متصدی پذیرش هتل املدام انسان نیست. [پارت چهار]
چیزی نمانده بود برادرم را نجات بدهم... ولی یک شخص
به خصوص پارازیت انداخت...
وقتی جیکوب راجع به سایه های وحشتناک حرف زد، چندان تصور
درستی ازشان نداشتم، ولی چیزی نمانده بود بفهمم منظورش چیست.
تی شرت آرون بالا و پایین می رفت و توده ای سایه وار از زیرش بیرون
می خزید. مادۀ عجیب که حالتی بین اسلایم سیاه و دود داشت، دور
قفسۀ سینه و گردنش پیچید و به شکل ده ها بازوی غول پیکر در آمد.
بازوها مثل پاهای عنکبوتی عظیم الجثه که به طرز هولناکی جهش
ژنتیکی پیدا کرده، روی پله ها فرود آمدند و بدن کوچک آرون را در هوا
بالا بردند.
پسربچه درست قبل از اینکه بازوها طرفمان شیرجه بزنند لبخند شیرینی
زد.
«فرار کن!»
به موقع جاخالی دادیم. بازوهای سیاه محکم به پلۀ آجری ای که تا چند
ثانیه پیش رویش ایستاده بودیم خورد و تکه تکه اش کرد. طناب مینروا
از دستم در رفت و پارس کنان سمت آرون هجوم برد.
چراغ ها خاموش و صدای پارس قطع شد.
«مینروا، نه!»
نور برگشت. پیکر هیولاوار آرون روی سرمان سایه انداخت. یکی از
بازوهایش دور گردن مینروا پیچیده شده بود و بی توجه به دست و پا
زدنش، لحظه به لحظه گره را تنگ تر می کرد.
آرون لب هایش را لیسید.
«از سگ ها متنفرم. چرا همیشه اینطوری نگاهم می کنن؟»
بازوهای بیشتری دور بدن مینروا حلقه زد و زوزه های دردناکش بلند شد.
جیکوب که توانسته بود خودش را به پایین پله ها برساند، قدمی جلو آمد
و هفت تیر را روی شقیقه اش گذاشت.
تق.
سایه های آرون همزمان عقب کشیدند. بازوها شل شد و مینروا را
سمت دیوار پرت کرد. قلبم با دیدن سگ وفادارم که غلت خوران از پله ها
پایین می رفت به درد آمد.
«سکو!» جیکوب نفس نفس زنان چشم خونینش را چسبید. «بجنب!»
دوان دوان از دو طرف آرون که پایین راه پله افتاده بود گذشتیم و سعی
کردیم تا جای ممکن فاصله مان را با سایه ها حفظ کنیم. وقتی از کنارش
رد می شدم، یکی از سایه ها عاشقانه به گونه ام دست کشید. سرد و
منزجرکننده بود. به خودم لرزیدم.
به محض اینکه از آخرین پله پایین آمدم و مینروا را در آغوشم گرفتم،
چراغ ها خاموش شد و ایستگاه در تاریکی مطلق فرو رفت.
جیکوب هشدار داد: «داره میاد.»
برعکس پرسی، گلوله نمی توانست آرون را مدت زیادی عقب نگه دارد.
وقتی مهتابی ها روشن شد و مقابلمان پدید آمد، سوراخ گلولۀ
شقیقه اش به کل ترمیم شده بود. جیکوب تفنگش را بالا برد و دوبار دیگر
شلیک کرد. مایع سیاه غل غل زنان گلوله ها را بلعید، بعد به شکل
بازویی عظیم در آمد و سمت من شیرجه زد.
«ابی!»
مینروا زودتر از من واکنش نشان داد، از روی شانه ام پرید و
آرواره هایش را دور سایه قفل کرد. آرون چنان غرش فراانسانی سر داد
که ایستگاه را به لرزه در آورد.
داد زدم: «بدو دختر!»
مینروا در آغوشم فرود آمد، از بین بازوهایم سر خورد و روی زمین شروع
به دویدن کرد. همه سمت سکو می دویدیم. ایستگاه املدام کوچک بود
و تنها راه پله ای را که به طبقۀ بالا راه داشت مسدود کرده بودیم، اما
هر چه جلوتر می رفتیم، بهتر هوای خنک بیرون را روی صورتم حس
می کردم. هنوز راه خروجی داشتیم: خروجی تونل قطار.
نگاهی به پشت سرم انداختم. سیل سایه ها خودش را سریع جمع و
جور کرد و آرون را روی پاهای عنکبوتی اش شناور ساخت، آماده برای
تعقیب.
