متصدی پذیرش هتل املدام انسان نیست. [پارت پنج (آخر)]
متصدی پذیرش هتل املدام انسان نیست، برادرم هم همینطور.
اسمم را یادم نمی آمد.
ترنس. نام خانوادگی ام ترنس بود. یک هنرمند بودم و سگی به اسم
مینروا داشتم.
نگاهم را پایین آوردم. روی زمین نامرئی، کنار پایم، بدن درهم شکستۀ
یک پسربچه افتاده بود. اسم او را هم یادم نمی آمد.
فکر کردن درد داشت. همه چیز درد داشت.
نباید از جون جیکوب وارن می گذشتم. انگار صدایی در اعماق ذهنم نجوا
می کرد. هیچ اسباب بازی ای ارزش این همه دردسر رو نداره.
برادرم. پسر روی زمین برادرم بود. برادر بزرگترم، هرچند نمی دانستم
چطور چنین چیزی امکان پذیر است. پسربچه همان برادر بزرگترم توی
عکس بود. عکس داخل جیبم. دستم را توی جیبم فرو بردم. قاب عکس
را بیرون کشیدم. چند ثانیه بهش زل زدم، و بعد آن را به دست کوچک
پسربچه فشردم. خونش چسبناک بود و قاب عکس کف دستش چسبید.
نمی دانستم جیکوب وارن کیست.
تنها تصویری از یک فرد بی نام در ذهن شکل می گرفت. مرد جوانی که
بیست و خرده ای سال سن داشت و پشت میز پذیرش هتلی بی نام
نشسته بود. چشم هایش سبز بود، رنگ مورد علاقه ام، رنگی که
به سرعت از خاطراتم پاک شد.
می توانستم لمس روح مانند انگشتان را جای جای مغزم حس کنم.
با هر حرکتی که می کردند، تصویر سگم، برادرم، و متصدی پذیرش
هتل بی نام بیشتر و بیشتر از ذهنم فاصله می گرفت.
صدا نجوا کرد: تو خیلی تنها بودی. درست مثل ما. درست مثل جیکوب و
سگ کوچولوی رقت انگیزت. گوش کن. دارن صدات می زنن. می شنوی؟
گوش هایم را تیز کردم. علاوه بر سکوت کرکنندۀ محیط خاکستری،
صدای خفه شدۀ پارس های یک سگ را می شنیدم، که داشت بلندتر
می شد. و بلندتر. و بلندتر.
صدای تق بلندی به گوش رسید.
دورتادورم همه چیز تکه تکه شد و خرده های شیشه مانند و
سوزانش کف زمین ریخت. چیزی درون ذهنم جیغ کشید، و حسی مثل
افتادن در دره ای عمیق بهم دست داد. انگار داشتم درون چاهی
خاکستری رنگ سقوط می کردم.
زانوهایم محکم روی آسفالت فرود آمد. روی زمین افتادم.
«ابی!»
دو دست شانه هایم را گرفتند و بلندم کردند. پلک زدم تا چهرۀ تار جلوی
صورتم واضح شود. چشم های سبز.
«جیکوب؟» صدایم خش دار شده بود. «چی شده؟»
به نظر می رسید چیزی نمانده بزند زیر گریه. سرم را چرخاندم و از روی
شانه اش نگاهی انداختم. پسربچۀ رنگ پریده داشت تلوتلوخوران
روی پاهایش می ایستاد، آرواره های یک سگ ژرمن شپرد سیاه
دور گلویش قفل شده بود.
ترحم برانگیزه. انگار کسی در نهایت خشم توی ذهنم پچ پچ
می کرد. جونورهای محتاجی که دست به هر کاری می زنن.
«مینروا!»
پسربچه قلادۀ مینروا را چسبید و او را به کناری پرت کرد. خون سیاه از
زخم روی گردنش پایین چکید. پلک زدم. خارهایی نوک تیز و خاکستری
رنگ دورتادور چشم هایم می دیدم. مینروا ناله ای کرد و لنگ لنگان
از پسر فاصله گرفت.
دیگه دیر شده. پسربچه لبخند دندان نمایی زد. اون بیداره، ابیگیل.
