تو چی هستی؟»
چشم هایش لبخند زدند.
من این هستم.
درد سوراخ کننده ای در شقیقه هایم فرو رفت و جای جای مغزم منفجر
شد. فریادی جان سوز از اعماق وجودم نشأت گرفت و بالا آمد. تقریبا
حنجره ام را پاره کرد. روی زمین سرد و خاکستری رنگ افتادم و
نفس نفس زنان چشم هایم را بستم. صدای برخورد کتانی های کوچک
روی زمین همزمان از همه طرف می آمد.
خیلی با دوستانم نامهربون بودی، مگه نه؟
حس می کردم داخل دهانم اسید ریخته اند. «سعی کردن منو
بکشن...» کلمات را با بدبختی به زبان آوردم. «من... من فقط
می خواستم زنده بمونم.»
دوستانم احساس تنهایی می کنن، دل تنگ هم بازی های قدیمی ای
هستن که دیگه وجود ندارن. منم تنها بوده م.
سرم را بالا آوردم. لبخند کمرنگی تحویلم داد.
به ما ملحق شو، جیکوب.
«ن... نه. هرگز.»
می تونی درست مثل من، آرون، و پرسی بشی.
سر تا پا یخ کردم.
«چی...»
می تونیم تا ابد با هم بازی کنیم، اینجا توی ایستگاه املدام.
جایی آن دور دورها، پایین راه پلۀ آجری قرمزرنگی که نصف پله هایش
پودر شده بود، صدای بوق رسیدن قطار بلند شد.
ایندیگو ادامه داد: بیا اینجا و یکی از ما شو.
قلبم محکم به سینه ام می کوبید. اما قبل از اینکه بتوانم حرف هایش را
درست تجزیه و تحلیل کنم، حس خفگی شدیدی بهم دست داد، انگار
با یک بازدم، هوای شش هایم کامل بیرون آمد.
چیزی داشت به زور وارد بدنم می شد. با تمام وجود حسش می کردم،
مثل این می ماند که کسی با دستکشی یخ زده آرواره هایم را باز نگه
دارد و دستش را از مری ام پایین ببرد. در همین حال، افکارم آشفته و
نابسمان این سو و آن سوی ذهنم پر می کشید. ذهنم مثل کتاب باز
شد و قلبم سر و ته. زیر پوست خودم گیر افتاده بودم و از درد به خود
می پیچیدم. چیزی کاملا بیگانه ذره ذره وجودم را اشغال می کرد.
تغییر از جایی در اعماق مغز ناخودآگاهم که از وجودش خبر هم نداشتم،
شروع شد.
استخوان های ترک خورده و رگ های پاره شده ام خودشان را به هم
دوختند. لایۀ جدیدی از پوست، زخم هایی را که آرون روی بدنم انداخته
بود پوشاند. صدایم در نمی آمد. لمس سرد بیگانه را روی حنجره ام حس
می کردم.
نمی توانستم نفس بکشم. انگشت هایی ریز و کشیده از سینوس هایم
به داخل خزیدند و وارد جمجمه ام شدند. ولی این درد در مقابل زجری
که با رسیدنشان به مغزم کشیدم رنگ باخت.
سرم را بین دست هایم گرفتم و همینطور جیغ زدم.
ایندیگو به هزارتوی ذهنم سرک کشید و همزمان در همه جهت شروع به
قدم زدن کرد، به دنبال جیکوب وارن، بلکه بتواند او خفه کند و از جسمش
هیولای دیگری برای املدام بسازد. با هر لمسش، خاطرات بیست سال
زندگی و حتی اسم خودم از حافظه ام دورتر و به افق نزدیک تر می شد.
تمام مدت به صورتم چنگ انداختم و آنقدر فریاد کمک سر دادم که
تارهای صوتی ام از کار افتاد.
گوش هایم سوت می کشید، اما دلیلش را نمی دانستم.
بعد، وسط رنج و سوز و جهنم روانی ای که ذهنم گیرش افتاده بود،
صدای کوچکی بلند شد.
«تمومش کن.»
انگشت ها سرجایشان منجمد شدند.
چشم های پر از اشکم را به اندازۀ یک تارمو باز کردم. مه خاکستری کنار
رفته و ایستگاه برگشته بود. پشت سر ایندیگو، آرون به پرسی خیره
ماند.
ایندیگو خیلی آرام چرخید تا به پسر موحنایی نگاه کند.
چی گفتی؟
پرسی تکرار کرد: «گفتم تمومش کن.» دست به سینه شد. «نمی خوام
ادامه بدی. می خوام بذاریم بره.»
ایندیگو با چهره ای مثل سنگ و نگاهی نافذ دوستش را از نظر گذراند.