«جیکوب.» آنقدر دویده بودم که نفسم به سختی بالا می آمد.
«نقطه ضعفش چیه؟»
«من... من نمی دونم.»
«پس چطور از اولین ملاقات باهاش جون سالم به در بردی، نادون؟!»
فریاد زد: «هلش دادم روی ریل! قطار از روش رد شد و فرار کردم!»
کلماتش مثل مشتی بود که به شکمم می خورد. صحنۀ پایین پریدن
آرون روی ریل در سرم شکل گرفت. امیدم با خاک یکسان شد، هرچند
مطمئن نبودم چرا.
بغض کردم. «اون برادرمه.»
«م... متاسفم.»
برق ها رفت. جیکوب یکدفعه متوقف شد و از پشت بهش خوردم. مینروا
پارس کرد.
صبر کردیم تا چراغ ها دوباره روشن شود، ولی ایستگاه همانطور غرق در
تاریکی ماند.
صدای هیس هیس و خزیدن از همه طرف به گوش می رسید.
دورتادورمان بودند. شنیدم که جیکوب خشاب تفنگش را پر می کند، ولی
وقتی نمی توانست چیزی ببیند قدرتش به چه کاری می آمد؟
«جیکوب، جیکوب نادون...» صدای نجوامانند از پشت سرمان می آمد.
وقتی سرمان را برگرداندیم، صدای خندۀ ریزش همزمان از همه طرف
شنیده شد. «استفاده از قطار تقلبه. وقتی در می ری خیلی بیشتر کیف
می ده. نظرت چیه توی تاریکی گرگم به هوا بازی کنیم؟»
تاریکی خفه کننده بود. آب دهانم را قورت دادم. آرون می توانست
هر لحظه و از هر طرف که دلش می خواهد سوراخ سوراخمان کند و ما
هم روحمان خبردار نمی شد.
«آرون، لطفا.» نفس عمیقی کشیدم تا اعصابم را آرام کنم. «این من ام،
ابی. خواهر کوچیکه ت. منو نمی شناسی؟»
لحظه ای ساکت ماند. بعد چراغ ها چشمک زنان روشن شد.
سایه ها آرون را درست جلوی صورتم آورده بودند. تلوتلوخوران عقب
رفتم، ولی چانه ام را چسبید و چهره ام را از نظر گذراند. مینروا غرید.
جیکوب با تفنگش ور رفت.
آرون با چشم های درشت و قهوه ای رنگش سر تا پایم را براندازم کرد.
راه گلویم بسته شده بود و جرئت نداشتم نفس بکشم. همه چیزش به
طرز شکنجه آوری آشنا بود، جز لمس سرد انگشتانش و آن سایه های
درخشانی که دورش حلقه می زدند.
بالاخره گفت: «نه. من خواهر کوچیک تر از خودم ندارم. تازه شم، تو
زیادی پیری.»
عقب کشید و سایه هایش مثل مار افعی آمادۀ حمله بلند شدند.
درحالیکه من و جیکوب هم آرام آرام عقب می رفتیم، قوطی رنگی از
کیفم بیرون کشیدم و دستم را دراز کردم. «جیکوب، تفنگت!»
جیکوب هفت تیر را طرفم انداخت. لب هایم را روی هم فشردم و خودم را
مجبور کردم به عمق چشم های آشنایی که معصومانه بهم لبخند
می زدند زل بزنم.
«شرمنده، برادر.»
قوطی رنگ را درست سمت صورتش انداختم. به پیشانی اش خورد و
لحظه ای چرخ زنان در هوا معلق ماند. هفت تیر را بالا بردم و شلیک
کردم.
صدای بنگ گوش کر کنی بلند شد و ابری از دود تقریبا سفیدرنگ روی
آرون فرود آمد. سایه هایش هیس هیس کنان سمتمان خزیدند.
رو برگرداندیم و با تمام توان دویدیم.
نسیمی که داخل ایستگاه وزیدن گرفته بود قوی تر شد. می توانستم
صدای آمدن قطار را از دوردست بشنوم.
«قطار داره میاد.» به جیکوب نگاهی انداختم. «فکر می کنی بتونی
انجامش بدی؟»
«چی رو؟»
چراغ ها خاموش شد، و این دفعه قابل پیشبینی بود. آرون نمی خواست
جیکوب بداند کجاست، مخصوصا حالا که قطار داشت به ایستگاه نزدیک
می شد.