به آرون نگاه کردم. چشم هایش باز بود.
فریادی کشیدم و عقب پریدم. پوست آرون شکافته شد و سایه هایش
روی زمین پهن شدند، چرخیدند و دست به دست هم دادند تا بدنش را
از روی زمین بلند کنند.
«نه.» چشم جیکوب کاملا خوب شده بود، درست مثل آرون.
«نه، نه، نه.»
آرون روی سرم سایه انداخت. نمی توانستم از جایم جنب بخورم.
بهم خیره شد.
آرام گفت: «ابی.»
«هاه؟»
«گفتی اسمت اینه، درسته؟»
متوجه شدم هنوز قاب عکس را در دست دارد. وقتی چیزی نگفتم،
عکس را بالا آورد. «این عکس. چیه؟»
به سختی آب دهانم را قورت دادم. «ما دوتاییم.»
آرون به عکس زل زد. دستش را بالا آورد و انگشتش را آرام روی شیشۀ
قاب کشید.
«سگه... سگ توئه؟»
«اون گریسیه. سگ قبلی مون بود. تو پریدی روی ریل قطار تا نجاتش
بدی. جونت رو به خاطرش فدا کردی.»
آرون سرش را کج کرد.
«گریسی.»
جیکوب به پسر رنگ پریده نگاهی انداخت، که در سکوت آرون را تماشا
می کرد. زخم روی گردنش به سرعت ترمیم می شد.
نفس کوچکی کشیدم.
«قطار زد بهت.» به چشم های آرون نگاه کردم. «راننده باید به موقع ترمز
می گرفت تا بهت نخوره، ولی این کار رو نکرد. چون تحت کنترل پرسی
بود، و اون می خواست تو بمیری و به یه هیولا تبدیل بشی، درست
مثل خودش.»
آرون تکرار کرد: «پرسی... یه هیولا.»
احساسات چهره اش را نمی شد خواند. در سکوت، صدای نزدیک شدن
قطاری را به ایستگاه می شنیدم که احتمالا به میانه های تونل رسیده
بود.
«ولی تو یه هیولا نیستی، هستی؟ تو برادر بزرگۀ منی. همونی که
خودش رو فدا کرد تا جون گریسی رو نجات بده.»
جیکوب با حالتی هشداردهنده دستم را چسبید. «ابی...»
پشت سر آرون، پسربچۀ رنگ پریده قدمی جلو آمد. خارهای خاکستری
جان گرفت. صداهای ایستگاه رفته رفته در افق محو می شد.
«بهمون کمک کن، آرون.» هر آنچه احساس برایم مانده بود توی کلماتم
ریختم. «به هیولاهای واقعی ثابت کن که تو یکی از اونا نیستی.»
دیگه کافیه.
پسر رنگ پریده دستش را بلند کرد. کل ایستگاه به همراه جیکوب،
مینروا، و حتی آرون ناپدید شد. گوش هایم سوت کشید و دل و روده ام
طوری به هم پیچید که روی زانوهایم خم شدم و چیزی نمانده بود بالا
بیاورم.
بمیر.
سوزنی نامرئی در مغزم فرو رفت. این بار هیچ رحمی در کار نبود.
جیغ زدم.
و بعد دنیای خاکستری اطرافم تکه تکه شد. دوباره.
در آغوش جیکوب فرود آمدم. چشم راستش بر باد رفته بود. دوباره. کمی
آن طرف تر، پسربچه غرق در خون سیاه ایستاده بود و به سوراخ گلولۀ
روی سینه اش چنگ می زد.
صدای ناآشنایی از پشت سرمان پرسید: «اینجا چه خبره؟» نصف
بهت زده بود و نصف وحشت زده.
برگشتم. قطاری تا نیمه های سکو آمده و متوقف شده بود. واگن ها
خالی بود، جز جایگاه لوکوموتیوران در اولین واگن. راننده سرش را از
پنجره بیرون آورد و ما را از نظر گذراند. سگی که می لنگید، پسربچه ای
که گلوله خورده بود و همچنان نفس می کشید، کارمند هتلی که یک
چشمش را از دست داده بود، و موجود انسان-عنکبوت نمایی که بالای
سر همه مان معلق بود.