اون وقت چرا؟
پرسی خیلی ساده گفت: «اینطوری بیشتر خوش می گذره.» شانه بالا
انداخت. «جنگیدنش رو دوست دارم.»
آرون لبش را گاز گرفت. دستی به تی شرت گشادش کشید.
و نیشش باز شد.
«منم همینطور.»
نگاه ایندیگو بین دو دوستش چرخید.
آرون لب هایش را تر کرد. «تازه، اگه یکی از ما بشه دیگه نمی تونم
طعمش رو بچشم.»
چند دقیقه سکوت کردند.
بعد، ایندیگو رو به من برگشت و لبخند زد.
به نظر می رسه دوستانم می خوان به عنوان جیکوب وارن نگهت دارن.
همزمان با عقب نشینی انگشت ها و محو شدن متجاوز بیگانه، فین فین
کردم.
شاید بهتره امروز رو بذارم بری.
صدای اکوشوندۀ ایندیگو به شکل خنده ای کوچک و شیرین در آمد.
خیلی راحت از همینجا تماشات می کنم. لطفا دوباره بهمون سر بزن.
آرون دومرتبه لب هایش را لیسید. سایه ای روی صورتش افتاد.
«نمی تونم صبر کنم. اگه نیای ببینیمون...»
پرسی ریز خندید.
«اگه نیای ببینیمون، ما میایم می بینیمت.»
![]()
سیدنی پرسید: «با این ویلچر چی کار کنم؟»
«بندازش دور.» پرسی به من نگاه کرد. «این اطراف سطل آشغال
هست؟»
با بی میلی به سطل زبالۀ آن سوی خیابان اشاره کردم. سیدنی
سمتش رژه رفت و خیلی زیبا ویلچر تاشده را داخلش چپاند.
«پرسنل بیمارستان رو چی کار کنیم؟»
پرسی جواب داد: «بسپرش به من.»
آب دهانم را قورت دادم.
پسر کوچولوی موحنایی هراس چهره ام را دید و زد زیر خنده.
«باید قیافه ت رو ببینی! کسی ندونه فکر می کنه می خوام تک تک
پرستارهات رو بکشم.»
مضطربانه این پا و آن پا کردم. خندۀ پرسی قطع شد، و نگاهش سرد.
«بهم اعتماد کن جیکوب، قتل انتخاب آخره. برای چنین مسائل
کم اهمیتی راه های خیلی بهتری سراغ دارم.»
به سیدنی رو کرد و لبخند شیرینی زد. «ممنونم، حالا دیگه می تونی
بری.»
سیدنی سر تکان داد و سوئیچ ماشینش را بیرون آورد.
«خدانگهدار، جیک.»
نمی توانستم جواب خداحافظی اش را بدهم.
ناپدید شدن چراغ های ماشین شاسی بلندش را تماشا کردیم.
بالاخره به حرف آمدم: «گفتی اگه وارد ایستگاه بشم ولش می کنی.»
پرسی آرام خندید. «چنین چیزی نگفتم.»
«تو...»
«تازه شم، اینطوری کار نمی کنه. وقتی یه بار عروسک بشی، تا آخر
عمرت عروسک باقی می مونی.»
انگار آب سرد روی سرم ریختند.
«قراره زندگی معمولی ای داشته باشه.» پرسی دستش را طوری در
هوا تکان داد که انگار کم اهمیت ترین موضوع جهان است. «حداقل درصد
زیادیش عادیه. من فقط وقتی عروسک هام رو صدا می کنم که بهشون
نیاز داشته باشم.»
سرش را بالا آورد و مرا هدف لبخند سردش قرار داد.
«تو که نمی خوای مجبورم کنی دوباره ازش استفاده کنم، می خوای؟»
خیلی دلم می خواست دست هایم را دور گردن شکننده اش حلقه کنم
و انقدر فشارش بدهم که دیگر نفسی برایش باقی نماند، هرچند
مطمئن نبودم با این کار می میرد یا نه. در هر صورت ناچار بودم
دست هایم را کنترل کنم، چون این پسربچه می توانست با یک فکر
سیدنی را از مسیر جاده منحرف کند. کافی بود دست از پا خطا کنم تا
روزنامه ای شامل خبر دهشتناک مرگ سیدنی فردا صبح روی میز کارم
باشد.
پرسی سرش را خم کرد. «یه هدیۀ دیگه واسه ت دارم.»
واقعا دلم نمی خواست بدانم چیست.
گوشی تلفن داخل جیبم لرزید. پرسی مشتاقانه نگاهم کرد، تا سرانجام
درش آوردم و پیامی را که روی صفحه به نمایش در آمده بود خواندم.