امیدوار بودم همان چند ثانیه نور مهتابی کافی بوده باشد...
سرم را برگرداندم.
رنگ شب تاب سرتاپای آرون را پوشانده بود و با پرتوی کم قوای سبز
می درخشید. اگر تمرکز می کردم، می توانستم بدن کوچکش را ببینم
که توسط سایه ها جلو کشیده می شود، مثل ماهی ای که در
اقیانوسی سیاه شنا می کند.
چیزی نمانده بود بهمان برسد. آستین جیکوب را کشیدم و فریاد زدم تا
با وجود صدای قطار که لحظه به لحظه بلندتر می شد صدایم را بشنود.
«می تونی ببینیش، مگه نه؟»
«ابی.» چشم هایش گرد شد. «تو یه نابغه ای.»
«می دونم.»
«فقط بدو، باشه؟»
با اینکه نمی توانست واکنشم را ببیند، سر تکان دادم. آستینش را ول
کردم. از صدای قدم هایش می دانستم دارد به لبۀ سکو نزدیک
می شود.
باد شدیدی وزیدن گرفت و قطار با سرعت وارد ایستگاه شد. داخل
واگن هایش نور می دیدم، ولی در مقابل تاریکی ای که آرون بر ایستگاه
افکنده بود مثل نقاط خاکستری رنگی در افق به نظر می رسیدند.
چراغ های جلوی قطار فقط به قدری توان شکافتن تاریکی را داشت که
روی جیکوب نور بیاندازد. جیکوبی که لبۀ سکو چرخید و در حالیکه یک
چشمش بسته و دیگری روی آرون قفل شده بود، خودش را جلوی قطار
پرت کرد.
چشم هایم را بستم. نمی خواستم این صحنه را دوباره ببینم.
صدای برخورد بدن با میله های ریل قطار... و بعد جیغ غیرانسانی ای که
هوای ایستگاه را شکافت. صدای گوش خراش ساییده شدن فلز روی فلز
و شاید بقایای استخوان در جمجمه ام اکو شد. زمین زیر پایم لرزید و
تعادلم را از دست دادم. مینروا زوزه کشید.
روی زمین غلت خوردم.
وقتی چشم هایم را باز کردم، نور برگشته بود. واگن های خالی قطار
یکی پس از دیگری از جلوی صورتم گذشت. خودم را بلند کردم و
تلوتلوخوران تا لبۀ سکو رفتم. آخرین واگن هم گذشت و قطار داخل تونل
محو شد.
ریل را از نظر گذراندم. قلبم تند می زد.
کسی با صورت روی ریل دراز کشیده بود و از لباس هایش دود سیاهی
بلند می شد.
نفس لرزانی کشیدم. «جیکوب!»
آن یک لحظه ای که از جایش جنب نخورد لحظۀ وحشتناکی بود. بعد
دستش را بالا آورد و روی ریل گذاشت. خودش را به حالت نشسته در
آورد. خون سیاه و چسبناک از چانه اش پایین می چکید و نصف
صورتش را کامل پوشانده بود.
لبخند کمرنگی زد. «انجامش دادم؟»
به سکو نگاهی انداختم. تا چشم کار می کرد مایع سیاه و
غلغله زن زمین را پوشانده بود و رفته رفته بخار می شد. وسط قبرستان
چسبناک سایه ها، آرون دراز کشیده بود، مثل کسی که دراز کشیده
از باتلاق گذراندنش.
«آره.» نفس راحتی کشیدم. «آره، انجامش دادی. فکر می کنی چقدر
طول بکشه تا بلند شه؟»
«به اندازه ای که بتونیم بزنیم به چاک. آرون نمی تونه بیرون ایستگاه
دنبالمون بیاد، پس بیا مسیر ریل رو دنبال کنیم تا به خروجی برسیم.
نباید خیلی دور باشه.»
سر تکان دادم. بعد برگشتم و سمت آرون دویدم. مینروا دنبالم آمد.
«هی، داری چی کار می کنی؟»
سایه های له شده مرا یاد کرۀ بادام زمینی می انداختند، می ترسیدم
اگر به کفشم بچسبند هرگز جدا نشوند، پس با دقت قدم برداشتم.
سرانجام کنار آرون ایستادم. دست و پاهایش با زوایای عجیبی خم شده
بود و به نظر می رسید سینه اش از وسط شکافته شده. حجم خون به
قدری زیاد و رنگش آنقدر سیاه بود که نمی شد از سایه ها تشخیصش
داد.