«سوار قطار شو.» جیکوب به من رو کرد. «سریع، قبل از اینکه ایندیگو
بتونه کاری بکنه.»
به محض اینکه دهانم را باز کردم تا اعتراض کنم، چیز سردی دور کمرم
حلقه شد. جیغ زدم. جیکوب هفت تیرش را بیرون آورد.
آرون مرا با سایه هایش از روی زمین بلند کرد. بازوهای سیاه سمت قطار
خزیدند. راننده فریاد کشید، ولی آرون به او محل نگذاشت و درهای
نزدیک ترین واگن را از وسط شکافت.
فریاد زدم: «آرون! داری چی کار می کنی؟»
جوابی نداد. قاب عکس را در دستش فشرد.
به محض اینکه پسر رنگ پریده ... ایندیگو (جیکوب اینطور صدایش
زده بود)... دستش را سمتمان بالا برد، آرون مرا داخل واگن انداخت.
سایه هایش به شکل تارعنکبوتی عظیم به هم بافته شدند و دور
محیط خاکستری در حال پدید آمدن پیچیدند.
ولی به محض برخورد با تیغه های خاکستری، سایه ها جیغ کشیدند...
و یکی بعد از دیگری بخار شدند. آرون روی زمین افتاد.
شما هیچ جا نمی رین.
جیکوب مینروای خسته را بغل کرد و داخل واگن گذاشت، بعد آرون را بلند
کرد و او را سمتم هل داد. دست سردش را گرفتم و وقتی داخل واگن
کشیدمش مقاومتی نکرد.
جیکوب رو به راننده گفت: «راه بیفت. از اینجا ببرشون!»
لوکوموتیوران منجمد شده بود. ایندیگو قدمی جلو آمد و دستش را
سمتمان دراز کرد. جیکوب با آخرین رمقی که برایش باقی مانده بود
هفت تیر را بالا آورد و صورت راننده را نشانه گرفت. تشر زد: «راه بیفت.
وگرنه بهت شلیک می کنم.»
ظاهرا تهدید خالی شدن یک گلوله در سرش قابل باورتر از خطرِ از هم
پاشیده شدن مغزش زیر دست یک کودک شیطانی بود. فریادی کشید و
سرش را داخل واگن برد.
لحظه ای بعد قطار راه افتاد.
داد زدم: «جیکوب، سوار شو!»
طرفمان دوید، ولی وسط های راه دیگر تاب نیاورد و نفس نفس زنان روی
زمین افتاد. ایندیگو بالای سرش ایستاد. چشم هایش مثل دو سوراخ
سیاه به او خیره شدند.
«جیکوب!»
خودم را بلند کردم و با تمام سرعت سمت در دویدم. جیکوب سرش را
بالا آورد و یک لحظه، طوری که انگار زمان متوقف شده با هم چشم در
چشم شدیم.
وحشتی سرد در وجودم شکل گرفت. هفت تیرش را بلند کرد و
چشم آسیب دیده اش را بست.
قطار داشت سرعت می گرفت و هر لحظه فاصله مان را بیشتر و بیشتر
می کرد، ولی فقط به جلو خیره ماندم. جیکوب با ضعف لبخند زد و
لولۀ هفت تیر را به پایش چسباند. شاید فقط توهم بوده باشد، ولی
می توانستم تک تک کلماتی را که نجوا کرد به وضوح بشنوم.
«دارم سعی می کنم جونت رو نجات بدم، نابغه.»
درد در پای راستم منفجر شد. درست قبل از اینکه به در برسم روی
زمین واگن افتادم.
فریادی متشکل از درد و اندوه سر دادم. ولی قطار به راهش ادامه داد
و لحظه به لحظه از جایی که جیکوب برای آخرین بار مقابل هیولاهای
ایستگاه املدام می ایستاد دورتر شدیم. حس کردم دیوارهای ایستگاه را
تار می بینم. درد سوزان پایم را نادیده گرفتم و دنبال راه حلی گشتم.