ایلین [11:06p.m]: فردا میای سر کار؟
«ایندیگو ذهنت رو برگردوند سر جاش.» پرسی با ذوقی کودکانه لبخند
زد. «و منم شغلت رو برات پس گرفتم، با دو برابر حقوق. اینطوری، دیگه
لازم نیست هر دفعه انقدر نگران هزینۀ بیمارستانت باشی.»
هر دفعه... به او خیره ماندم. مغزم پاسخگو نبود. گوشی دوباره لرزید.
ایلین [11:07p.m]: راستی
بهترین دوستت پرسی شیرین ترین پسربچه ای که به عمرم دیده م
از دوران دبیرستان به بعد اسمارتیس نخورده بودم
;)
دستم می لرزید. پرسی چشمکی زد و دوباره خنده اش گرفت. صدایش
طوری بین ساختمان ها منعکس می شد که انگار صد کودک همزمان
می خندیدند.
«هر شب میای ایستگاه پیشمون، نمیای؟» پرسی با گام های بلند
سمت خانه اش راه افتاد. «به هر حال، تنها راه بازگشت به خونه ته.
بی صبرانه منتظرم ببینمت!»
![]()
تنها دلیل زنده بودنم این است که بچه های ایستگاه املدام می خواهند
به عنوان بازیچه و اسباب سرگرمی شان ازم استفاده کنند. هر روز، با
به یاد آوردن این حقیقت، معنا و مفهوم همه چیز تغییر می کند و اهداف
زندگی ام به کل زیر سوال می رود.
ایلین مثل همیشه رفتار می کرد، حداقل بیشتر اوقات. سیدنی هم
همینطور. هر شب سر راه بازگشت به خانه، یک، دو، یا سه تا از
پسربچه ها را ملاقات می کردم. بعضی وقت ها از جا می پریدند و
با صدای کودکانه شان که به طرز زجردهنده ای معصومانه بود بهم سلام
می دادند، و گاهی اوقات از جایشان جنب نمی خوردند. فقط در سکوت،
با چشم هایی مشتاق و تشنه به خون حرکاتم را دنبال می کردند.
هر شب، با وحشت به خواب می رفتم. وحشت از اینکه پرسی یکی از
عروسک هایش را سراغم بفرستد تا درحالیکه از شدت خنده روی زمین
ریسه می رود، مرا بکشد؛ یا اینکه آرون بالاخره کنترل گرسنگی اش
از دستش در برود و سایه هایش را مثل سیخ در بدنم فرو کند. و شبی
نبود که کابوس انگشتان نامرئی و شکنجه آور ایندیگو را در ذهنم نبینم.
با همۀ این ها، هفتاد درصد مواقع می گذاشتند صحیح و سالم از
ایستگاه بیرون بروم. پس تا مدت طولانی ای، من هم خیال می کردم
عادی هستم.
الان که دارم این را می نویسم، فقط یک دلیل دارم، آن هم این است
که امروز اتفاقی افتاد و ته دلم را خالی کرد. داشتم می رفتم سر کار و
توی مسیر، نسخه ای از روزنامۀ محلی را دیدم که روی زمین افتاده بود.
یکی از موضوعات نوشته شده روی صفحه اش توجهم را جلب کرد. با
اینکه امکان نداشت از آن فاصله متن ریزش را دیده باشم، جذبش شدم.
روزنامه را برداشتم و سرتیترش را که با فونت بزرگ و سیاه نوشته شده
بود، خواندم.
برنامۀ تخریب و بازسازی ایستگاه املدام امروز بعدازظهر انجام می شود.
هنوز جمله را کامل نخوانده بودم که دردی شدید و متجاوز سراسر
بدنم را فرا گرفت. روی زانوهایم افتادم و جیغ کشیدم.
درد همانطور که ناگهانی شروع شده بود، یکدفعه تمام شد.
مرد مهربانی که پشت سرم توی پیاده رو راه می رفت، کنارم زانو زد تا
بهم کمک کند. با گیجی اطراف را از نظر گذراندم، انتظار داشتم مردم
با وحشت بهم خیره شده باشند، ولی فقط نگران بودند. تازه فهمیدم
آنها صدایی متفاوت از چیزی که من شنیده بودم شنیده اند.
چون صدایی که از دهانم خارج شده بود، همان جیغ موی تن سیخ کن
و فراانسانی آرون بود که وقتی قطار از روی بدنش رد می شد سر داد.
درحالیکه به کمک مرد روی پاهایم می ایستادم، می توانستم حسش
کنم. حرکت پوستم را... که زیر شلوارم حرکت می کرد و زخم روی
زانوهایم را به هم می دوخت.