آرام دستم را دور شانه های شکننده اش حلقه کردم. پوستش سرد بود.
وقتی سعی کردم بلندش کنم، می توانستم صدای ترق و تروق
استخوان های در حال ترمیمش را بشنوم.
«ابی!» جیکوب که نمی توانست از روی ریل مرا ببیند فریاد زد: «زود
باش، باید زودتر بریم!»
بدن آرون را تا لبۀ سکو حمل کردم. چشم های جیکوب گشاد شد.
«می خوام بیارمش.» عزمم جزم بود. «می گی نمی تونه به خواست
خودش از ایستگاه بیاد بیرون، ولی اگه من بکشمش بیرون چی؟»
جیکوب لبش را گاز گرفت. مشخص بود از ایده ام خوشش نمی آید، و
در عین حال نمی داند اگر آرون را از ایستگاه بیرون ببریم چه اتفاقی
برایش می افتد.
شاید، فقط شاید، برادرم بر می گشت.
لب سکو نشستم. جیکوب مردد جلو آمد. چشمش به سرعت در حال
ترمیم شدن بود، استخوان های آرون هم همینطور. نگاه مینروا بین من و
آغوش باز جیکوب چرخید و بالاخره بغلش پرید.
می خواستم آرون را هم به کمک جیکوب پایین ببرم... ولی خبری از
جیکوب و مینروا نبود. مثل پارازیت روی مانیتور تلویزیون می ماند. یک
لحظه جلوی صورتم بودند، و لحظۀ بعد، چیزی جز خطوط خاکستری
متحرک نمی دیدم.
پلک زدم و به جایی که همین چند ثانیه پیش ایستاده بودند خیره ماندم.
دوباره پلک زدم. ایستگاه رفته بود. زمین زیر پایم با آجرهای سیاه
جایگزین شده بود.
وقتی دوباره پلک زدم، حتی زمین هم دیگر وجود نداشت.
به اطراف نگاه کردم. وسط دنیایی سرتاسر خاکستری نشسته بودم.
هیچ سقف و دیواری هم نبود. اصلا هیچ چیزی که متعلق به ایستگاه
باشد نمی دیدم. نسیم خنک و صدای ترکیدن حباب مادۀ سیاه در افق
محو شد. فقط صدای جریان خون بدنم را می شنیدم.
«جیکوب؟»
انگار صدایم از آن دور دورها می آمد.
همانطور که با بهت نشسته بودم و به محیط خاکستری اطرافم نگاه
می کردم، پسر کوچولویی پشت سرم ظاهر شد.
هم سن و سال پرسی و آرون به نظر می رسید، با چهره ای رنگ پریده
و چشم هایی که مثل دو سیاهچالۀ ریز و تاریک بودند. تی شرت و
شلوار و ساس بند به تن داشت، درست مثل پرسی.
دهانش باز نشد، ولی صدایش را به وضوح توی سرم می شنیدم.
سلام. تو باید ابیگیل باشی.
«تو... تو کی هستی؟»
لب های نازکش کشیده شد و لبخند کوچکی تشکیل داد.
من این هستم.
چشم هایم سیاهی رفت و دردی غیر قابل وصف در سرم منفجر شد.
جیغ زدم و روی زمین خاکستری افتادم. بدن آرون از روی پاهایم غلت
خورد و با صدایی چسبناک کنارم فرود آمد.
به پسر رنگ پریده نگاه کردم. با چشم هایش بهم لبخند زد.
لطفا آرون رو بهمون پس بده. لحنش دوستانه بود. پرسی خیلی سخت
کار کرد تا به تغییر عادتش بده.
«به تغییر عادتش بده؟ منظورت چیه؟»
پسربچه دست هایش را سمتم دراز کرد.
«نه!» به سرعت آرون را در آغوش کشیدم. «نمی تونی ازم بگیریش.
اون برادرمه.»
برادرت از دست رفته، ابیگیل. من حذفش کردم، خیلی وقت پیش.
«تو...»
صدای سکوت محیط خاکستری رنگ کرکننده بود. سرم داشت گیج
می رفت.
ایستگاه خونۀ آرونه. پسربچه دست به سینه شد. و اگه بخوای
خلاف میلش از اینجا ببریش، تو رو هم حذف می کنم.
قدمی جلو آمد و دستی روی سرم گذاشت. تک تک سلول های بدنم
یخ شد.
انگشت هایش به عمق مغزم نفوذ کرد و...
دیگر اسمم را یادم نمی آمد.