شاید ترمز اضطراری یا چنین چیزی. هر چیزی.
آرون در سکوت تماشایم کرد. قاب عکس را بین جفت دستش گرفته بود.
مینروا کنارم آمد و گونه ام را لیسید.
بعد برگشت و درست یک ثانیه قبل از پشت سر گذاشتن سکو از قطار
پایین پرید. بلافاصله وارد تونل شدیم و همه جا تاریک شد.
اشک نمی گذاشت اسمش را درست به زبان بیاورم. حنجره ام از کار
افتاده بود. سرم را روی زمین واگن گذاشتم و گریه کردم.
«ابی... صداشون رو نمی شنوم.»
سرم را بالا آوردم و اشک هایم را پاک کردم تا بتوانم ببینمش. آرون کنارم
ایستاده بود. برای اولین بار از وقتی که دوباره توی ایستگاه دیدمش...
هراسان به نظر می آمد. ترسیده بود.
سیزده سال پیش، دقیقا همینطوری نگاهم کرد. وقتی صدای بوق
رسیدن قطار بلند شد و نمی توانست راهی برای بالا کشیدن خودش
پیدا کند.
«سایه ها... به حرفم گوش نمی دن. قراره چه بلایی سرم بیاد؟»
صدایش می لرزید. مغز درهم شکسته ام نتوانست به موقع
جواب اطمینان بخشی بیابد. تونل به اتمام رسید و قطار باید از روی پلی
عبور می کرد. از ایستگاه خارج شدیم و سیل نور خورشید به داخل آمد.
نفس آرون قطع شد و به گلویش چنگ زد. اشک ریزان تماشایش کردم
که تقلا می کرد نفس بکشد و بدن کوچکش سرتاپا می لرزید.
بعد سرفۀ دردناکی کرد. سایه های سیاه از دهانش بیرون ریختند.
با برخورد به پرتوهای نور، بخار شده و سوار بر نسیم خنکی که می وزید
از قطار بیرون رفتند. آرون دوباره سرفه کرد، و دوباره، و دوباره. سایه ها
توده ای غلیظ، سیاه و چسبناک روی زمین تشکیل دادند، آنقدر زیاد
که امکان نداشت داخل بدن پسربچه ای به این کوچکی جا بگیرند.
سرانجام سرفه هایش تمام شد و آرون بی جان روی زمین افتاد.
سمتش خزیدم و دستم را زیر بینی اش نگه داشتم. نفس هایش،
هرچند نامنظم، ولی با ریتم ضربان قلبش مطابقت داشت.
پوستش گرم شده بود.
به دیوار تکیه زدم و سر آرون را روی پاهایم گذاشتم. سرعت قطار
به تدریج کم شد. از پنجره نگاهی انداختم تا ببینم به کدام ایستگاه
رسیده ایم.
قلبم لحظه ای از حرکت ایستاد.
ایستگاهی وجود نداشت. وسط پل ایستاده بودیم. حصاری از جنس
سیم های فلزی بیرون درب شکستۀ واگن قرار داشت که ریل را از جاده
جدا می کرد. اتومبیل ها با سرعت از کنارمان می گذشتند.
در کشویی جایگاه راننده کنار رفت و لوکوموتیوران قدمی جلو آمد.
«ابیگیل، ابیگیل.» صدایش تغییر کرد و لبخند شیرینی روی لب هایش
نشست. خونم در رگ هایم منجمد شد. «چه ناامیدکننده! تو نباید بهتر
از هر کس دیگه ای بدونی که راننده های ایستگاه خیلی خیلی وقته
عروسک های من ان؟»
شانه های آرون را چسبیدم و لنگ لنگان سمت در رفتم. راننده نخودی
خندید و دست به سینه تماشایم کرد، می دانست قرار نیست با
یک پای از کار افتاده و یک برادر از هوش رفته جایی بروم.
کفشم روی خون کف واگن لیز خورد و از قطار بیرون افتادم. موفق شدم
بدن آرون را از برخورد با آسفالت حفظ کنم، ولی به قیمت بدن خودم تمام
شد.
همه جای بدنم درد می کرد. خونریزی شدید باعث می شد سرم گیج
برود. به حصار فلزی چنگ زدم، اما توان بالا رفتن از آن را نداشتم،
مخصوصا وقتی باید آرون را هم از رویش عبور می دادم.
لوکوموتیوران دنبالمان پایین پرید و در کمال آرامش چاقوی همه کاره ای
از جیبش بیرون آورد.
«پرسی.» سرفه کردم. «تو هم قبل از این کسی بودی، درست مثل
آرون.»
«فکر می کنی واسه م مهمه؟» پوزخند زد، و بعد دیوانه وار خندید.
جنونی سرد و نابخشودنی در چشم هایش می درخشید.
فریاد زد: «من یه بچه بودم. هیچکس به حرف بچه ها گوش نمی ده.
هیشکی اهمیت نمی ده. فکر می کنی بعد از اینکه پرسی دیویس
بیچاره رو به قتل رسوندن کسی دلش واسه ش تنگ شد؟»
چاقو را بالا برد. به موقع عقب رفتم و تیغه اش با فاصلۀ کم
از جلوی صورتم عبور کرد.
«ولی الان؟ همه به حرفم گوش می دن. برعکس بعضی ها که لای پر قو
بزرگ شده ن، من خوشحالم که آخرین نفس هام رو توی ایستگاه املدام
کشیدم، قدردانم. حالا تمام دنیا نمایش خیمه شب بازی ایه که
عروسک گردانش منم.»
قوطی رنگی از کیف خونین دور گردنم بیرون کشیدم و توی صورتش
اسپری کردم. جیغ بنفشی کشید و عقب رفت. صورتش به کل گلبهی
شد.
پرسی غرغرکنان گفت: «مثل جیکوب دل رحم نیستی، نه؟
محض اطلاعت این یه عروسکه. نمی تونی به من آسیب بزنی.»
کورکورانه چاقویش را در هوا حرکت داد. تیغه اش داخل بازویم فرو رفت.
خون از دستم پایین ریخت.
دنیا دور سرم می چرخید.
شاید به همین دلیل نتوانستم صدایی را که می شنیدم باور کنم.
جایی آن دور دورها، سگی پارس می کرد.
شخصی فریاد زد: «بدو مینروا! بدو!»
صدا نزدیک شد. و نزدیک تر. و باز هم نزدیک تر.
واقعی بود.
کسی داشت از پیاده روی تنگی که آن طرف حصار بود می گذشت و
دوان دوان طرفمان می آمد. فردی با یک سگ ژرمن شپرد سیاه کنارش،
که قلاده اش را می کشید و سمتم می دوید. طوری تلوتلو می خورد که
انگار به سختی پا به پای سگ می دود، و وقتی نزدیک تر شد فهمیدم
به خاطر این است که جفت چشمش ترکیده و نمی تواند چیزی ببیند.
طناب قلاده را رها کرد، بلافاصله پایش پیچ خورد و نقش زمین شد.
سگ از روی حصار پرید و روی شانه های راننده فرود آمد. او را زمین
انداخت و توی صورتش پارس کرد.
لوکوموتیوران فریاد زد و چاقو از دستش افتاد، انگار به طور غریزی از سگ
ترسیده بود.
دستم را دراز کردم و چاقو را برداشتم.
جیکوب خودش را جمع و جور کرد و انقدر به هوا دست زد تا بالاخره
حصار را یافت.
«ابی! ابی، تو اونجایی؟»
ناله ای کردم.
«اوه، خدا رو شکر.» ظاهرا صدایم را شنید. «می تونی حرکت کنی؟»
دستم را روی حصار، کنار دستش گذاشتم. خون غلیظی که
انگشت هایم را پوشانده بود هر دویمان را از جا پراند.
«این... خونه؟! چه بلایی سرت اومده؟!»
کمک کرد از روی حصار رد شوم. از آنجایی که یکی مان نیمه نابینا و
دیگری غرق در خون بود، خیلی دردناک و آهسته اتفاق افتاد.
«تو بهم شلیک کردی، نادون.» سرفه کردم. «خدا بگم چی کارت نکنه،
عاشق قهرمان بازی هستی.»
نوک گوش هایش صورتی شد.
رانندۀ قطار که حالا نه چیزی می دید و نه سلاحی داشت، به هوا مشت
زد. مینروا عقب پرید. دست جیکوب را هدایت کردم تا دور بدن آرون حلقه
شود و او را هم روی حصار بکشد.
«مینروا!»
سگ وفادارم از روی حصار پرید. جیکوب آرون را کول کرد و من یک
دستش را گرفتم تا زمین نخورد.
«جیکوب.» صدای راننده گرفته بود. «جایی تشریف می بری؟»
«به خودت یه استراحتی بده و واسه هیچ و پوچ عروسکت رو تلف نکن،
پرسی.»
«ایلین رو می کشم.» صدای راننده زیر و زیرتر شد تا به شکل جیغی
گوش خراش در آمد. «سیدنی. جاستین. تک تک دوستات که عروسکم
شده ن و می شن. دونه دونه شون رو می کشم.»
جیکوب ایستاد. چشم راستش به هم دوخته شد. خون روی صورتش را
پاک کرد و لبخندی تحویل راننده داد.
«و منم ایستگاه املدام رو آتیش می زنم.»
پرسی سکوت کرد.
«پروژۀ رنگ آمیزی یه شکست بزرگ بود، مگه نه؟ آشوب به پا کردی. اگه
بخوای ایستگاه رو زنده نگه داری باید از پس کارهای خیلی سخت تری
بر بیای. پیشاپیش بهت تسلیت می گم.»
«اگه من بمیرم...» راننده حصار فلزی را بین انگشت هایش فشرد.
«اگه من بمیرم، تو هم می میری.»
«اگه همۀ دوست هام رو کشته باشی دیگه چه دلیلی برای زنده موندن
دارم؟»
پرسی چیزی نگفت.
«بیا بریم.»
از شانۀ جیکوب به عنوان تکیه گاه استفاده کردم و قدم به قدم همراه
هم پیش رفتیم. مینروا بین پاهایمان می چرخید و دمش را تکان می داد.
آرون آسوده روی شانۀ جیکوب خوابیده بود.
«می دونی...» وقتی به قدری از پل دور شده بودیم که راننده دیگر نتواند
حرف هایمان را بشنود، به حرف آمدم. «من ترجیح می دم زنده بمونی،
تا اینکه ایستگاه رو نابود کنی و قهرمانانه بمیری.»
«بلوف زدم. جرئت انجام دادنش رو ندارم.»
خندیدم. یکدفعه دنیا دور سرم چرخید و تقریبا تعادلم را از دست دادم.
جیکوب مرا گرفت و کمک کرد سرپا بایستم.
هوای بعدازظهر سرد، ولی نور آفتاب گرم و امیدبخش بود. طوری کنار هم
قدم می زدیم که انگار اتفاقات دهشتناک امروز دیگر خاطره ای بیش
نیستند.
واقعا هم همینطور بود.
![]()
«به این زودی می ری؟»
به میز پذیرش هتل املدام تکیه دادم و دو کارت اتاق و پارکینگ را روی میز
گذاشتم.
«آره، خب، لازمه برم جایی که بتونن پام رو درمان کنن.»
جیکوب نگاهش را دزدید. گوش هایش گل انداختند.
زیرلب گفت: «من واقعا متاسفم. اصلا فکر نمی کردم...»
«تو جونم رو نجات دادی، نادون. انقدر متاسف نباش. به علاوه، پروژۀ
رنگ آمیزی هم دیگه کارش تمومه.»
لبخند خجالتی ای زد و کارت ها را برداشت. تا وقتی چیزی روی
کی بوردش تایپ می کرد، با انگشت هایم روی میز ضرب گرفتم. کارش
که تمام شد، سرش را بالا آورد و به برادر "خفته"ام که دست هایش
دور شانه هایم حلقه شده بود نگاهی انداخت.
«حالش چطوره؟»
گفتم: «دیشب یه چیزی کشف کردم. بعد از اینکه ماشین رو گذاشتم
پارکینگ و برگشتم، پرده ها رو کشیدم و برق رو خاموش کردم که
بخوابیم. و حس کردم نفس کشیدنش یکم... نمی دونم... انگار راحت تر
نفس می کشید.»
«فکر می کنی مکان های تاریک براش بهتره؟»
«شاید. هنوز نمی دونم اصلا قصد داره بیدار بشه یا نه.»
جیکوب لبش را گاز گرفت. مشخص بود از اینکه آرون را همراه خودم داخل
خانه ای می برم و با خیال راحت کنارش می خوابم خوشش نمی آید.
«اون برادرمه.» سعی کردم لحنم اطمینان بخش باشد. «چیزیم
نمیشه.»
با تردید سر تکان داد.
عاقبت فاکتوری تحویلم داد و از پشت میز بیرون آمد. مینروا روی پاهایش
ایستاد تا او را لیس بزند، و تقریبا جفتشان را زمین زد.
جیکوب خندید و سرش را نوازش کرد. «دلم برات تنگ میشه.»
مینروا صورتش را لیسید و روی زمین برگشت. وقتی جیکوب به من رو
کرد، تی شرتش با موهای سیاه پوشیده شده بود.
دهانش را طوری باز کرد که انگار می خواهد چیزی بگوید، ولی در آخر
فقط لبخند زد.
«بازم بیا، باشه؟»
«البته. تا اون موقع زنده بمون.»
«سعی می کنم.» به اتاق کارکنان پشت میز پذیرش نگاه معناداری
انداخت. «ایلین جدیدا... یکم بی اعصابه. کم مونده اخراجم کنه.»
با نگرانی خندیدم.
جیکوب نیشخند زد. «نگران من نباش. همینجا منتظرتم.»
خداحافظی هایمان را کردیم و از پله های پارکینگ پایین رفتم. کیف و
چمدانم را داخل صندوق عقب ماشین گذاشتم. مینروا جستی زد و روی
صندلی های پشتی نشست. با احتیاط آرون را روی صندلی کنار راننده
نشاندم و کمربندش را بستم.
وقتی می رفتم تا پشت فرمان بنشینم، صدای پارس مینروا بلند شد.
«چی شده، دختر؟»
به پارس کردن ادامه داد. تا اینکه نگاهش را دنبال کردم و دلیلش را
فهمیدم. چشم های آرون باز بود.
وقتی دید نگاهش می کنم دوباره چشم هایش را بست و کمی روی
صندلی جا به جا شد.
زیرلب گفت: «خیلی سر و صدا می کنه. نمی تونم درک کنم چرا از چنین
موجودی خوشت میاد.»
چند دقیقه ای همانطور میخکوب شده نگاهش کردم. مینروا آرام غرید.
آرون از جایش جنب نخورد. حتی سعی نکرد کمربند را باز کند.
نفس کوچکی کشیدم، سوار شدم و در را بستم.
جواب دادم: «تو هم قبلا عاشق سگ ها بودی. یادت نمیاد؟»
آرون سرش را تکان داد.
«من برادرت نیستم ابی، باشه؟ سعی کردم حفظش کنم ولی آخرش
به پرسی و ایندیگو باختم.»
تا حدودی غمگین شدم، ولی فقط یکم. عجیب بود، ولی حالا که خودش
داشت به زبانش می آورد خیلی راحت با این حقیقت کنار می آمدم.
آرون پارکینگ را از نظر گذراند و نجوا کرد: «اینجا چه خوبه. زیر زمین.
حس خونه رو داره.»
ایستگاه خونۀ آرونه.
پرسیدم: «می خوای برگردی؟»
مدت طولانی ای چیزی نگفت. شاید حتی ده پانزده دقیقۀ کامل. ولی
صبر کردم. مینروا کم کم از حالت تدافعی اش بیرون آمد و با حواس جمع
روی صندلی عقب دراز کشید. از آرون چشم بر نمی داشت.
«نه.» آرون سرش را به شیشه تکیه داد. «فعلا نه. کنارت می مونم.»
لبخند زدم.
«شروع خوبیه.»